[ دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ ] [ 12:44 ] [ من ]  | 

واقعیت اینه که من تا قبل از این خیلی حالم خوب بوده! خوب بودم و خبر نداشتم! ریتم خواب شبانه روزی م بهم ریخته. ریتم؟ از ساعت 12 شب به بعد تبدیل به متال میشه و تا صبح چند مرحله اوج میگیره

اگه بودی بهت میگفتم که خودمم باورم نمیشه اما توی این گرمایی که سگ صاحابشو نمیشناسه و داریم به معنی واقعی کلمه تبخیر میشیم، بارون اومد!

خوزستان و سیستان آب نداره، تمام شهرهای کشور توی یه سری از ساعات برق و هیچکس توی این جهنم امید!

چیزی تحت عنوان "پیش نویس طرح قانون حمایت از حقوق کاربران و خدمات پایه کاربردی فضای مجازی" نوشته شده و داره تصویب میشه که کافیه به لیست افراد شورای تصمیم گیرنده برای فضای مجازی طبق این طرح نگاهی بندازیم تا بفهمیم پیش بینی تبدیل اینترنت به شبکه ی اینترانت ملی خیلی زودتر از چیزی که فکرشو می کردیم داره محقق میشه متاسفانه! و چه خوش خیالن اونایی که به وعده ی اینترنت ماهواره ای ایلان ماسک امیدوارن؛ کسی که مطلقا هیچ چیزی به جز سود براش اهمیت نداره و این رو با نوسانی که از دوج کوین توی بازار کریپتوکارنسی گرفت کاملا نشون داد. 

برچسب ها :

خوزستان

،

سیستان و بلوچستان

،

حمایت از حقوق کاربران

،

حذف قانونی اینترنت

[ شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰ ] [ 18:10 ] [ من ]  | 

قسمتی از صحبت های شان کارول فیزیکدان نظری توی موسسه فناوری کالیفرنیا در حین مناظره:
"در رابطه با ارتباط آگاهی و فیزیک کوانتوم فیزیکدان دانشگاه MIT اسکات ارنسون گفته: تا جایی که میدونم مکانیک کوانتومی گیج کننده ست، آگاهی هم گیج کننده ست، پس شاید یکسان باشن!(همزمان قیافه ای میگیره که نشون بده این حرف چقدر بی منطق و غیر قابل قبوله)
از نظرم این چیزیه که علم بهمون یاد داده. اینکه وقتی یه شخصی میاد یه ادعای خارق العاده میکنه، ابتدایی ترین سوالی که باید از خودمون بکنیم اینه که اولا آیا یه توضیح ساده تر وجود داره یا نه؟ و ثانیا چطور میتونیم غلط بودن توضیحی که از طرف شخص ارائه شده رو ثابت کنیم؟
اگه یه روح توی اتاق هست که میتونه این لیوان رو بلند کنه من قانع میشم. برای کسایی که از رادیو دارن گوش می کنن، لیوان تکون نخورده! هیچوقت هم تکون نمیخوره وقتی این کار رو بکنین. توی جهانی زندگی می کنیم که دقیقا انگار فقط جهان طبیعت وجود داره.
-اما واقعا دلتون نمیخود حق با این افراد باشه(روح و زندگی پس از مرگ وجود داشته باشه)؟ عالی نمیشه؟
+خب هم آره هم نه... قطعا یه سری مزایا داره! من دوست ندارم بمیرم! من دوس دارم بعد از مرگم دوباره زندگی کنم حالا شاید نه تا بی نهایت اما میتونم برای چند صد هزار سال خودمو سرگرم کنم! متاسفانه همون طور که یه فیلسوف خردمند گفت: همیشه نمیتونین به چیزی که میخواین برسین
وقتی که حدودا 6 سالم بود یه تجربه ی احساسی و متحول کننده داشتم که احتمالا خیلی های دیگه هم تجربیات مشابهی داشتن. توی رخت خوابم بودم و داشتم راجع به اون روز فکر می کردم و شروع کردم به گریه کردن. به شکل غیر قابل کنترلی فقط اشک میریختم جوری که مادرم صدامو از توی اتاق خودش شنید و اومد گفت چی شده؟ من گفتم یه روز مادربزرگم میمیره... یه روزی تو میمیری و یه روزی هم من میمیرم... ما همه میمیریم! و اون برام توضیح میداد که خب آره. نسخه ی خودش از داستان رو برام تعریف میکرد. دلیلی که دارم این داستان رو تعریف می کنم اینه که با اینکه خودم قانع شدم که مرگ آخر خطه به هیچ وجه نمیخوام کسایی که این عقیده رو ندارن و نظر دیگه ای دارن رو تحقیر کنم. این مسئله ی بسیار مهم و اساسی زندگی ماست. من به شخصه با توجه به شواهد بسیار زیاد و قدرتمند علمی از فیزیک و عصب شناسی قانع شدم که فقط یه جهان به نام جهان طبیعت وجود داره. بیولوژی فرایندیه که به پایان میرسه و نهایتا مرگ مقصد نهاییه 

و برای من این واقعیت محدود بودن عمر ما، تلخی و اهمیت زیادی رو به تعداد سال های محدودی که اینجا روی زمین داریم، میده. زندگی ما تمرین نمایش نیست بلکه اینجا صحنه ی اصلیه. این تنها اجراییه که داریم. این معنی و ارزش رو از زندگی که داریم نمیگیره بلکه ما رو مجبور به دادن معنا به تمام کارامون میکنه چون ما فقط تعداد محدودی کار رو میتونیم انجام بدیم. اگه شواهد به سمت مخالف نشونه بره و به اندازه ی کافی قدرتمند باشه من سریعا نظرمو عوض می کنم. اما از نظرم دیگه از اون نقطه عبور کردیم که این سوال بخواد یه سوال جالب علمی باشه. از نظرم ما به اندازه ی کافی میدونیم که بگیم مرگ مقصد نهاییه و نظر شخصیم اینه که این اشکالی نداره!"

استیو تولتز توی یه بخش از کتاب جز از کل میگه:
وقتی ته دلم حس می کنم دنیا معنایی داره میدونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم توی روز روشن ببینم، ذهنم توطئه می کنه و میگه "گوش کن، نگران نباش، تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره، حسش نمی کنی؟" ولی من هنوز مرگ رو می بینم و حس می کنم. باز ذهنم میگه "به مرگ فکر نکن. تو همیشه زیبارو و ویژه باقی میمونی و هیچوقت نمی میری، هیچ وقت، هیچ وقت هیچ وقت."

پ ن: موضوع مرگ همیشه جذاب و البته ترسناکه! آدم نمیدونه ترسناک تر اینه که بعد از مرگ همه چیز تموم بشه یا اینکه دنیای دیگه ای هم در کار باشه! اما حتی اگه دنیای دیگه ای هم وجود داشته باشه باز هم قسمت آخر حرفای شان کارول یه شدت تاثیرگذاره و فکر آدمو درگیر میکنه! این زندگی اصلی و تنها اجراییه که داریم و باید تا میتونیم چیز فوق العاده ای ازش بسازیم و از هر لحظه ش لذت ببریم! این محدود بودن زمان زندگی باید بتونه مارو تکون بده تا از خسته بودن و وقت تلف کردن فرار کنیم و تلاش کنیم برای انجام حداقل یه کار مفید و معنادار تا قبل از مرگ حتمی مون!
اتفاقات چند وقت اخیر بیشتر از قبل به من فهموند که تا چه حد زمانم محدوده و چقدر فرصت کمی دارم برای گفتن حرفایی که باید به دیگران بگم و کارایی که باید براشون انجام بدم. تو این فاصله ای که آدم دست دست میکنه تا یه کاری بکنه ممکنه زمان خودش یا زمان طرف مقابلش به پایان برسه. شاید برای همینه که تازگیا راحت تر و بدون نگرانی خاصی نسبت به عواقب موضوع حرفم رو میزنم چون در قیاس با موضوعی مثل مرگ همه چیز بی اهمیته! به قول اسپینوزا: عالم از منظر ابدیت!

برچسب ها :

شان کارول

،

فیزیکدان نظری

،

روح

،

زندگی پس از مرگ

[ سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ ] [ 10:17 ] [ من ]  | 

هفته ی پیش با اختلاف وحشتناک ترین و پر استرس ترین هفته ی عمرم بود. پر از اتفاقات عصبی کننده. بدترین لحظه ش وقتی بود که شرایط بابا رو به تک تک پرستارها و پزشک ها توضیح میدادم و میگفتم باید نوار و آنزیم قلب بگیرین چون این یه مورد عادی نیست و ما 2 روز پیش چوبشو خوردیم و الان دیگه با گفتن اینکه نگران نباش چیزی نیست اصلا دلم آروم نمیشه. فهمیدم که دلیل اینکه تا ارتفاع 1 متری دیوارهای بیمارستان رو سنگ کار می کنن چیه: آدمای با اعصاب ضعیف مثل من با خیال راحت بتونن به دیوار لگد بزنن. مچ پام هنوزم درد میکنه. در نهایت اون روز بخیر گذشت اما ترس واقعی رو با تمام وجودم لمس کردم. منی که هیچ اعتقادی به نذر و این چیزا ندارم و همیشه میگم این چه خداییه که بخوای باهاش معامله ی پولی بکنی، تو اون شرایط به خودم گفتم اگر بخیر بگذره 1 میلیون به یه جایی کمک میکنم. در نهایت این هفته ای که گذشت نشون داد چقدر میتونم پوست کلفت باشم و وقتی که مجبوری تا چه حد میتونی قوی تر باشی چون چاره ای جز این نداری حتی شده با کمک قرص زیر زبونی

814

[ پنجشنبه دهم تیر ۱۴۰۰ ] [ 12:41 ] [ من ]  | 

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
سنکا میگه: مسئله‌ی مورد بحث ما این است که آیا اندوه باید ژرف باشد یا پایان‌ناپذیر

برچسب ها :

سنکا

،

اندوه

،

ژرف

،

پایان ناپذیر

813

[ سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰ ] [ 15:57 ] [ من ]  | 
[ جمعه چهارم تیر ۱۴۰۰ ] [ 23:55 ] [ من ]  | 

نشسته بود روی صندلی یا روی صندلی نشسته بود
دقیق نمیدانم
همین که به دید می آمد
چنان ساختار همه چیز را بهم میریخت
که کسی نمیفهمید چای در کافه است یا کافه روی لیوان پخش شده است
یک چیزی شبیه فضای حزبی کشورهای جهان سومی
که چپش از راستش و راستش از چپش و میانه اش از جفتشان و برعکس معلوم نیست
عجیب بود
شبیه همه چیز و همه کس
و شبیه هیچ چیز و هیچکس
اما عجیب تر
هر لحظه مرزها برایم غیرقابل شناخت تر می شدند
چنانچه دستم را از میز تشخیص نمی دادم
میز را از کافه
کافه را از خیابان
حضورش دنیا را شبیه نقاشی کودک نه ساله ای می کند که زیر باران رها شده
رنگ ها در هم فرو می روند
مرزها گم می شوند
و در نهایت
جز او، همه چیز جایشان را گم می کنند

برچسب ها :

سیاه مشق های من

[ پنجشنبه سوم تیر ۱۴۰۰ ] [ 12:26 ] [ من ]  | 

22 یا 23 سالم که بود یعنی 10 سال پیش اینطورا، عضو گوگل پلاس بودم. یه شبکه اجتماعی بود مثل فیس بوک اینا. یه مرد آمریکایی بود به اسم وینس این عکسای خیلی باحالی میذاشت، منم همیشه زیر عکساش کامنت میذاشتم. ما آروم آروم شروع کردیم حرف زدن. مردی تقریبا 60 ساله، قد بالای 2 متر، خیلی آمریکایی و هیچی راجع به ایران نمیدونست. از اینا که هر روز میره نمیدونم فلانقدر کیلومتر دوچرخه سواری میکنه و به واسطه کارش هر دفعه یه ور دنیا بود. تو همون سن من از ایران خارج شدم و منم افتادم تو مسیر زندگی خودم و این یه بار برای من یه داستان از تو کما رفتنش گفت که خیلی تجربه عجیبی بود که سه ماه تو کما بوده و ما خیلی بهم نزدیک شدیم. سال های سال هرچی میشد ما با هم حرف میزدیم ولی هیچوقت همو ندیده بودیم. بعد تکنولوژی پیشرفته تر شد، ویدئوکال میکردیم، دختراشو میشناسم، خانواده منو میشناسه در جریان بالا پایینای روابط احساسی منه، دوست دختراشو میشناسم. امشب بهم زنگ زد که نادیا من فکر میکنم اگه یه روزی دیگه این دور و بر نبودم(یعنی اگه مردم) تنها پشیمونیم اینه که تو رو ندیدم. بعدم گفت یه وصیت نامه تنظیم کردم اگه از من خبری نشد برات سال ها نوشتم و سپردم برسونن به دستت. من خیلی قلبی شدم ولی می خواستم بگم گاهی یه روابطی شکل می گیره که اصن ربطی به فایده شون، فاصله شون، تعریف نشده بودنشون، اسم نداشتنشون نداره. این روابط قراره که بمونه، اصن تلاش زیادی هم نمیخواد. من هنوز نمیدونم آیا یه روز وینس رو می بینم یا نه ولی میدونم خیلی خوش شانسم که چنین رابظه ای رو تجربه کردم. گاهی فکر می کنم وینس روح همزاد منه که از اون سر کره خاکی منو پیدا کرده... خلاصه اینکه دوستایی که بخوان بمونن راهشو پیدا می کنن، وقت و فاصله و پارتنر و اینا بهانه ست.

پ ن: اینو یکی از همین دوستای یافت شده در بلاگفا فرستاده بود

برچسب ها :

دوست

،

فاصله

،

پارتنر

،

رابطه

[ پنجشنبه سوم تیر ۱۴۰۰ ] [ 11:25 ] [ من ]  | 

این انتخاباتی که برگزار شد مثل بازی فوتبالی بود که بگن تیم مقابل 5 نفر از بازیکن های اصلیش رو گذاشته توی ترکیب و شما فقط دو نفر از تماشاگرهاتون رو میتونین توی زمین قرار بدین! در نهایت هم بازی که تموم شد دور افتخار بزنن بابت پیروزی حماسی شون و پز هم بدن که باید حرفاتو توی زمین میزدی! زمین بازی همینیه که هست! مسائل رو به شرایط بیرونی ربط ندیم! نتیجه توی زمین مشخص میشه!!! مگه شورای نگهبان گل میزنه؟؟؟
اگر دوست پرسپولیسی ای هست که از قضا اصلاح طلبه و به شرایط این انتخابات معترضه و تعجب میکنه که چطور طیف مقابل به این مدل برنده شدنش میباله و خوشحاله، بهش پیشنهاد میدم به خودش رجوع کنه که چطور بعد از این قهرمانی های پیاپی که همه صداشون در اومده همچنان خوشحال میشه! البته که همون پرسپولیسی های چند آتیشه ای که میشناسم هم دیگه بعد از سوپرجام دیشب(چند شب پیش) حتی ذوق استوری گذاشتن و کری خوندن نداشتن چون برای خودشونم بی معنی شده! پروژه ی حذف استقلال از رقابت شاید در حد 2 3 سال قهرمانی برای پرسپولیس جذاب باشه ولی در ادامه بیشترین ضرر رو خود این تیم و هواداراش می کنن و وقتی شما عملا رقیبی توی زمین نداشته باشی پس اون فوتبال بی معنیه! فرض کنیم فردا بارسلونا از لالیگا حذف بشه اونوقت واقعا بازی کردن توی لالیگا چه معنایی برای رئال مادرید میتونه داشته باشه؟!! این بلاییه که سر لیگ ایران اومده و ایضا سر سیاست و انتخابات. خیلی ها میگن که اصلاح طلبا توی این دوره شکست خوردن(که خوردن)؛ اما من فکر می کنم این فقط ظاهر قضیه س و در اصل بازنده ی واقعی اصولگراها بودن که رقیبشون رو عملا حذف کردن! به قول یه نفر اگر اصولگراها درک کنن چه اتفاق فاجعه باری رخ داده باید بشینن توی سر خودشون بزنن و عزای عمومی بگیرن!! شکست اصلاحات زمانی معنا داشت که سبد رای اصلاحات به سبد رای کاندیدای اصولگرا بریزه اما حدود 4 میلیون نفر حاضر شدن رای سفید و باطله بدن و به کاندیدهای موجود رای ندن! من تا وقتی نفهمم طیف مقابل من(چه از نظر سیاسی چه از نظر ورزشی چه توی حوزه های دیگه مثل فرهنگی و ...) هم آدمه و فکر داره و حق زندگی داره و وجود داشتن اون طیف مقابله که به موجودیت طیف من معنا میده و فقط تلاش کنم تا حذفش کنم و طرفدارهاش رو سرخورده کنم، ممکنه یه بار برای همیشه ببازم!
دوران دبیرستان با معلم تاریخ به مشکل خوردم. هر جلسه با دقت به مطالبی که میگفت گوش میکردم و اکثر وقت ها به خاطر علاقه و مطالعاتی که توی موضوعات تاریخی داشتم با معلم به چالش میخوردم و سوالات زیادی میپرسیدم اما بازخوردی که میگرفتم خیلی جالب نبود. هیچوقت جواب درستی به من نمیداد(و برداشتم اینه که اصولا جوابی نداشت که بده چون حق با من بود) و یه روز منو متهم به چیزی کرد که به شدت عصبی شدم. از اون روز به بعد دیگه سر کلاسش یک کلمه هم حرف نزدم. حضور داشتم که غیبت نخورم اما حتی یک سوال هم نمیپرسیدم. برای یکی دو هفته احتمالا از این موضوع خیلی راضی بود اما کم کم با یه واقعیت تلخ مواجه شد و اون هم این بود که تنها کسی که توی کلاس واقعا به حرف هاش گوش میداد کسی نبود جز من! بعد از اون تغیر رویه داد و سعی میکرد در مورد مسائلی که میگه یه طرفه به قاضی نره و منصفانه تر در مورد وقایع تاریخی حرف بزنه و در طول هر جلسه چند بار به رو به من میگفت شما هیچ سوالی نداری؟ اگر مسئله ای هست بپرس! و جواب من هم واضح بود: "نه!". حذف کامل اصلاحات از جریان سیاسی کشور میتونه شبیه همین "نه" ادامه دار باشه

پ ن: چند روزه نوشته شده و فرصت نشده بود ثبت بشه

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای