[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 21:28 ] [ من ]  | 

ناستانکا... آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می دمم و آن را از ندامت های پنهانی آزرده می خواهم و آرزو می کنم که لحظات شادکامی ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می خواهم؟ نه هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و تو را برای آن دقیقه ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می کنم.

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سن پترزبورگ

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 17:44 ] [ من ]  | 

شما آدم شریفی هستید و با خواندن این سطور که نشان بی شکیبی من است، لبخند نخواهید زد و اوقاتتان تلخ نخواهد شد.به یاد داشته باشید که این نامه را دختر بی نوایی می نویسد که تنهاست و کسی را ندارد که کار یادش بدهد و راهنمایی اش بکند و هیچوقت نتوانسته است هیجان های دلش را مهار کند. اما مرا ببخشبد که ولو به قدر یک لحظه درِ دلم را بی تردید باز گذاشتم.

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سن پترزبورگ

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 16:9 ] [ من ]  | 

من مجبورم که سالگرد رویاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رویاپردازی های بی معنی وهم گونه ی گذشته است، رویاهای احمقانه که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن ها کنم؛ آخر رویا را باید تجدید کرد.

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سن پترزبورگ

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 15:34 ] [ من ]  | 

حالا بیش از همیشه می دانم که بهترین سال های زندگی را ضایع کرده ام. حالاست که به این نکته پی می برم و آگاهی ام از وقتی دردناک تر شده که خدا شما فرشته ی نگهبان را برایم فرستاده است که این معنی را به من بگویید و به من ثابت کنید. حالا که کنار شما نشسته ام و با شما حرف می زنم و به آینده فکر می کنم می ترسم، زیرا در آینده باز تنها می شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی حاصل. و جایی که من در بیداری در کنار شما اینقدر شیرین کام بوده ام دیگر به چه رویایی می توانم دل خوش کنم؟

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سن پترزبورگ

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 12:44 ] [ من ]  | 

- شما خیلی قشنگ تعریف می کنید. نمی توانید ساده تر حرف بزنید؟ مثل این است که از روی کتاب می خوانید.
+ ناستانکای عزیز، من خودم می دانم که قشنگ قصه می گویم ولی متاسفم که جز همینجور بلد نیستم. من حالا مثل جن حضرت سلیمانم که بعد از آن حبس هزار ساله اش ناگهان ببیند که همه ی آن افسون ها باطل شده و او آزاد شده است. ناستانکای عزیز، حالا ما بعد از این هزار سال جدایی، باز هم به هم رسیده ایم. چون من خیلی وقت است شما را می شناسم. ناستانکا من همیشه کسی را می جسته ام و این نشان آن است که این کس شما بوده اید و دست تقدیر حالا ما را به هم رسانیده است. حالا در ذهن من هزار شیر باز شده و سیل کلمات راه افتاده و من نمی توانم جلوی آن را بگیرم وگرنه خفه می شوم.

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سن پترزبورگ

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 11:51 ] [ من ]  | 

گوش کنید ناستانکا، در این بیغوله ها آدم های خیلی عجیبی زندگی می کنند. این ها خیال پردازند، بله، خیال پرداز. اگر این کلمه برایتان کافی نباشد و تعریف دقیق تری بخواهید می گویم که این ها آدم نیستند، بلکه موجوداتی هستند میان آدم و حیوان. این ها اغلب اوقات در جایی، در گوشه ای، کنج و کنار پنهانی می خزند، انگاری می خواهند خود را از روشنایی روز هم پنهان کنند. وقتی به این کنج دنجشان رسیدند همانجا می چسبند، مثل یک حلزون. دست کم از این حیث شباهت زیادی دارند به جانور جالبی که هم جانور است هم لانه ی جانور و اسمش لاک پشت است. حالا شما خیال می کنید چرا اینقدر به این لاکشان دل بسته اند؟

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سن پترزبورگ

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 11:33 ] [ من ]  | 

ناستانکا، نمی دانم می دانید یا نه، در پترزبورگ جاهای خیلی عجیبی هست.مثل اینکه خورشیدی که جاهای دیگر بر مردم این شهر می تابد به این کنج و کنارها کاری ندارد. در این سوراخ ها خورشید دیگری می تابد که با خورشید آسمان فرق دارد و مخصوص اینجور جاها ساخته شده! آن هم با نور دیگری که خاص آن هاست. در این جاها، ناستانکای عزیز من، مثل این است که زندگی جور دیگری است و با آنکه در اطراف ما می جوشد از زمین تا آسمان فرق دارد. این زندگی مخلوطی است از یک چیز بسیار زیبا و خیال انگیز که از یک آتش آرمانی درخشان است با یک چیزی که افسوس، ناستانکا، اگر نگویم فوق العاده پست و پلید است، دست کم از ظرافت شاعرانه به دور است و به قدری مبتذل که نمی دانید.

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سن پترزبورگ

[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 22:41 ] [ من ]  | 

- همین حالا شروع کنید و داستان زندگی تان را بگویید.
+ داستان زندگی ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...
- چطور زندگی تان داستانی ندارد؟ پس چطور زندگی کرده اید؟
+ چطور ندارد! بی داستان! همین طور! به قول معروف دیمی! تک و تنها! مطلقا تنها! شما می فهمید "تنها" یعنی چه؟
- یعنی چی؟ یعنی هیچوقت هیچکس را نمی دیدید؟
+ نه، دیدن که چرا! همه را می بینم. ولی با اینهمه تنهایم!
- یعنی با هیچکس حرف نمی زنید؟
+ به معنای دقیق کلمه، با هیچکس!

بعضی وقت ها خیال بافی خیلی چیز خوبی است! بعد با لحنی جدی افزود: "ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصا وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند."

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سروش حبیبی

[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 22:17 ] [ من ]  | 

رویایم همیشه این است که عاقبت روزی با کسی آشنا شوم. آخ اگر می دانستید که چند بار همینجور عاشق شده ام!
+ چطور؟ عاشق کی؟
- عاشق هیچکس. عاشق زن دلخواهم. عاشق زنی که خوابش را می بینم. من در رویا همیشه برای خودم داستان های عاشقانه می بافم. شما نمی توانید تصور کنید که من چه جور آدمی هستم! البته با دو سه خانم آشنا شده ام، یعنی با صاحب خانه هایم. اما آن ها حساب نیستند...

ببینید صاف و پوست کنده حرف می زنم... اولا نباید عاشق من بشوید. باور کنید ممکن نیست. حاضرم دوست شما باشم و حقیقتا دوست شما هستم. اما باید مواظب دلتان باشید و عاشق من نشوید. خواهش می کنم.می دانم که راحت مثل ترقه در می روید. از اینکه با شما اینجور حرف می زنم نرنجید. اگر بدانید... ببینید من هم مثل شما هیچ کس را ندارم با او حرف بزنم یا مشورت کنم. البته احمقانه است که آدم از کسانی که در خیابان می بیند مشورت بخواهد. اما شما با دیگران فرق دارید.

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سروش حبیبی

[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 20:45 ] [ من ]  | 

من جایی نداشتم بروم و کاری هم نداشتم که برای آن پترزبورگ را ترک کنم. حاضر بودم که همراه هر یک از این گاری ها بروم، با هر یک از این آقایان محترم و خوش سر و پز سوار کالسکه بشوم و شهر را ترک کنم اما هیکس، مطلقا هیچکس عوتم نمی کرد؛ انگاری همه فراموشم کرده بودندف مثل این بود که همه شان مرا حقیقتا بیگانه می شمردند.

من عادت حرف زدن با خانم ها را از دست داده ام، یعنی هیچوقت هم این عادت را نداشته ام. من خیلی تنهایم... حتی نمی دانم چطور باید با خانم ها حرف زدو مثلا همین حالا هیچ نمی دانم که حرف نسنجیده ای زده ام یا نه.

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سروش حبیبی

[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 19:56 ] [ من ]  | 

کتاب "شب های روشن" از "فئودور داستایوفسکی" با ترجمه "سروش حبیبی" یه داستان نسبتا کوتاهه از همصحبتی های شخصیت اصلی داستان با یک دختر به اسم ناستانکا در شب های روشن یا شب های سفید سن پترزبورگ. پدیده ی شب های روشن یک پدیده ی فیزیکیه که به دلیل عرض جغرافیایی زیاد در نیمکره ی شمالی اتفاق میوفته و باعث میشه شب تا صبح مثل آغاز غروب روشن بمونه. بخش ابتدایی کتاب:

و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه ای از عمرش را با تو همدل باشد.
ایوان تورگنیف

برچسب ها :

کتاب

،

فئودور داستایوفسکی

،

شب های روشن

،

سروش حبیبی

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای