[ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 9:26 ] [ من ]  | 

می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، یه آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام این‌ها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.

«نورا می‌خواست زنده بماند.»
در کمال ناامیدی متوجه شد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. یاد حرف خانم الم افتاد. خواستن؛ کلمه‌ی جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. جمله قبلی را خط زد و دوباره نوشت.
«نورا تصمیم گرفت زنده بماند.»
هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره تلاش کرد.
«نورا آماده بود زندگی کند.»
باز هم اتفاقی نیفتاد. صرفا نخستین چیزی را نوشت که به دهنش رسید؛ سه کلمه‌ی ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.
«من زنده هستم.»

سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای ناامیدی آغاز می‌شود.»

مسلما نمی‌توانیم از همه جا دیدن کنیم و همه‌ی آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما در هر صورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. عشق و خنده و ترس و درد، ارز رایج تمام دنیا هستند.
فقط کافی است خودمان باشیم و زندگی را تجربه کنیم.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

سارتر

[ شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 21:23 ] [ من ]  | 

اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به نظر می‌رسه، ممکنه در نهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.

از این حرف ارسطو که می‌گفت «کمال هرگز تصادفی نیست» کمی افسرده شده بود. به نظر ارسطو، کمال نتیجه‌ی «انتخاب خردمندانه‌ی گزینه‌های مختلف» بود. حالا نورا این فرصت را داشت که تمام آن گزینه‌های مختلف را امتحان کند. برایش مثل راهی میان‌بر برای رسیدن به خرد و شاید حتی شادی بود.

آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پر لطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایه‌ی اصول اخلاقی است.» شاید پایه‌ی زندگی هم همین بود.

- ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. «آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»
+ حرف‌های ثورو رو می‌دونین؟
- معلومه. تا وقتی تو بدونی، من هم می‌دونم.

وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.

برچسب ها :

ارسطو

،

کتابخانه نیمه شب

،

آرتور شوپنهاور

،

هنری دیوید ثورو

[ شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 21:3 ] [ من ]  | 

فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود داشته باشه و همه‌ی راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشنده‌ی مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردن قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق درباره‌ی یخچال‌های قطب‌شمال باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیه‌ی روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همه‌ی وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتن یه زندگی متفاوت یا مقایسه‌ی خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگه‌ی خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، در حالی که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.
اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوه‌ی زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذات شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی این‌ها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعص می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.

زوزه بکش، رو به تاریکی شب
زوزه بکش، تا سررسیدن نور
زوزه بکش، نوبت توئه که بجنگی
زوزه بکش، همه‌چیز رو درست کن

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

دلایلی برای زنده ماندن

[ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:41 ] [ من ]  | 

ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رویاهایش با اطمینان قم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به اندازه‌ی تنهایی بتوند با انسان همراه شود.»

اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند جامعه تنهاتر می‌شود.
«تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدی؟»
بعد درباره مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتا جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با 150 نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به طور معمول 150 نفر عضو داشتند.
نورا حواب داد: «از نظریه‌ت خوشم میآد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»
«دقیقا. و این اصلا زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه. برای همینه که بیشتر از هروقت دیگه‌ای به ارتباط مستقیم با آدم ها تمایل داریم...»

شاید همه‌ی زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملا پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، در نهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیای خودشان را ببینند.

طبق نظریه فیلسوف اسکاتلندی دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.
اما اگر به اندازه‌ای اهمیت داشته که دیوید هیوم درباره‌اش بنویسد، پس شاید به اندازه‌ای هم مهم هست که بشود تصمیم گرفت کاری خوب و درست‌وحسابی با آن کرد مثلا برای حفظ حیات در تمام شکل‌هایش اقدامی کرد.

برچسب ها :

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

هنری دیوید ثورو

،

دیوید هیوم

[ پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:18 ] [ من ]  | 

مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم در واقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما درباره‌ی موفقیت به یک ایده‌ی خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همه‌ی ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. در حالی که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی یه مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. در واقع همه‌ش... مزخرفه...
می‌دونم که انتظار داشتن همون سخنرانی تد رو براتون ایراد کنم و مسیر موفقیت رو نشون‌تون بدم، اما حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهمه. همه‌ش توهمه. منظورم اینه که، آره، چیزهایی هستن که می‌تونیم بهشون پیروز بشیم. مثلا من ترس از صحنه دارم، اما می‌بینین که اینجا روی صحنه ایستاده‌م و دارم حرف می‌زنم. من رو ببینین... روی صحنه ایستاده‌م! یه نفر همین اواخر بهم گفت که مشکلم در واقع ترس از صحنه نیست، ترس از زندگیه. می‌دونین چیه؟ درست می‌گفت. چون زندگی ترسناکه، و برای این ترسناک بودن هم دلیل خوبی وجود داره. دلیلش اینه که مهم نیست کدوم شاخه‌ی زندگی رو انتخاب کنیم، چون در هر صورت همون درخت فاسد و خرابیم. من می‌خواستم توی زندگی به خیلی چیزها برسم، خیلی چیزها. اما اگه زندگی‌تون خراب باشه، هرکاری هم که بکنین خراب می‌مونه. فساد و خرابی تمام درخت رو نابود می‌کنه... فقط با هم مهربون باشین...

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

دلایلی برای زنده ماندن

[ پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:0 ] [ من ]  | 

زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرویم. توی یه خط صاف. اما در واقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظه‌ی زندگی‌مون برای خودش یه جور تغییره.
بهش فکر کنین. به اینکه چطور زندگی‌مون رو به عنوان... یه انسان مشخص شروع می‌کنیم. مثل دونه‌ی درختی که توی زمین کاشته می‌شه و بعد ... رشد می‌کنیم... رشد می‌کنیم... اولش فقط یه تنه‌ی درختیم...
اما بعد اون درخت، درختی که در واقع زندگی ماست، شاخه‌دار می‌شه. به تمام اون شاخه‌هایی فکر کنین که در ارتفاع‌های مختلف از تنه‌ی درخت بیرون می‌آن و رشد می‌کنن. بعد هم تمام شاخه‌های قبلی رشد می‌کنن و گاهی در جهت‌های مخالف پیش می‌رن. اون شاخه‌ها هم دوباره و دوباره شاخه می‌دن. حالا به انتهای اون شاخه‌ها فکر کنین، که همه‌شون از یک‌جا آغاز به رشد کردن. زندگی هم مثل همینه، اما در مقیاس بزرگ‌تر. در هر ثانیه‌ی عمرمون شاخه‌های جدید رشد می‌کنن. از دید ما، از دید همه، تمام این اتفاق‌ها مثل یه زنجیره‌ی پیوسته‌ست. تمام شاخه‌ها فقط یک‌بار سفر زندگی رو از سر گذرونده‌ن، اما در هر صورت شاخه‌های دیگه‌ای هم هستن. امروز فقط یکی نیست. امروزهای دیگه‌ای هم هست. اگر در زمان‌های گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کردین. اون زندگی‌ها وجود دارن. این درخت زندگیه. مذاهب و اساطیر مختلفی درباره‌ی درخت زندگی صحبت کردن. توی بودیسم، یهودیت و مسیحیت بهش اشاره شده. خیلی از فیلسوفان و نویسندگان از استعاره‌ی درخت استفاده کردن. برای سیلویا پلات هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همه‌ی انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه. برای مثال من توی بیشتر زندگی‌هام اینجا روی صحنه نایستاده‌م و درباره‌ی موفقیت سخنرانی نمی‌کنم... توی بیشتر زندگی‌هام اصلا توی المپیک مدالی برنده نشدم. می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولا مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...
تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردنه.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

سیلویا پلات

[ چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:43 ] [ من ]  | 

«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژه‌ی مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»

کتابخونه‌ی نیمه‌شب کتابخونه‌ی ارواح نیست. کتابخونه‌ی اجساد هم نیست. کتابخونه‌ی احتمالاته. مرگ هم دقیقا نقطه‌ی مقابل امکان و احتماله.

خودکشی هم برایش کار زیادی محسوب می‌شد. شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌ماند و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.

- گربه‌ها زیادی سرکشن. سگ‌ها جایگاه خودشون رو می‌دونن.
+ سرکشی بنیاد حقیقی آزادیه. سرنوشت فرمان‌برها اینه که در نهایت برده بشن.
- این دیگه از کجا اومد؟ از کسی نقل قول کردی؟
+ آره. هنری دیوید ثورو، فیلسوف محبوبم.

پ ن 1: فلسفهٔ ثورو به‌تفصیل در دو اثر والدن و نافرمانی مدنی آمده‌است. والدن مجموعه از نوشته‌های کوتاه مقاله‌وار است که ثورو در آن‌ها به اقتصاد، سرمایه‌داری، انقلاب صنعتی، زندگی بر پایهٔ طبیعت و اخلاق انسانی وابسته و متأثر بر تغییرات جهانی پرداخته‌است. به‌عقیدهٔ ناشر انگلیسی اثر، درسی که ثورو می‌آموزاند را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: «ساده زندگی کنید.»

پ ن 2: مت هیگ بارها در طول کتاب از زبان نورا سید می‌گه که به هنری دیوید ثورو و کتاب والدن از این فیلسوف علاقه داره به حدی که در انتها حس می‌کنی حتما باید این کتاب رو بخونی.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

هنری دیوید ثورو

[ چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:15 ] [ من ]  | 

نورا به سختی می‌توانست به یاد بیاورد که دن قبلا چطور حرف می‌زد و صلا دقیقا چطور آدمی بود. اما خب، طبیعت خاطره همین است. نورا در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوه‌ی تخیل را عمل یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملا به خاطراتش اعتماد نکرد.

هیچ‌وقت شده که از داشتن من احساس خوش‌بختی کنی؟ می‌دونی چقدر نزدیک بود دو روز قبل از عروسی، همه‌چیز رو لغو کنم؟ می‌دونی اگه نمی‌اومدم سر مراسم عروسی‌مون، چقدر به‌هم می‌ریختی؟

- ایکزاگون.
+ چی؟
- سوالی که پایین بودیم پرسیدی. چند ضلعی بیست‌وجهی. خب، یه چند ضلعی بیست‌وجهی می‌شه ایکزاگون. جوابش رو می‌دونستم ولی بهت نگفتم، چون نمی‌خواستم مسخره‌م کنی. حالا هم دیگه برام مهم نیست، چون فکر می‌کنم این‌که چیزهایی رو می‌دونم و تو نمی‌دونی باید برات آزاردهنده باشه.

پ ن: توماس هابز، در پژوهش‌های علمی قرن هفدهم نقشی فعال داشت. وی با ریاضیدانان هم عصر خویش از جمله دکارت در تعامل بود، ولی به نتایجی کاملاً متفاوت دست یافت. مخالفت او با تفکیک ذهن و جسم در ثنویت دکارتی، باعث شد خود را یک ماتریالیست تمام عیار بخواند، و مفهوم ذات یا جوهر غیر مادی را به عنوان عبارتی متناقض رد کند (ادعایی جسورانه در زمانه ای که خدا باوری همچنان حاکم بود) هر آنچه در کائنات است فیزیکی یا مادی است، و هیچ چیز خارج از آن وجود ندارد.
هابز متأثر از نجوم کوپرنیک و گالیله، چشم‌اندازی مکانیکی از هستی ارائه داد، و این بحث را پیش کشید که با در نظر گرفتن قوانین فیزیکی، حتی انسان می‌تواند همچون یک ماشین قلمداد شود. نظریهٔ حرکت و نیروی جنبشی گالیله الهام بخش هابز بود، به طوری که به باور او این نظریه نه تنها عملکرد بدن، که فعالیت‌های ذهنی ما را نیز تبیین می‌کند. از دید هابز، ذهن ما یک ماشین فیزیکی است، و ابعاد روانشناختی انسان مثل هر چیز دیگری در کائنات از قوانین فیزیکی پیروی می‌کند.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

ایکزاگون

،

توماس هابز

[ سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:11 ] [ من ]  | 

برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.

خانم الم با لحنی که کمی بوی تهدید می‌داد گفت «تنها خطر ممکن مال وقتیه که اینجایی، بین زندگی‌ها. اگه میل به ادامه دادن رو از دست بدی، روی زندگی اصلی‌ت تاثیر می‌ذاره و ممکنه به نابودی اینجا ختم بشه.»

پ ن: همچنین برتراند راسل می‌گه «عشق چیزی بسیار بیشتر از تمایل برای برقراری رابطه جنسی است؛ عشق راه اصلی فرار از تنهایی است که بیشتر مردان و زنان را در دوران زیادی از زندگیشان آزار می دهد.»

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

برتراند راسل

[ سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:3 ] [ من ]  | 

در حالی که به عکس سیاه‌چاله روی جلد مجله نشنال جئوگرافیک خیره شده بود، متوجه شد که در واقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرو می‌ریزد.

- به نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود نه ترس از ازدواج، مشکل تو ترس از زندگی بود.
+ مشکل تو هم اینه که بقیه رو به خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.

پس از خوردن نوشیدنی به درکی کاملا واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود. هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.

- همه‌ی کتاب‌های اینجا، همه‌ی کتاب‌هایی که توی کتابخونه‌ان، همه‌شون به جز یکی، نوعی از زندگی تو هستن.
+ دیوونه کننده‌ست. همه‌شون به جز یکی؟ همین یکی؟
- آره همون. این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی. اسمش کتاب حسرت‌هاست عزیزم.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

سیاه‌چاله

[ دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:0 ] [ من ]  | 

نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صرف انسان بودن در جهانی اصولا بی معنا بداند.

- فشارش خیلی زیاد بود.
+ اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.
نورا دانش او درباره‌ی ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت با این‌که زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.

کمی پس از این‌که نورا عروسی‌شان را -دو روز پیش از مراسم- لغو کرد، دن موقع مستی در پیامی به او نوشت: زندگی‌م پر از آشوب شده.
جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیه‌ی ترمودینامیک بود شاید حتی اصول اولیه‌ی وجود.

پ ن 1: مقوله اگزیستانسیال شامل پنج مورد است طبق کتاب «روان‌درمانی اگزیستانسیال» نوشته‌ی «اروین یالوم»:
1. درک اینکه گاهی زندگی بی‌انصاف و ستمگر است.
2. درک اینکه در نهایت از بعضی از رنج‌های زندگی و از مرگ نمی‌توان گریخت.
3. درک اینکه هرقدر هم به دیگران نزدیک شوم باز هم باید به تنهایی با زندگی مواجه شوم.
4. مواجهه با مساپل اساسی زندگی و مرگ تا بتوانم صادقانه‌تر زندگی کنم و کمتر خود را درگیر جزئیات کنم.
5. درک اینکه هرچقدر هم از دیگران راهنمایی و حمایت گرفته باشم، در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام برعهده‌ی خودم است.

پ ن 2: این‌که مت هیگ در طول داستان حرف‌های فلسفی و علمی می‌زنه از جمله اگزیستانسیال، آنتروپی، تابع موج کوانتومی و ... باعث می‌شه کتابخانه نیمه شب برام جذاب‌تر هم بشه.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

اگزیستانسیالیسم

[ دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:1 ] [ من ]  | 

بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست و توی اون کتابخونه، قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو از بین ببری، کار متفاوتی انجام بدی، چه اتفاقی میفتاد؟

هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های مورد علاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.
سیلویا پلات

پ ن: چند جمله کوتاه از سیلویا پلات شاعر آمریکایی:
مثل هر چیز دیگری، مردن یک هنر است.
اگر از کسی چیزی را انتظار نداشته باشی، هیچوقت سرخورده نمی شوی.
مرا ببوس تا متوجه شوی که چقدر مهم هستم.
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﮐﻪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ.
گاهی اوقات مجبوریم بپذیریم که بعضی آدمها فقط می توانند در قلبمان بمانند نه در زندگیمان.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

سیلویا پلات

[ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 9:54 ] [ من ]  | 

کتاب «کتابخانه نیمه شب» نوشته‌ی «مت هیگ» با ترجمه‌ی «محمدصالح نوری‌زاده» که انتشارات «کوله پشتی» چاپ کرده قطعا یکی از بهترین کتاب‌هایی هست که تا به حال خوندم. طی چند سال اخیر و با مطرح شدن بحث وجود یا عدم وجود زندگی‌های موازی بین فیزیک‌دان‌ها، فیلم و سریال و کتاب‌هایی که به این موضوع اشاره می‌کنن روز به روز بیشتر می‌شه. از سریال پیچیده‌ی Dark تا سری فیلم‌های Marvel با موضوع مولتی‌ورس که جدیدا استارت خورده و فیلم قابل توجه Everything Everywhere All at Once 2022 که شاید نزدیک‌ترین موضوع رو نسبت به کتابخانه نیمه‌شب داشته باشه. داستان کتاب در مورد نورا سید 35 ساله هست که افسرده‌س و قرص افسردگی می‌خوره، پدر و مادرش فوت کردن، رابطه‌ی خوبی با برادرش نداره و خیلی وقته ندیده‌تش، قرار بود ازدواج کنه اما 2 روز قبل از مراسم ازدواج رو کنسل می‌کنه، بهترین دوست‌ش رفته استرالیا و رابطه‌شون کمرنگ شده، گربه‌ش فوت می‌کنه و رئیس‌ش هم از کارش اخراج‌ش می‌کنه. اگر خیلی ساده بخوام توضیح بدم نورا یک پکیج کامل از بدبختیه و تصمیم به خودکشی می‌گیره که کاملا هم تصمیم منطقی و درستی به نظر میاد. به همین خاطر تعداد زیادی قرص می‌خوره اما قبل از مرگ، سر از یک کتابخونه در‌میاره. توی این کتابخونه نورا سید می‌تونه زندگی‌هایی که می‌تونست تجربه کنه رو امتحان کنه و ببینه با هر تصمیم چه اتفاقی رخ می‌داد. این کتاب در مورد حسرت‌هاست و می‌خواد بگه شاید بعضی از حسرت‌هامون چندان دلیل محکمی نداشته باشه. در نهایت هم تلاش نمی‌کنه بگه این زندگی که الان داری بهترین زندگی ممکن هست و همین یک نکته‌ی خیلی مثبته. حس می‌کنم خوندن این کتاب برای آدمای بالای 30 سال خیلی قابل فهم‌تر باشه. نمی‌شه گفت که این کتاب یک کتاب فلسفیه اما، با یک نگاه فلسفی به موضوع حسرت‌ها نگاه می‌کنه و هر از گاهی جملاتی از فلاسفه‌ی بزرگ در طول داستان ذکر می‌شه. مت هیگ کتاب معروف دیگه‌ای هم داره به اسم «دلایلی برای زنده ماندن» که قطعا جز کتاب‌هایی خواهد بود که به زودی می‌خرم و می‌خونم.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

دلایلی برای زنده ماندن

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای