گفت: آدم ها با اوهام شون زندگی می کنند.
گفتم: چرا که نه ؟ مگه چیزی غیر از وهم هم وجود داره؟
گفت: به پایان رسیدن اوهام
هیچ حسی نسبت به هیچ چیز نداشتم. زندگی علاوه بر پوچ بودن، خرحمالی مطلق هم بود.
همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد!!
همه هم حق داشتند و هم حق نداشتند. کله پا بودند ولی واقعا چه فرقی می کرد که کی با کی خوابیده؟ ته همه چیز ملال بود و کسالت. اه اه اه. آدم ها وابسته می شوند. وقتی بند ناف شان را می برند به چیزهای دیگر وابسته می شوند. نور، صدا، سکس، پول، شراب، مادر، خودارضایی، جنایت و بدحالی دوشنبه صبح ها.
روی هم رفته دنیای واقعا وحشتناکی بود و بعضی وقتها دلم برای تمام آدمهایی که درش زندگی میکردند میسوخت.
اغلب بهترین قسمتهای زندگی اوقاتی بودهاند که هیچ کاری نکردهای و نشستهای دربارهی زندگی فکر کردهای. منظورم این است که مثلا میفهمی که همه چیز بیمعناست، بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمیتواند بیمعنا باشد! چون تو میدانی بیمعناست و همین آگاهی تو از بیمعنا بودن، تقریبا معنایی به آن میدهد.می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوشبینانه!
تعریف محله خوب: جایی که وسعت نمی رسد در آن زندگی کنی!
تلویزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است این حرام زاده فقط حال آدم را بدتر میکند. یک مشت چهره خالی از روح که پشت سر هم می آیند و میروند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق. احمق هایی که بعضا مشهور هم هستند.
پدرم به من گفته بود برو سراغ جایی که اول بهت پول می دهند و بعد امید این که می توانی پول را برگردانی. این یعنی بانکداری و بیمه. آن چیزی را که واقعی است ازشان بگیر و به جایش یک تکه کاغذ تحویل شان بده. پولشان را خرج کن. باز هم خواهد رسید. دو چیز محرک آن هاست: طمع و ترس. یک چیز محرک توست: فرصت. به نظر نصیحت خوبی می رسید. فقط مسئله این بود که پدرم وقتی مرد کاملا ورشکسته بود!
لعنتی. من حتی در مقابل زن ها هم باخته بودم. سه همسر. هر دفعه هم واقعا مشکل خاصی نبود. تمام ازدواج هایم فقط با دعوا مرافعه های جزئی نابود شدند. سر هیچ و پوچ همدیگر را سرزنش می کردیم. سر هیچ و همه چیز از هم دلخور می شدیم. روزبه روز. سال به سال ساییده می شدیم. به جای این که همدیگر را کمک کنیم فقط به هم گیر می دادیم
دنیای بیرون پر از بی مصرف های پیر و ابلهی مثل من بود. نشسته بودند و به صدای باران گوش می دادند و فکر می کردند که چه بر سر زندگی شان آمد. این درست زمانی است که می فهمی پیر شدی. وقتی که می نشینی و در شگفتی که همه چیز کجا رفت.
احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جز نباتات بودیم. من هم همین طور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می کردم شلغمم!
آن قدر پول وجود نداشت که به همه برسد. هیچ وقت وجود نداشته. نمی دانستم با این مسئله باید چه کرد.
پرسیدم: چهطور شما عوضیها میتونید اینقدر بیاحساس باشید؟
جانی گفت: سادهست. ما همینجوری بهدنیا اومدیم.