[ دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۸ ] [ 10:50 ] [ من ]  | 
کتاب شازده کوچولو رو که قصد کرده بودم تا آخر عید بخونم، دیروز خوندم! به معنای واقعی کلمه این کتاب یه شاهکار واقعیه. چقدر احساسات آدم رو درگیر میکنه کتابش! یه  جاهایی قشنگ میشه باهاش بغض کرد و نشست یه دل سیر گریه کرد به خاطر تمام خاطراتی که ساختیم و نساختیم و به خاطر دنیایی که اطرافمون رو گرفته و ما هم داریم شبیهش میشیم و چقدر بزرگ شدن بده! آنتوان دو سنت اگزوپری شاید اسم پرت و پلایی به نظر بیاد ولی کتابش به شکل عجیبی خوبه! اوج داستان به نظرم قسمت رو به رو شدن شازده کوچولو با روباه بود و حرفایی که بین این 2 نفر شکل گرفت! به نظرم این کتاب رو حتی کسایی که کتاب خون نیستن هم باید بخونن تا شاید یه ذره از غرور و خود برتر بینی و دنبال پول بودن و چیزای دیگه ای که توی همه ی ما رشد کرده کمتر بشه و یاد بگیریم یه کم احساس کنیم! اینم یه قسمت هایی از کتاب:

هروقت احساس کردم که یکی از لحاظ فکری شبیه من است سعی کردم نقاشی شماره یک را که همیشه همراه دارم به آنها نشان دهم تا بفهمم آنها درک درسی از نقاشی من دارند یا نه اما آنها هرکسی که بودند همیشه پاسخ می دادند "این یک کلاه است" و من دیگر راجع به مارهای بوآ و جنگل های بکر و یا ستاره ها با آنها صحبت نکرده ام، خودم را تا سطح آنها پاسسن آورده و راجع به مسایلی ماننده ورق بازی، گلف، سیاست و یا کروات صحبت کرده ام و آن بزرگتر ها از اینکه با انسان فرهیخته و دانایی همچون من ملاقات کرده اند بسیار خوشحال شده اند.

وقتی چیزی پر رمز و راز، خیلی قوی باشد شما قدرت نافرمانی نخواهید داشت

وقتی به بزرگترها بگویید یک دوست تازه پیدا کرده اید آنها هرگز از شما سوالات لازم را نمی پرسند. آنها هیچوقت سوال نمی کنند صدای دوست شما چه آهنگی دارد؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ به جای اینها از شما سوال می کنند او چند سال دارد؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر پول در می آورد؟ با دانستن این اعداد است که آنها فکر می کنند همه چیز را درباره دوست تازه شما فهمیده اند!

مسلما برای ما که زندگی را می فهمیم، اعداد و ارقام خیلی مسخره هستند.

خیلی غروب خورشید رو دوست دارم، بیا بریم غروبو تماشا کنیم
اما ما باید منتظر بمونیم
انتظار؟ آخه چرا؟
برای غروب! ما باید صبر کنیم تا غروب برسه

تو به من گفتی که یک روز 44 بار غروب خورشید رو تماشا کردی و بعد اضافه کردی که "آدم وقتی دلش گرفته باشه دوست داره غروب خورشید رو تماشا کنه"

من یه سیاره ای رو می شناسم که صاحبش یه آقای سرخ چهره ست. اون هیچوقت گلی رو بو نکرده، هیچوقت به ستاره ای نگاه نکرده، هیچوقت کسی رو دوست نداشته، اون به غیر از جمع کردن اعداد با هم هیچوقت هیچ کاری نکرده اما اونم مثل تو تمام روز این جمله رو تکرار می کنه "خیلی کار دارم"

اگه توی میلیون ها ستاره فقط یه گل روی یه دونه از اونا رشد کنه و یه نفر عاشق اون گل باشه، برای خوشحال شدنش کافیه که به ستاره ها نگاه کنه و با خودش فکر کنه گل من تو یه دونه از این ستاره هاست... اما اگه یه گوسفند بیاد و اون گل رو بخوره در یک لحظه همه ی اون ستاره ها خاموش میشن... و تو باز فکر می کنی این مهم نیست!

آه که چه دیار اسرار آمیزی ست، دیار اشک...

نباید به حرف هاش گوش می کردم، آدم نباید حرف گل ها رو جدی بگیره فقط باید نگاشون کرد و از عطرشون لذت برد. اون سیاره مو عطرآگین می کرد ولی من نمی دونستم چطور باید از زیباییش لذت ببرم. واقعیت اینه که من هیچی نمیدونم! باید گلم رو از روی کردارش قضاوت می کردم نه از روی حرفاش، اون عطر و زیباییشو به من می داد، نباید از اون فرار می کردم... باید متوجه اون همه مهربونی که سعی داشت پنهانش کنه می شدم. گل ها خیلی رفتارهای ضد و نقیضی دارند! اما من برای اینکه بدونم چطور عاشقش باشم خیلی کم تجربه بودم!

-خداحافظ
-من احمق بودم، ازت می خوام منو ببخشی و سعی کنی خوشحال باشی... من هم دوستت دارم، اگه تو متوجه این موضوع نشدی تقصیر منه البته مهم نیست، ولی تو هم مثل من احمق بودی، سعی کن خوشحال باشی... و اون سرپوش شیشه ای رو بذار کنار دیگه لازمش ندارم

خودت را محاکمه کن! این سخت ترین کار دنیاست، محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران بسیار سخت تر است، اگر تو بتوانی خودت را به درستی محاکمه کنی پس واقعا انسان فرزانه ای خواهی بود

این آدم بزرگا واقعا که خیلی عجیب هستند

دستورات تغیر نکردند و مشکل همینجاست! سرعت چرخش سیاره هر سال بیشتر و بیشتر شد اما دستورات تغیر نکردند!

گلم فانیه و برای دفاع از خودش فقط چهارتا خار داره و من اونو روی سیارکم به حال خودش رها کردم و اومدم اینجا!!

زمین یک سیاره الکی نیست! در روی آن 111 پادشاه، 7000 جغرافی دا، 7500000 دائم الخمر، 311000000 خودپسند که در مجموع حدود دو میلیارد آدم بزرگ می شوند، زندگی می کنند!

ستاره ها تو آسمون می درخشن تا ما بتونیم ستاره ی خودمونو یه روز دوباره پیدا کینم... نگه کن اون ستاره ی منه، درست بالای سرمون، اما ببین چقدر دوره!

شازده کوچولو: آدما کجان؟ آدم تو بیابون احساس تنهایی می کنه
مار: میون آدما هم احساس تنهایی می کنی

مار: من حلال تمام معماها هستم!

گل: آدما؟ فکر کنم یه 6 7 تایی ازشون باقی مونده باشه، چند سال پیش دیدمشون! اما کسی نمیدونه کجا میشه پیداشون کرد! باد اونا رو با خودش اینور اونور میبره. اونا ریشه ندارن و این بی ریشگی زندگیشونو خیلی سخت می کنه

فکر می کردم خیلی ثروتمندم چون گلی داشتم که فقط در دنیا یه دونه از اون پیدا میشد در حالی که اون فقط یه گل سرخ معمولیه، یه گل سرخ معمولی با 3 تا آتشفشان که ارتفاعشون تا زیر زانوهام هستن و یکیشون شاید تا ابد خاموش بمونه... با اینا نمیشه یه شازده کوچولوی واقعی شد...

شازده کوچولو: اهلی شدن یعنی چی؟
روباه: اهلی شدن یه کاریه که این روزا فراموش شده، اهلی شدن یعنی ایجاد علاقه کردن!

