قسمتی از صحبت های شان کارول فیزیکدان نظری توی موسسه فناوری کالیفرنیا در حین مناظره:
"در رابطه با ارتباط آگاهی و فیزیک کوانتوم فیزیکدان دانشگاه MIT اسکات ارنسون گفته: تا جایی که میدونم مکانیک کوانتومی گیج کننده ست، آگاهی هم گیج کننده ست، پس شاید یکسان باشن!(همزمان قیافه ای میگیره که نشون بده این حرف چقدر بی منطق و غیر قابل قبوله)
از نظرم این چیزیه که علم بهمون یاد داده. اینکه وقتی یه شخصی میاد یه ادعای خارق العاده میکنه، ابتدایی ترین سوالی که باید از خودمون بکنیم اینه که اولا آیا یه توضیح ساده تر وجود داره یا نه؟ و ثانیا چطور میتونیم غلط بودن توضیحی که از طرف شخص ارائه شده رو ثابت کنیم؟
اگه یه روح توی اتاق هست که میتونه این لیوان رو بلند کنه من قانع میشم. برای کسایی که از رادیو دارن گوش می کنن، لیوان تکون نخورده! هیچوقت هم تکون نمیخوره وقتی این کار رو بکنین. توی جهانی زندگی می کنیم که دقیقا انگار فقط جهان طبیعت وجود داره.
-اما واقعا دلتون نمیخود حق با این افراد باشه(روح و زندگی پس از مرگ وجود داشته باشه)؟ عالی نمیشه؟
+خب هم آره هم نه... قطعا یه سری مزایا داره! من دوست ندارم بمیرم! من دوس دارم بعد از مرگم دوباره زندگی کنم حالا شاید نه تا بی نهایت اما میتونم برای چند صد هزار سال خودمو سرگرم کنم! متاسفانه همون طور که یه فیلسوف خردمند گفت: همیشه نمیتونین به چیزی که میخواین برسین
وقتی که حدودا 6 سالم بود یه تجربه ی احساسی و متحول کننده داشتم که احتمالا خیلی های دیگه هم تجربیات مشابهی داشتن. توی رخت خوابم بودم و داشتم راجع به اون روز فکر می کردم و شروع کردم به گریه کردن. به شکل غیر قابل کنترلی فقط اشک میریختم جوری که مادرم صدامو از توی اتاق خودش شنید و اومد گفت چی شده؟ من گفتم یه روز مادربزرگم میمیره... یه روزی تو میمیری و یه روزی هم من میمیرم... ما همه میمیریم! و اون برام توضیح میداد که خب آره. نسخه ی خودش از داستان رو برام تعریف میکرد. دلیلی که دارم این داستان رو تعریف می کنم اینه که با اینکه خودم قانع شدم که مرگ آخر خطه به هیچ وجه نمیخوام کسایی که این عقیده رو ندارن و نظر دیگه ای دارن رو تحقیر کنم. این مسئله ی بسیار مهم و اساسی زندگی ماست. من به شخصه با توجه به شواهد بسیار زیاد و قدرتمند علمی از فیزیک و عصب شناسی قانع شدم که فقط یه جهان به نام جهان طبیعت وجود داره. بیولوژی فرایندیه که به پایان میرسه و نهایتا مرگ مقصد نهاییه
و برای من این واقعیت محدود بودن عمر ما، تلخی و اهمیت زیادی رو به تعداد سال های محدودی که اینجا روی زمین داریم، میده. زندگی ما تمرین نمایش نیست بلکه اینجا صحنه ی اصلیه. این تنها اجراییه که داریم. این معنی و ارزش رو از زندگی که داریم نمیگیره بلکه ما رو مجبور به دادن معنا به تمام کارامون میکنه چون ما فقط تعداد محدودی کار رو میتونیم انجام بدیم. اگه شواهد به سمت مخالف نشونه بره و به اندازه ی کافی قدرتمند باشه من سریعا نظرمو عوض می کنم. اما از نظرم دیگه از اون نقطه عبور کردیم که این سوال بخواد یه سوال جالب علمی باشه. از نظرم ما به اندازه ی کافی میدونیم که بگیم مرگ مقصد نهاییه و نظر شخصیم اینه که این اشکالی نداره!"
استیو تولتز توی یه بخش از کتاب جز از کل میگه:
وقتی ته دلم حس می کنم دنیا معنایی داره میدونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم توی روز روشن ببینم، ذهنم توطئه می کنه و میگه "گوش کن، نگران نباش، تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره، حسش نمی کنی؟" ولی من هنوز مرگ رو می بینم و حس می کنم. باز ذهنم میگه "به مرگ فکر نکن. تو همیشه زیبارو و ویژه باقی میمونی و هیچوقت نمی میری، هیچ وقت، هیچ وقت هیچ وقت."
پ ن: موضوع مرگ همیشه جذاب و البته ترسناکه! آدم نمیدونه ترسناک تر اینه که بعد از مرگ همه چیز تموم بشه یا اینکه دنیای دیگه ای هم در کار باشه! اما حتی اگه دنیای دیگه ای هم وجود داشته باشه باز هم قسمت آخر حرفای شان کارول یه شدت تاثیرگذاره و فکر آدمو درگیر میکنه! این زندگی اصلی و تنها اجراییه که داریم و باید تا میتونیم چیز فوق العاده ای ازش بسازیم و از هر لحظه ش لذت ببریم! این محدود بودن زمان زندگی باید بتونه مارو تکون بده تا از خسته بودن و وقت تلف کردن فرار کنیم و تلاش کنیم برای انجام حداقل یه کار مفید و معنادار تا قبل از مرگ حتمی مون!
اتفاقات چند وقت اخیر بیشتر از قبل به من فهموند که تا چه حد زمانم محدوده و چقدر فرصت کمی دارم برای گفتن حرفایی که باید به دیگران بگم و کارایی که باید براشون انجام بدم. تو این فاصله ای که آدم دست دست میکنه تا یه کاری بکنه ممکنه زمان خودش یا زمان طرف مقابلش به پایان برسه. شاید برای همینه که تازگیا راحت تر و بدون نگرانی خاصی نسبت به عواقب موضوع حرفم رو میزنم چون در قیاس با موضوعی مثل مرگ همه چیز بی اهمیته! به قول اسپینوزا: عالم از منظر ابدیت!