[ سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ ] [ 13:36 ] [ من ]  | 

نسل شما نسل پر کردن مغزها با اراجیفه. به زور تبلیغات. جوان‌ها مجبور بوده‌ان از خودشون دفاع کنن. بیش از اندازه از خودشون دفاع کرده‌ان، بیش از اندازه با تبلیغات مسموم شده‌ان. حالا دیگه چیزی که لازم دارن یک شستشوی جانانه است. پاک کردن ذهن از همه‌ی معلومات. می‌خواد ولم کند، چون عشق مثل وطن پرستیه، مثل ملت پرستی، مثل حرف‌های دوگل. بیش از اندازه بارمون کرده‌ان. دیگه حجاب از روی کلمات افتاده.

من فقط می‌خوام بمیرم. از حالا به بعد سیاست من طرفداری با هر چیزی است که با من مخالف باشه.

دموکراسی یعنی اقلیت‌ها. سیاه‌ها، مکزیکی‌ها، پورتوریکویی‌ها، هرچی دلت بخواد، غیر از اکثریت. اکثریت که به وجود اومد دیگه دموکراسی نیست. فقط اکثریت می‌مونه. همون تاسیس این مملکت بی‌پدر(آمریکا) هم کار اقلیت بود. اقلیت ساختش، بعد اکثریت تصاحبش کرد.

پشت فرمان نشست، مدتی بی‌حرکت ماند. داشت زیر فشار همه‌چیز له می‌شد. تلاشش فقط این بود که اگر بشود زنده بماند. دختر احمق، نترس، یه خرده جسارت داشته باش. چیزی نیست. فقط دنیاست که به آخر رسیده.

جس میلیون‌ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همه‌شون می‌تونن بدون تو زندگی کنن. اما آخه چرا من نمی‌تونم؟ این درد رو به کجا ببرم؟ من نمی‌تونم بی تو زندگی کنم. کاری که هرکسی می‌تونه بکنه، کاری که از یه بچه‌ی پنج ساله هم برمی‌اد از من برنمی‌آد. تو هیچ سر در می‌آری؟

از دروغ غافل نباشید. جز دروغ هیچ‌چیز حقیقت ندارد.

برچسب ها :

کتاب

،

خداحافظ گاری کوپر

،

رومن گاری

،

سروش حبیبی

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ ] [ 9:25 ] [ من ]  | 

- چطور می‌شه یه بی‌غیرت آبدیده شد، یه بی‌غیرت تمام عیار؟
+ باید محیط مساعد باشد. یه کانون خانوادگی خوشبخت. دلبستگی به خانواده. پدر و مادری که از هم جدا نشدند، امنیت روانی و عاطفی و مادی تضمین شده. این شرایط که فراهم شد مطمئن باش که به مقصودت می‌رسی.

- در چه رویایی هستی؟
+ رویا نیست. دارم فکر می‌کنم.
- روی چیز مخصوصی فکر می‌کنی، یا چون هستی فکر می‌کنی؟

شیوه‌هایی برای مردن هست که در حقیقت راه‌هایی برای زنده ماندن و دوست داشتن است.

نظم و ترتیب برایش چیز وحشتناکی بود چون با وضع داخلیش جور در نمی‌آمد. هرقدر اطرافش منظم‌تر بود بلبشوی درونیش به نظرش سیاه‌تر جلوه می‌کرد.

می‌گفتند تنها چیزی که همه‌ی دردها را دوا می‌کند عشق است. پیدا بود که هنوز مبتلا نشده بودند.

برچسب ها :

کتاب

،

خداحافظ گاری کوپر

،

رومن گاری

،

سروش حبیبی

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱ ] [ 12:35 ] [ من ]  | 

- لنی، هیچوقت به من نگو دوستت دارم. این یک حرف رو به من نزن.
+ نترس. کلمه‌ها تله‌های عجیبی هستن. آدم خودش حرف می‌زنه اما کلمه‌ها مال یکی دیگه‌س.
- می‌دونی، حتی یه نظریه‌ای هست که می‌گه ما نمی‌تونیم ادعا کنیم که خودمون فکر می‌کنیم. ظاهرا فکر کرده می‌شیم.

دیگر یک کتاب جدی هم پیدا نمی‌شد که جرات کند عواطف انسانی را به صورتی غیر از احساسات فروشی و اشعار عاشقانه بیان کند. هیجان جز به مقیاس جهانی مجاز نبود. شخص جز در «شخص بی‌شرف» اجازه‌ی تظاهر نداشت. زندگی خصوصی به صورت یک جور استمناء تلقی می‌شد. مسائل واقعی مسائل میلیون‌ها بود، یعنی مسائل طبقه یا ملت یا نژاد. «من» به صورت اهانتی به ملت درآمده بود و جز در انتقاد از خود مورد استعمالی نداشت. «ملت» تنها لباسی بود که از مد نمی‌افتاد و بزرگ‌ترین نیروی فکری بشریت بعد از بیست انقلاب همچنان خریت بود، منتها آن هم مثل باقی چیزها ابعادی کیهانی اختیار کرده بود. آیا واقعا توانسته بودند همان بهار خاموشی را که کشیش می‌گفت از ما بسازند؟ یک بهار بیست سالگی بی حتی یک ترانه‌ی عاشقانه، بی تپش قلب، یک مردم‌کشی هولناک که تنها به شرطی ممکن است که تعداد به دو میلیارد رسیده باشد؟ چطور می‌شد دنیا و طبقات و نژادها و مردم را از حالت بتی بیرون کشید و فورا به خودپرستی و ارتجاع و فاشیسم متهم نشد؟ آیا «من» دیگری جز به صورت بی‌غیرت مطلق وجود ندارد؟ آیا تنها «من» مجاز همان است که مثل شاشگاه‌ها مورد استفاده‌ی همگانی باشد؟

پ ن 1: این پاراگراف شاید با حال و احوال این روزهامون نزدیک باشه. این برچسب زدن‌هایی که راحت خیلی ها «بی‌شرف» خطاب می‌شن یا «وسط‌باز» و این هم صرفا به خاطر اینه که موضع تند مورد نظرمون رو از سمت سلبریتی یا شخصیت محبوب‌مون ندیدیم فارغ از این‌که اون آدم هم باید نسبت به حرفی که می‌زنه و کاری که می‌کنه هزینه بده در عین حال که ما با انتظارات‌مون از دیگران هیچ هزینه‌ای نمی‌دیم. البته که خیلی‌ها توی این مدت حتی مهم‌ترین هزینه یا جون‌شون رو هم دادن. اما از طرفی این‌که هر کاری رو عادی سازی شرایط اسم بذاریم می‌تونه بی‌انصافی باشه. این وسط مهمه که «من» هم فراموش نشه.

پ ن 2: تو این وضعیت حرف زدن از مسائل شخصی خیلی بی اهمیت به نظر میاد اما به قول جاهد ظریف اوغلو: «روزهای خوبی نبود، اما من در همان روزهای سخت هم تو را دوست داشتم.»

برچسب ها :

کتاب

،

خداحافظ گاری کوپر

،

رومن گاری

،

جاهد ظریف اوغلو

[ جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ ] [ 13:2 ] [ من ]  | 

چیزهایی که به نظر ویلیام لین کریگ، فیلسوف معاصر آمریکایی توسط علم قابل اثبات نیست اما قبول کردنش توسط ما معقولانه‌س:

1. حقایق منطقی و ریاضیاتی رو نمی‌شه توسط علم اثبات کرد. علم از منطق و ریاضیات به عنوان پیش‌فرض خودش استفاده می‌کنه پس این‌که بخوایم اونا رو توسط علم اثبات کنیم، استدلال‌مون دایره‌وار می‌شه.

2. حقایق متافیزیک مثلا اینکه ذهن‌های دیگری غیر از من وجود داره؛ یا این‌که جهان بیرون واقعیت داره؛ یا این‌که گذشته پنج دقیقه پیش ساخته نشده و فقط ظاهرا قدیمی نیست. اعتقادات معقولانه‌ای هستن که نمی‌شه به روش علمی اثبات کرد.

3. اعتقادات اخلاقی در مورد ارزش‌ها توسط روش علمی در دسترس نیستن. نمی‌شه با علم نشون داد که آیا کار دانشمندای نازی توی کمپ‌ها نسبت به دانشمندای دموکراسی غربی شرورانه هست یا نه.

4. قضاوت در مورد زیبایی توسط روش علمی در دسترس نیست. چون‌که زیبایی هم مثل خوبی(اخلاق) توسط روش علمی اثبات نمی‌شه.

5. در نهایت چشم‌گیرترین‌شون خود علمه. علم رو نمی‌شه توسط روش علمی توجیه کرد. علم سرشار از فرض‌های غیرقابل اثباته. برای مثال توی نسبیت خاص انیشتین کل نظریه وابسته به این فرضه که توی یک مسیر رفت بین دو نقطه‌ی A و B سرعت نور ثابته(فقط می‌شه ثابت کرد که سرعت نور توی مسیر رفت و برگشت بین نقطه A و B ثابته ولی این‌که توی مسیر رفت ثابت هست یا نه رو نمی‌دونیم). اما اینو اصلا نمی‌شه اثبات کرد. ما باید این فرض رو قبول کنیم تا نظریه رو داشته باشیم.

هیچ‌کدوم از این اعتقادات رو نمی‌شه به روش علمی اثبات کرد ولی توسط همه‌ی ما قابل قبول هستن و قبول کردن‌شون هم معقولانه‌ست.

پ ن: توی مورد شماره 4 ویلیام لین کریگ به این نکته اشاره می‌کنه که مفهوم زیبایی و قضاوت درباره‌ی زیبایی با کمک علم شدنی نیست. اما توی پست قبلی که مربوط به کتاب «خداحافظ گاری کوپر» از «رومن گاری» هست، نویسنده پا رو فراتر از این می‌ذاره که زیبایی با کمک علم قابل توجیه نیست و اشاره به این می‌کنه که علم یک تپانچه‌س که می‌تونه کلک چیزهای قشنگ رو بکنه. مثلا این‌که وقتی به این فکر می‌کنی که اون ستاره‌های توی آسمون که داری می‌بینی در واقع الان احتمالا وجود ندارن، می‌تونه باعث بشه که زیبایی این صحنه رو هم توی ذهنت از دست بدی.

برچسب ها :

ویلیام لین کریگ

،

تنیدگی

،

روش علمی

،

خداحافظ گاری کوپر

[ جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ ] [ 12:50 ] [ من ]  | 

من فقط دلم می‌خواست توی تاریکی در بغلش بخوابم و به صدای بارون گوش بدم. الان هر دومون داریم بارون به این خوبی رو تلف می‌کنیم.

اولین بار بود که زشتی‌های دنیا، دنیای واقعی، دنیای دیگران بر او بی‌اثر بود. «از این وحشتناک‌تر نمی‌شه که آدم احساس کند که تمام وجودش به زیر شکمش مبدل شده. جس داناهیو، ببین در بیست و یک سالگی کارت به کجا کشیده.»

لنی پاپ را دوست داشت. او خیلی از کسانی را که هرگز ندیده بود دوست داشت. بهترین آدم‌ها همان‌ها بودند که او هرگز ندیده بود.

پیتی گریلی پر خواننده‌ترین نویسنده بود برای کتابش به نام کوکایین که در آن داستان بیوه‌زن تسلاناپذیر اما گیجی را می‌سرود که خاکستر معشوقش را در کوزه‌ای روی میز تحریرش گذاشته‌بود و نامه‌های عاشقانه‌اش را به معشوق جدید با خاکستر دلداده‌ی درگذشته خشک می‌کرد. امروز این داستان را به شیوه‌ی دیگری روایت می‌کنند: زن خاکستر معشوق را به خانه می‌آورد و آن را در یک ساعت شنی می‌ریزد و می‌گوید: «خیال کردی راحت شدی؟ حالا با من پیر شو.»

- خب، چه جور کاری هست؟
+ قاچاق طلا و اسعار از فرانسه به سوییس. در فرانسه یک چیزی هست به نام کنترل آرزو و فرار سرمایه‌ها. سرمایه‌ها خیلی طرفدار دکارتن. «فکر می‌کنم. پس باید فرار کنم.»

ارکستر آهنگ Ich Kuesse Ihre Hand Madam (خانم عزیز، دستتان را می‌بوسم) را می‌نواخت.

این توهم خطای دید است. البته منظورم اختلاف دیدگاه است. شب به قله‌ی شایدگ صعود می‌کنید و ستاره‌ها را تماشا می‌کنید و لذت می‌برید. خود را به چیزی یا به کسی نزدیک احساس می‌کنید. اما از ستاره خبری نیست. فقط کارت پستال‌هایی‌ست که معلوم نیست از کجا رسیده‌است. نوری که شما می‌بینید میلیون‌ها سال پیش این ستاره‌ها را گذاشته و آمده‌است. این‌ها پیشرفت علم است. ولی در آن بالا هیچ‌چیز نیست. این‌ها هم چیزهایی است که در دل شما می‌گذرد. علم تپانچه‌ی عجیبی است. با همه‌جور چیز می‌شود آن را پر کرد و درق‌درق کلک هر چیز قشنگی که هست کند.

پ ن: توصیفش از علم که یه تپانچه‌س و می‌تونه کلک هر چیز قشنگی رو بکنه واقعا جالبه! به بعضی مسائل واقعا نمی‌شه از دریچه‌ی علم نگاه کرد. البته در همین زمینه پیج تنیدگی یه پست گذاشته بود که اگر پیدا کنم اینجا می‌نویسمش و خالی از لطف نیست.

برچسب ها :

کتاب

،

خداحافظ گاری کوپر

،

رومن گاری

،

سروش حبیبی

[ جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ ] [ 12:10 ] [ من ]  | 

یکی از احمقانه‌ترین فرمول‌های روان‌شناخت جدید این است که می‌گویند: «علت می‌خواری معتادان این است که نمی‌توانند خود را با واقعیات سازگار کنند.» ولی آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بی‌درد الدنگ است.

کسی که سزاوار نام انسان باشد همیشه احساس ندامت می‌کند و این خود محکی برای شناختن انسان‌هاست.

این ننگ نیست که ادم مجبور باشه برای سیر کردن شکمش کار بکنه؟ جدا جنایته. دور و برتون رو تماشا کنین. من خیلی تماشا کردم. این‌ها همه نتیجه‌ی کاره. منظورم اینه که وقتی آدم فقط برای خوردن و باقی قضایا کار کرد دیگه در بند خودش نیست. همین‌قدر که شکمش سیر شد راضیه. هرکاری جلوش بذارن می‌کنه. با این دنیایی که ما داریم نمی‌شه دنیایی غیر از همینی که هست ساخت. برای همینه که من مسائلم رو این‌جوری حل می‌کنم، با آزادی از قید تعلق. این تنها چیزی است که اختراع کردن و مطمئنه.

چشمان لنی سبز سبز بود، شاید به مادرش رفته بود، گرچه به ظاهرش نمی‌آمد که مادری به خود دیده باشد. مادرها عجیب گریزپا هستند. نسل‌شان دارد از میان می‌رود. به زودی دیگر جز در افسانه‌ها اثری از آن‌ها پیدا نیست.

جاده‌ای را که از میان صحرای سبز می‌رفت پیش گرفت. هوا خیلی خوب بود. «نکنه پسره همجنس‌خواه باشه. این‌جور موجودات روز به روز زیادتر می‌شن. وای نه این فقط از مردونگی‌شه. یا بگیم حجب مردونه. بعضی کار رو به جایی می‌رسونن که می‌نشینن و زانوهاشون رو به هم فشار می‌دن و منتظر می‌شن که قدم اول رو دختر برداره. این حتما از مادرسالاری چیزی به گوشش خورده. ولی آخر منتظر چیه؟ یعنی منتظره دستشو بگیرم بذارم ...؟

برچسب ها :

کتاب

،

خداحافظ گاری کوپر

،

رومن گاری

،

سروش حبیبی

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ ] [ 11:14 ] [ من ]  | 

همون آگهی که کندی داده همه‌جا چسبوندن: «نپرسید میهن‌تان چه می‌تواند برای شما بکند. بپرسید شما چه خدمتی می‌توانید برای میهن‌تان بکنید.» این رو یک روز صبح زود روی دیوار دیدم. دو تا پا داشتم، دو تا دیگرم قرض کردم و تا می‌تونستم دویدم. هرچه دورتر بهتر.

نسل گذشته شانس داشت. دوره‌ی آن‌ها هیتلر و استالین بودند و می‌شد گناه همه‌چیز را گردن آن‌ها انداخت. اگر آدم در آمریکا سیاه بود یا در هند یک نجس، دست‌کم تکلیفش معلوم بود. اما برای یک جوان سفیدپوست بیچاره‌ای که تحصیل کرده و بیست جور دیپلم دارد و سرش در همه حساب‌ها هست وضع خیلی مشکل‌تر است. پل می‌گفت «انقلاب دائمی» مثل نقاشی عمل بنیان جکسون پولاک و «بدیهه نگاری» یک آفرینش دائمی است. این یک دید زیبایی شناختی جامعه بود. شاید به قول هوسه‌مین قانون ستیزی و هنر به سمت یگانگی مطلق پیش می‌روند، اما اینجا بیش از همه‌چیز مسئله‌ی مرگ پیش می‌آید.

مارکسیسم هرچه بود یک خاصیت داشت. ثابت کرد که ما محکومیم که هیچ غلطی نکنیم. این همان چیزی است که اسمش را گذاشتند ابتذال. همه‌ی این‌ها خیلی پیش از ما هم وجود داشته. همان راسکولنیکف هم از درد قرن می‌نالید. حالا نوبت بدبینی است و هیچ‌انگاری. سیر و سیاحت واژه‌ها طی قرون جالب است. حتی در ترانه‌های شکسپیر هم اثری از امید نیست. البته که باید دانست در آن زمان سفلیس بیداد می‌کرد.

هر دو در کنار کارل بوم در عملیات ژریکو علیه دیوار برلین باتوم و قنداق تفنگ خورده بودند. این‌ها تمام بر روابط آن‌ها رنگ پس داده و به آن کیفیتی افلاطونی بخشیده بود. دیگر مشکل بود که لخت شوند و به رختخواب بروند. مردها سعی می‌کردند عشق‌بازی را از پیچیدگی‌ها و بار احساساتی که انگ پوسیدگی بورژوایی به آن می‌زدند پاک کنند و منظورشان فقط این بود که آسان‌تر با دخترها بخوابند.

بورژوازی: بورژوازی (به فرانسوی: Bourgeoisie) یکی از دسته‌بندی‌های مورد استفاده در تحلیل جوامع بشری است. این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه و سرمایه‌دار اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه از اشراف زادگی. این دسته بالاتر از طبقه پرولتاریا قرار می‌گیرد. در جامعه سرمایه داری این واژه معمولاً به دسته‌های قانون‌گذار و مالک اطلاق می‌شود.

پرولتاریا: طبقه کارگر، طبقه‌ای که تنها با فروش نیروی کارش امور معاش خود را می‌گذراند.

برچسب ها :

کتاب

،

خداحافظ گاری کوپر

،

رومن گاری

،

سروش حبیبی

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ ] [ 9:24 ] [ من ]  | 

- پس چیزی از اون ندزدیده‌اید؟
+ فقط دلش رو، چون جدا دوستم داره. برای همینه که می‌خواد دلم رو بسوزونه. شما که پلیسین خوب می‌فهمین عشق چیه. چون عشق خودش یک جور آدمکشیه.

چاک او را با بی‌اعتنایی مخصوص سیاهان وقتی دختران سفید را نگاه می‌کنند، برانداز می‌کرد. پدر چاک در 1975 به گناه اینکه «به زن سفیدی نگاه هوس‌آلودی انداخته بود» به 5 سال زندان محکوم شده بود. قانون از آن زمان به بعد عوض نشده اما بلااستفاده مانده و از اثر افتاده بود. قانونگذار مجازاتی برای سیاهانی که وقتی زن سفیدی را می‌بینند عُقشان می‌گیرد پیش‌بینی نکرده بود.

همه‌ی دولت‌های ساقط می‌آمدند به ژنو و جای مسلولین سابق را می‌گرفتند. به پدرش در ژنو سمتی داده بودند و این مودبانه‌ترین راه بود که او را به جایی بفرستند که به بهترین متخصصان افسردگی دسترسی داشته باشد.

در سوییس میزان خودکشی از همه‌جا بیشتر بود. البته همه‌جا میزان خودکشی از همه‌جا بیشتر بود. این نتیجه‌ی پیشرفت است.

- این یارو جلو بار خیلی تو نخ کپل تو رفته. فقط یک مته‌ی برقی کم داره. تو آمریکا همه می‌خوان سینه‌ی دخترها رو با نگاه سوراخ کنن. اینجا چشم‌ها فقط دنبال کپله. تو فکر می‌کنی این تفاوت مال چیه؟
+ خب اینجا اروپاست. یک تمدن دیگه‌ست. این‌ها ارزش‌های دیگری رو می‌پسندن.

برچسب ها :

کتاب

،

خداحافظ گاری کوپر

،

رومن گاری

،

سروش حبیبی

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای