این روزها
در من
گل سرخی می روید
که ریشه در تو دارد
شرم باد
بر آنان که آزادی و آزادگی را در آدمی به یائسگی می خوانند.
زۆر به هیوای ئه و ڕۆژانه م
خه ونه کانم
تۆیان له ئامێز گرتبێ
علی رضا نوری متولد همدان, کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه است. از آثار ایشان میتوان به دو مجموعه ی لیوانی تا مرز دیوانگی(مجوز چاپ نگرفت) و دلقک ها گریه می کنند -که به زودی توسط انتشارات آهنگ دیگر به چاپ می رسد- اشاره کرد. شعرهای او ترکیبی از پرداختن به فرم, تصویر و تکنیک های زبانی است. شعرهایش سرشار از تصاویر نابی است که مخاطب را به خوانش دو و حتا چند باره شعر راغب میکند.برای نمونه در شعر زیر همخوانی بین پاهای رو به آسمان و دست های به دعا برداشته که میتوان گفت نگاه طنز آمیزی به مقوله دعا کردن دارد,جابه جایی درخت و آسمان و شاید ردپای پشیمانی از این جابه جایی که در سطرهای آخر شعر به صورت پنهان وجود دارد,یکی شدن درخت و انسان ویا پا را فراتر گذاشته خیانت معشوق با همراه شدن با درخت,همه و همه مرا به ترجمه این شعر واداشت و بهتر اینکه بگویم نتوانستم تصاویر زیبای این شعر را با زیبایی واژگان کردی پیوند نزنم.برای خواندن شعرهای بیشتری از این شاعر می توانید به وبلاگ او سری بزنید.www.sanghayejahanam.blogfa.com
درخت حیاط را
از ریشه در می آورم
با سر
جای درخت در زمین فرو می روم
پاهایم رو به آسمان
مثل دست هایی است
که به دعا برداشته اند
درخت بلند می شود
لباس های مرا می پوشد
از مادرم خداحافظی میکند
به معشوقه ام زنگ می زند
و برای همیشه با او می رود
داری حه وشه
له بن ده ر دێنم
له جیاتی ئه و
خۆم له خاک ده چه قێنم و
قاچه کانم ده بن به دوو ده ستی هه ڵچوو
دوعا ده که ن
دار له سه ر پێ ڕا ده وه ستێو
دوای ماڵ ئاوایی له دایکم
ته له فۆنێ بۆ خۆشه ویسته که م ده کات و
بۆ هه میشه له گه ڵی ئه ڕوات
باران
التیام خوبی نبود
مرا آفریدند
دلیل دیگری است
بر اشتباهی
که در خلقت من رخ داده است
باید رودخانه ای می شدم
در امتداد رنج های مادرم
بدم می آید
بر هیچ کدام
ردی از بوسه هایت نیست
زن شصت ساله ای
هر روز آینه ای می شکند
و در تکه هایش
آوای مردی را می جوید
که گفته بود بر میگردم
اینسان
غریب
در اعماق جانم
رسوب کرده باشی
من
که در ازدحام ساعت های بی تو
مرگ را
به آینه های اتاقم
تعارف می کردم
و هوا را
چون دردی شگفت
از میان رگ هایم
عبور می دادم
دهانم
بوی لهجه ی شیرینت را
تا زیر دنده های سمت چپم می کشاند
واز تمام گام های
برداشته و نداشته
همین چند خط
روی سنگ قبرم کافیست
ماهی کوچکی
در تو
شناور باشد
ریشخند میکنند
بچه ها
دیوانه را
کسی چه میدانست
سالها پیش
تو گفته بودی
ریش که میگذاری
خنده بیشتر به تو می آید
حالا که فکر میکن
میم بینم
من از اول هم آدم نبودم
و زمین
این زمین متروک
با پنجره های نم گرفته اش
و دیوارهای تو در توی بی در
اصلا نمی توانست
جای خوبی
برای فکر کردن
به کتاب های فلسفه باشد
توی ایوان نشسته بودم
که چشم هایت فریبم داد
بال هایم را به خدا قرض دادم
و زمینی شدم
پست
با سنگریزه هایی از تو
گذشت
درخت شدم
شانه ای برای عشق بازی کلاغ ها توی زمستان
حالا دیگر قد کشیده بودم
باد که می وزید
تمام تنم خواهشی بود رو به پنجره
نفسم بریده شد
حالم به هم می خورد
از آدم بودن با اره ای در دست
خدا هم که دمش گرم
بال هایم را بالشی کرد
برای لم دادن توی ایوان
زمینی شدم
پست
قابله
وقت تولد
چشم هایت را بستی و
نافم را گره زدی
به تمام لبخندهای خشکیده روی دیوار
و دیوار کشیدی
بین خوشبختی با من
من
خوشبخت می شدم
اگر می شد
با چشم باز
لب روی لب های مردی گذاشت
در کوپه ی یک قطار عاشق شده است
از خاطره های غربتش دل کنده است
در پیچ و خم غبار عاشق شده است
آنقدر شوربخت است
که عشق از او دام برگرفته
(ضیاء موحد)
دلخوشم به زخمی
که بر دلم جا مانده است
این را
صندلی های به هم چسپیده ی بیمارستان هم فهمیدند
وقتی روی تخت
صدای گریه های مادرم را می شنیدم
هنوز زود است
دست کم
این گربه ی روی دیوار در انتظار من است
دو کوچه آنطرفتر هم
تیر چراغ برق
هر صبح را
با تکانی
که من به شانه اش می دهم
آغاز میکند
خدا جان
دستم را ول کن
می خواهم برگردم
شمعدانی های مادرم را آب بدهم
سلام
اینجایم
پشت پرده
بی پرده
می خواهم با تو سیبی پوست بکنم
گفتی عاشق شو
گفتم چشم
گفتی صبور باش
گفتم چشم
گفتی به زیر چتر برو
رفتم
باران گرفتارم کرد
دچارم کرد
به بند عینکی
که به جای دست های من
دور گردنش افتاده است
بر می گردم پشت میز
هوا
بوی هیزم میدهد
و بوی گیس های دختری
که هی بلند میشود
انگار
این اتاق
ساعتی را با جهنم گذرانده است
لطفا"
چشم هایت را ببند
می خواهم
پرده را کنار بزنم
نه دستهایت
نه حتا تو
تنها
پله های این آپارتمان
به آمدن هایم عادت کرده بود
می خواهم
هفته ها را با چهارشنبه شروع کنم
شاید خدا خواست و
برف ها یی که آب میشوند
نشانی خانه را یادت بدهند
که روزی
به خاک افتیم
...
سلام.بعد از مدت ها دوری از بچه های شعرفرصتی دست داد
تا در جشنواره جایزه شعر کردستان کمی از دلتنگی هایم فاصله بگیرم.
خدا میداند هیچ چیز در این مدت ثانیه ای آرامم نکرد جز خاطره ی اطلسی ها.
دیدن دوستان خوبم ازهمدان. ملایر.بهار .کرمانشاه ... بهترین هدیه ی خدا در این روزهای بارانی بهار بود.
تا بیافتد
هلپچه
هیروشیما
فرقی نمی کند
خدا هم
از دست این مردم به تنگ آمده بود
به تنگ ماهی رفت
وچند لحظه بعد
سونومی اتفاق افتاد