من از فردا غمگین خواهم بود،
از فردا.
امروز، نه.
من امروز شاد خواهم بود،
و هر روز
- هر قدر هم به تلخی بگذرد -
خواهم گفت:
من از فردا غمگین خواهم بود،
امروز، نه
حس بدی دارم نسبت به نوشتن از خودم، از حس و حالم، از اینکه بگم چقدر بعضی روزا ناراحتم و بد میگذره و چقدر بعضی وقتا عمیقا خوشحالم و احساس خوشبختی می کنم و توهم استثنا بودن به سرم بزنه. هربار که از گذشته های خودم اینجا میخونم با خودم فکر می کنم که آیا واقعا نوشتن این موضوع لازم بود؟ این احساسات احمقانه ی بیش از حد که باعث میشن آدم با خودش فکر کنه که فقط اونه که معنی عشق رو میفهمه، معنی دوست داشتن، معنی دوستی، دلتنگی، خوبی و هزاران چیز دیگه. و به تبع این احساسات کنترل نشده و گهگاه بی منطق، اقدامات هیجان زده و بدون فکری که در غالب اوقات نتایج و بازخوردهای خوشایندی رو در پی ندارن. هربار که از احوالم نوشتم، تمام جهان رو به کناری گذاشتم و خودم رو توی نقطه ای دیگه تصور کردم با افکار متفاوت، دغدغه هایی غیر قابل درک و نگرانی هایی با رنگ های متمایز اما، همین هم یک خودشیفتگی احمقانه ست با ظاهر فروتنانه که حس قربانی بودن و مظلومیت رو تقویت می کنه. تا اون زمان که ناشناخته ای هرچی بگی و بنویسی میشه یک تخلیه ی افکار و احساسات اما، وقتی دیگرانی که تو رو می خونن همونایی باشن که اتفاقا تو رو میشناسن(هرچند کم) پس از خودت نوشتن چیزی نیست جز جلب توجه و این همون چیزیه که کمتر از همه به دنبال اونم.
با همه ی اینا من قبول کردم که منم آدمم مثل بقیه ی آدما با کلی فکر و دغدغه و نگرانی و احساسات و... و به صورت پیش فرض یه احمق به تمام معنام که قراره کارای احمقانه ای بکنه که نتایج احمقانه ای رو براش در پی داره(دقیقا مثل همه ی این سال هایی که زندگی کردم) و ناراحتی و پشیمونی در چنین حالتی حتی احمقانه تر از خود اون کارای احمقانه س. و نکته ی مهم تر اینکه همین کارای احمقانه س که توی خاطرم میمونه و اون لحظه ای که قرار باشه زندگیم به سر برسه، از جلوی چشمم رد میشه.