روباه: آدم وقتی چیزی رو اهلی کنه اونو می فهمه! آدما دیگه وقتی برای فهمیدن ندارن، اونا همه چیز رو همین جوری حاضر و آماده از مغازه ها می خرن اما هیچ مغازه ای نیست که دوست بفروشه و به همین دلیل آدما بدون دوست موندن. اگه تو یه دوست میخوای پس منو اهلی کن...
شازده کوچولو: برای اهلی کردن تو باید چکار کنم؟
روباه: باید خیلی صبر و حوصله داشته باشی، اولش با فاصله روی همون چمن ها می گیری می شینی و من زیر چشمی تو رو نگاه می کنم و تو هیچی نمیگی چون حرف زدن باعث تمام بدفهمی های دنیاست! بعدش هر روز یه خرده نزدیکتر میای...
روز بعد شازده کوچولو برگشت، روباه به شازده کوچولو گفت:
کاش سر همون ساعت دیروزی میومدی، اگه مثلا تو هر روز سر ساعت چهار به اینجا بیای اونوقت از ساعت 3 من تو دلم قند آب میشه و هرچقدر زمان بگذره من خوشحال و خوشحال تر میشم و سر ساعت 4 دیگه طاقتم به سر میاد و می پرم بیرون. من باید نشون بدم که چقدر از دیدنت خوشحال میشم! اما اگه تو هر وقت دلت خواست بیای من از کجا بدونم که دلم رو کی برای دیدارت آماده کنم؟! هر چیزی قاعده و قانون خودشو داره...

شازده کوچولو به گل ها گفت: شما زیبایید اما خالی هستید، کسی نمیتونه واسه شما بمیره مسلما هر کس دیگه ای هم همین فکر رو راجع به گل من داره اما اون به تنهایی از همه شما مهم تره به خاطر اینکه اون گلیه که من آبش دادم، براش سرپوش شیشه ای گذاشتم، دورش پرده شیدم و حشرات دور و برش رو کشتم به جز چندتایی که نگه داشتم تا پروانه بشن، اون گلیه که من به غر زدنش، خودستاییش و حتی به سکوتش گوش کردم برای اینکه اون گل منه!

روباه: تنها با چشم دل میتونی درست ببینی، چشم سر قادر به دیدن ذات و گوهر نیست! ارزش گلت به اندازه زمانیه که برای صرف کردی

روباه: آدما این واقعیت رو فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنی، تو تا آخر عمر مسئول چیزی هستی که اهلیش کردی، تو مسئول گلت هستی...

شازده کوچولو: اونا از جایی که بودن خوششون نمی اومد؟
سوزن بان: آدما هیچوقت از جایی که هستند خوششون نمیاد!

فروشنده: این قرص ها باعث صرفه جویی در وقت می شوند، دانشمندان حساب کرده اند که با خوردن این قرص ها شما می توانید در هفته 53 دقیقه در وقت صرفه جویی کنید
شازده کوچولو با خودش گفت: من اگه 53 دقیقه وقت اضافی داشتم، واسه خودم خوش خوشان می رفتم لب یه چشمه آب زلال...

این خوبه که آدم یه دوست داشته باشه، حتی دم مرگ! مثلا خود من خیلی خوشحالم که یه دوست روباه دارم...

من: پس تو هم تشنه میشی
شازده کوچولو: فکر کنم آب واسه دل هم خوب باشه...

چیزی که می بینم فقط یک پوسته است، مهم ترین چیز نادیدنی ست...

شازده کوچولو: مردمان سیاره ی تو 5 هزار تا گل سرخ رو توی یه باغ پرورش میدن، بعدش نمی تونن یه دونه گل سرخ خودشونو تو این همه پیدا کنن! همه ی چیزی که دنبالش هستند تو یه دونه گل سرخ یا یه جرعه آبه اما چشم ها کورند؛ باید با چشم دل نگاه کرد...

اگر کسی اجازه بدهد که اهلیش کنند، خود را در معرض خطر دلتنگی قرار داده...

چیزی که مهمه چیزیه که دیده نمیشه!

درست مثل یه گل میمونه، اگه تو عاشق یه گلی باشی که روی یک ستاره ای زندگی می کنه، خیلی برات شیرینه که شب ها به آسمون نگاه کنی، انگار همه ستاره ها گلی رو تو خودشون دارن...

من توی یکی از اون ستاره ها زندگی می کنم و می خندم و بعد انگار تمام ستاره ها می خندن، وقتی به آسمون نگاه می کنی -فقط تو- اونوقت ستاره هایی داری که می تونن بخندن!

برچسب ها :

کتاب

،

شازده کوچولو

،

آنتوان دو سنت اگزوپری

،

مجید مردانی

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای