مرد به شکار می رود و می ستیزد.
زن دسیسه می چیند و خیال می بافد،
او مادر وهم است،
مادر خدایان
چشمی نهان بین دارد
پر و بالی که توان پرواز به بی کران تخیل می بخشدش
خدایان همچون مردانند:
بر سینه ی زنی زاده می شوند و می میرند. (ژول میشله)
به ما می گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی تر می شود
در ژرفای پرتگاه تاریک، در رویای خاموش تو با دهان هایی که در سکوت گشوده می شوند، می بینی اش که از ظلمت پرتگاه به سوی تو می آید، می بینی اش که به سویت می خزد.
در سکوت، دست های بی گوشتش را می جنباند، به سویت می اید تا آنکه چهره به چهره ات می ساید.
حتی شیطان هم زمانی فرشته بوده
در آدمی جدا از بطالت، همه درد است.
زندگی می تواند ناشادمانه باشد آنگاه که امید از میان می رود اما تمنا دست ناخورده می ماند
در بهشت گمشده ی میلتون آدم به خالقش پرخاش می کند و می پرسد:
آیا من از تو ای آفریدگار، با زبان گل خود در خواستم
که مرا در قالب آدم بریزی
آیه با لابه خواستم
که از ظلمتم برکشی
یا در اینجا در این باغ دلگشا جایم دهی؟
...که مشتاق غبارم بدل کنی
مشتاق تسلیم و بازگرداندن آنچه دریافت داشته ام
ناتوان از عمل به شرط هایی دشوار
که اسباب رسیدن به خیری هستند
که من در پی اش نبوده ام.
آئورا نام دیگر تمناست