[ جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 19:28 ] [ من ]  | 

گفت: آدم ها با اوهام شون زندگی می کنند.
گفتم: چرا که نه ؟ مگه چیزی غیر از وهم هم وجود داره؟
گفت: به پایان رسیدن اوهام

هیچ حسی نسبت به هیچ چیز نداشتم. زندگی علاوه بر پوچ بودن، خرحمالی مطلق هم بود.

همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد!!

همه هم حق داشتند و هم حق نداشتند. کله پا بودند ولی واقعا چه فرقی می کرد که کی با کی خوابیده؟ ته همه چیز ملال بود و کسالت. اه اه اه. آدم ها وابسته می شوند. وقتی بند ناف شان را می برند به چیزهای دیگر وابسته می شوند. نور، صدا، سکس، پول، شراب، مادر، خودارضایی، جنایت و بدحالی دوشنبه صبح ها.

روی هم رفته دنیای واقعا وحشتناکی بود و بعضی وقت‌ها دلم برای تمام آدم‌هایی که درش زندگی می‌کردند می‌سوخت.

اغلب بهترین قسمت‌های زندگی اوقاتی بوده‌اند که هیچ کاری نکرده‌ای و نشسته‌ای درباره‌ی زندگی فکر کرده‌ای. منظورم این است که مثلا می‌فهمی که همه چیز بی‌معناست، بعد به این نتیجه می‌رسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد! چون تو می‌دانی بی‌معناست و همین آگاهی تو از بی‌معنا بودن، تقریبا معنایی به آن می‌دهد.می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش‌بینانه!

تعریف محله خوب: جایی که وسعت نمی رسد در آن زندگی کنی!

تلویزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است این حرام زاده فقط حال آدم را بدتر میکند. یک مشت چهره خالی از روح که پشت سر هم می آیند و میروند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق. احمق هایی که بعضا مشهور هم هستند.

پدرم به من گفته بود برو سراغ جایی که اول بهت پول می دهند و بعد امید این که می توانی پول را برگردانی. این یعنی بانکداری و بیمه. آن چیزی را که واقعی است ازشان بگیر و به جایش یک تکه کاغذ تحویل شان بده. پولشان را خرج کن. باز هم خواهد رسید. دو چیز محرک آن هاست: طمع و ترس. یک چیز محرک توست: فرصت. به نظر نصیحت خوبی می رسید. فقط مسئله این بود که پدرم وقتی مرد کاملا ورشکسته بود!

لعنتی. من حتی در مقابل زن ها هم باخته بودم. سه همسر. هر دفعه هم واقعا مشکل خاصی نبود. تمام ازدواج هایم فقط با دعوا مرافعه های جزئی نابود شدند. سر هیچ و پوچ همدیگر را سرزنش می کردیم. سر هیچ و همه چیز از هم دلخور می شدیم. روزبه روز. سال به سال ساییده می شدیم. به جای این که همدیگر را کمک کنیم فقط به هم گیر می دادیم

دنیای بیرون پر از بی مصرف های پیر و ابلهی مثل من بود. نشسته بودند و به صدای باران گوش می دادند و فکر می کردند که چه بر سر زندگی شان آمد. این درست زمانی است که می فهمی پیر شدی. وقتی که می نشینی و در شگفتی که همه چیز کجا رفت.

احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جز نباتات بودیم. من هم همین طور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می کردم شلغمم!

آن قدر پول وجود نداشت که به همه برسد. هیچ وقت وجود نداشته. نمی دانستم با این مسئله باید چه کرد.

پرسیدم: چه‌طور شما عوضی‌ها می‌تونید این‌قدر بی‌احساس باشید؟
جانی گفت: ساده‌ست. ما همین‌جوری به‌دنیا اومدیم.

برچسب ها :

کتاب

،

عامه پسند

،

چارلز بوکوفسکی

،

پیمان خاکسار

[ جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 10:49 ] [ من ]  | 

قدیما زندگی شخصی نویسنده ها از نوشته هاشون جالب تر بود. امروزه روز نه زندگی هاشون جذابه نه نوشته هاشون.

فقط یک بار زندگی می کنیم. مگه نه؟ البته جز ایلعازر! بدبخت عوضی مجبور شد دوباره بمیرد. ولی من نیک بلان بودم. فقط یک بار قرار بود سوار چرخ و فلک بشوم. زندگی مال پر دل و جرات هاست.

لعنتی. مرگ همه جا حاضر بود. انسان، پرنده، چرنده، خرنده، جونده، حشرات، ماهی ها. هیچ کدام شانسی ندارند. از حالا آخر بازی معلوم است.

چیزی که می‌توانم به شما بگویم این است که میلیاردها زن روی زمین زندگی می‌کنند. درسته؟ بعضی‌هایشان خوب‌اند. خیلی‌هایشان زیادی خوب‌اند. ولی گاه‌گداری طبیعت تمام حقه‌هاش را به‌کار می‌بندد تا زنی ویژه بسازد، زنی باورنکردنی، منظورم این است که نگاهش می‌کنی ولی نمی‌توانی باور کنی. همه‌ی حرکاتش مثل موج زیباست و بی‌نقص. مثل جیوه، مثل مار. مچ پایش را می‌بینی، بازویش یا زانویش را. تمامشان در کلیّتی بی‌نقص و باشکوه به‌هم آمیخته‌اند. با چشمانی خندان و زیبا، دهانی خوش‌حالت و لب‌هایی که انگار هرلحظه منتظرند تا به خنده بر درماندگی‌ات باز شود. این‌جور زن‌ها می‌دانند که چطور باید لباس پوشید. موهایشان هوا را به‌آتش می‌کشد.

پدرم به من گفته بود که احتمالا همیشه شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده مادرزاد بود. کار از بیخ ایراد داشت.

از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمیدم که اوضاع همه چیز در دنیا رو به راه است.

مجبور بودیم که بخوریم. بخوریم و باز هم بخوریم. همه مان نفرت انگیز بودیم. سرنوشت همه ما همین بود که کارهای حقیر کثیف مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم.

تصمیم گرفتم تا ظهر توی رختخواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم.

تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود، هر کسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند.(مناسب این روزهای قرنطینه ی کرونایی!)

صبر کردیم و صبر کردیم. همه مان. آیا دکتر نمی‌دانست یکی از چیزهایی که آدم را دیوانه می‌کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند، انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می‌ماندند و اگر پولی در کار نبود، سراغ صف‌های درازتر می‌رفتند. صبر می‌کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می‌کردی تا بیدار شوی. انتظار می‌کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق‌گرفتن می‌شدی. منتظر باران می‌شدی و بعد هم صبر می‌کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می‌شدی و وقتی سیر می‌شدی باز هم صبر می‌کردی تا نوبت دوباره به خوردن برسد. توی مطبِ روان‌پزشک با بقیه‌ی روانی‌ها انتظار می‌کشیدی و‌ نمی‌دانستی آیا تو هم جز آنها هستی یا نه.

مشکلات و رنج تنها چیزهایی هستند که یک مرد را زنده نگه می‌دارد. یا شاید هم اجتناب کردن از مشکلات و رنج خودش کاری تمام وقت است.

هنوز نمرده بودم. ولی داشتم به سرعت می گندیدم. کی توی این وضعیت نبود؟

برچسب ها :

کتاب

،

عامه پسند

،

چارلز بوکوفسکی

،

پیمان خاکسار

[ جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 0:54 ] [ من ]  | 

رمان "عامه پسند" نوشته ی "چارلز بوکوفسکی"(به اسمش میخوره که اهل روسیه باشه اما یه نویسنده ی آمریکایی متولد آلمان بوده) با ترجمه ی پیمان خاکسار از اون مدل کتاب هاییه که شدیدا لازمه که آدم بخونه. داستان کتاب در مورد پیرمردیه که خودش رو یک کارآگاه خصوصی باهوش میدونه که میتونه پیچیده ترین پرونده ها رو حل کنه. در طول داستان با پرونده های چرت و پرت و توهمی ای طرفیم که کارگاه بلان(شخصیت اصلی داستان) تلاش میکنه که اونا رو حل کنه و بیشتر از اینکه موضوع کتاب در مورد حل پرونده های جنایی به سبک و سیاق شرلوک هولمز و از این قبیل داستان ها باشه، نویسنده سعی داره یک پیرمرد افسرده رو به ما نشون بده که در تلاشه تا خودش رو آدم مهمی نشون بده که کارهای خارق العاده ای میکنه در حالی که اینطور نیست! شاید حتی تمام این پرونده های چرت و پرتی که برای حل شدن بهش مراجعه می کنن هم وجود خارجی نداشته باشه و توهمات شخصیت بلان باشه! مهم ترین چیزی که توی این کتاب جلب توجه میکنه، دیالوگ های بلان و روحیاتش هست. چند قسمت از کتاب عامه پسند چارلز بوکوفسکی:

من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هام چکار کرده‌اند؟ یک‌جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.

آدم به دنیا آمده که بمیرد. که چی؟ ولگردی و انتظار. انتظار برای یک قطار. انتظار برای یک خدمتکار در هتلی در لاس وگاس در یک شب ماه آگوست. انتظار برای موشی که بزند زیر آواز. انتظار برای ماری که بال در بیاورد.

به ستاره های سینما نگاه کن. پوست ماتحت شان را می کنند و به صورت شان می چسبانند. پوست ماتحت از همه جا دیرتر چین می خورد. همه شان آخر عمری صورت و ماتحت شان یکی می شود.

کسی چه میدونه؟ دیوونگی نسبیه. هنجارها رو کی تعیین می کنه؟

در باز شد. یک مرد بود. حدودا پنجاه ساله. تا حدی پولدار. تا حدی عصبی. پاهای بزرگ. یک زگیل روی قسمت چپ پیشانی. چشم های قهوه ای. کراوات. دو ماشین. دو خانه. بدون فرزند. استخر و سونا و جکوزی. کارش بورس بازی بود و اگر منصفانه قضاوت کنیم کاملا بی شعور.

سکس یک تله است. یک دام برای حیوان هاست. من عاقل تر از این حرفام که دم به تله بدهم.

از این بخش بگذرید. تمام شبانه روز هیچ کاری نکردم که ارزش گفتن داشته باشد!!!(این یه جمله چقدر توصیف خوبیه برای خیلی از روزهام!!!)

زندگی آدم را فرسوده می کند. نحیف می کند.

برچسب ها :

کتاب

،

عامه پسند

،

چارلز بوکوفسکی

،

پیمان خاکسار

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای