[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ ] [ 15:1 ] [ من ]  | 

تنها چیزی که نیاز داریم تا فیلسوف خوبی بشویم قوه ی شگفتی است.

فرض کن روزی رفته ای در جنگل قدم بزنی، در راه ناگهان سفینه ی فضایی کوچکی در برابر خود می بینی. مریخی ریزه اندامی از سفینه بیرون می آید و روی زمین می ایستد و سر بالا به تو نگاه می کند. چه به ذهنت می رسد؟ هول نشو، مهم نیست. ولی هیچ گاه به این واقعیت اندیشیده ای که تو خودت هم یک مریخی هستی؟ البته بعید است که ما هرگز به موجودی از کره های دیگر بر بخوریم. اما هیچ بعید نیست که روزی با خودت رو به رو شوی. ممکن است در چنین گردشی، ناگهان بایستی و خود را با دید کاملا تازه ای بنگری و به فکر بیفتی که من وجودی فوق العاده ام. من مخلوقی اسرارآمیزم. گویی از خوابی جادویی بیدار شده ای. از خود می پرسی من کیستم؟ می دانی که در سیاره ای در وسط کائنات تلو تلو می خوری. ولی کائنات چیست؟ اگر خود را در حالتی این چنین یافتی چیزی کشف کرده ای مانند موجود مریخی اسرارآمیز. نه تنها موجوری دیده ای از فضای بیرونی، بلکه در عمق وجودت حس می کنی که خودت نیز موجودی خارق العاده ای.

با آنکه مسائل فلسفی مربوط به همه ماست، همه ما فیلسوف نمی شویم. بیشتر مردم به دلیل های گوناگون چنان در چنبر امور روزمره زندگی گیر می افتند که شگفتی جهان از یادشان می رود. اما جهان و هرچه در آن است، برای کودک تازگی دارد، او را یه شگفت می اندازد. بزرگترها اینطور نیستند و اکثرا جهان را چیزی عادی می شمارند. فیلسوف هیچگاه به طور کامل به این جهان خو نمی گیزد. جهان در نظر او همواره کمی نامعقول، گیج کننده و حتی اسرارآمیز است. فیلسوف همچون کودک، سراسر عمر حساس باقی می ماند.

خرگوش سفیدی از کلاه شعبده باز در می آید. از آنجا که خرگوشی بی اندازه بزرگ است، این شعبده بازی میلیاردها سال طول می کشد. آدمیزاد در نوک موی نازک این خرگوش چشم به جهان گشود و به همین جهت از ناممکنی این تردستی در حیرت است.

فکر نمی کنی زندگی چیز عجیبی است؟؟
تو آنقدر به جهان عادت کرده ای که دیگر هیچ چیز برایت عجیب نیست. همه چیز برای تو عادی شده است. این را می گویند جهل مرکب!

برچسب ها :

کتاب

،

دنیای سوفی

،

یوستین گوردر

،

فلسفه

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ ] [ 10:0 ] [ من ]  | 

کتاب "دنیای سوفی" از "یوستین گوردر" با ترجمه ی "حسن کامشاد":

تو کیستی؟
میدانست که سوفی آموندسن است اما سوفی آموندسن که بود؟ فکر این را نکرده بود. فرض کنیم با نام دیگری به دنیا آمده بود، آن وقت کس دیگری می بود؟
عجیب نبود که نمیدانست کیست؟ و بی انصافی نیست که انسان در قیافه ی خود دستی ندارد؟ این قیافه را به او قالب کرده بودند. آدم می تواند دوستانش را خود انتخاب کند، اما انتخاب خودش دست خودش نیست. حتی بشر بودنش هم دست خودش نیست.

به محض آنکه به زنده بودن فکر می کرد فکر مردن نیز به ذهنش می آمد و برعکس. زیرا زمانی که غرق فکر مرگ بود به ارزش زندگی پی می برد. مرگ و زندگی دو روی یک سکه بودند که دائم در ذهن می چرخاند و هرچه یک روی سکه بزرگتر و روشن تر می شد، روی دیگر هم بزرگتر و روشن تر جلوه می نمود.

تاثر آور نیست که انسان باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است؟

جهان چگونه به وجود آمد؟
شاید فضا پیوسته وجود داشته است که در آن صورت دیگر لازم نیست پی ببریم از کجا آمده. اما مگر چیزی می تواند پیوسته وجود داشته باشد؟ در ژرفای نهادش چیزی بود که این فکر را نمی پذیرفت. هر چیزی که وجود دارد لابد روزی به وجود آمده است پس این فضا نیز می باید زمانی از چیز دیگری پدید آمده باشد. ولی اگر فضا از چیزی دیگر پدید آمده، پس آن چیز هم خود از چیزی دیگر وجود یافته است. سوفی دید دارد فقط مسئله را عقب می اندازد. در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد. آیا ناممکنیِ این درست به اندازه ی ناممکنیِ پندار وجود دائمی جهان نیست؟

برای نخستین بار احساس کرد آدم ها نه تنها در مدرسه بلکه همه جا تنها در فکر چیزهای پیش پا افتاده اند. حال آنکه مسائل مهم که بایست جواب داد زیاد است.

آیا چیزی هست که همه به آن علاقه مند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه -صرف نظر از اینکه کی هستند و کجای جهان زندگی می کنند- باشد؟ آری، قطعا مطالبی هست که مورد علاقه همگان است.
مهم ترین چیز در زندگی چیست؟

بهترین راه نزدیک شدن به فلسفه پرسیدن چند پرسش فلسفی است:
جهان چگونه به وجود آمد؟ آیا در پس آنچه روی می دهد اراده یا مقصودی نهان است؟ آیا پس از مرگ حیات هست؟ این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد؟ و مهمتر از همه، چگونه باید زیست؟

فلسفه در نتیجه شگفتی و کنجکاوی انسان پدید آمد. حیات بشر چنان حیرت انگیز بود که پرسشهای فلسفی به خودی خود مطرح شد.

برچسب ها :

کتاب

،

دنیای سوفی

،

یوستین گوردر

،

فلسفه

[ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ ] [ 12:39 ] [ من ]  | 

قلکم را شکستم
تکه هایش و سکه هایش را شمردم
روی عدد 21 عروسکی به یادم آمد
که با موهای آشفته
از خواب پریده بودم
صبح فردا زندگیم را، همه آن قلک را
در قماری باخته بودم
که هر وقت خواستم به دیدنت بیایم
در 21 متری خانه تان گریه ام می گرفت
از همانجا بر می گشتم
بر می گشتم به اتاق بارانی ام
به همان لیوان چایی که گاهی
تا 21 متر عمیق می شد
و این حال من نه برای دیروز و نه برای امروز
که از همان اولین باری که گریستم در زایشگاه
یکی از پرستارها شاید به مادرم گفته باشد
روزهایی را که فرزندت
21 بار پشت سر هم سرفه می کند
و هیچ درمانی ندارد به جز عروسکی که
این بچه در 21 متری خانه شان می میرد

پ ن: عجیبه که اینو من جایی خوندم به عنوان نوشته ای از بنیامین بهادری. البته که بهش میاد چون آهنگاش هم شبیه متنیه که روی ریتم سوار شده

برچسب ها :

بنیامین

،

بنیامین بهادری

،

21 متری خانه تان

،

21 بار

[ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ ] [ 8:31 ] [ من ]  | 

ای اخترِ بزرگ! تو را چه نیک بختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنی شان می بخشی!

هان! از فرزانگی خویش به تنگ آمده ام و چون زنبوری انگبینِ بسیار گِرد کرده، مرا به دست هایی نیاز است که به سویم دراز شوند.

از این رو می باید به ژرفنا در آیم؛ همانگونه که تو شامگاهان می کنی، بدانگاه که به فراپُشتِ دریا می روی و نور به جهانِ زیرین می بری.

به زبان مردمان -همان مردمانی که به سویِ ایشان فرود می خواهم رفت- من می باید چون تو فروشَوَم.

هان! این جام دیگر بار تهی شدن خواهد و زرتشت دیگربار انسان شدن.
چنین آغاز شد فروشُدِ زرتشت.

آن زمان خاکستر.ات را به کوهستان بردی و امروز سرِ آن داری که آتش ات را به دره ها ببری؟ از کیفرِ آتش افروزی نمی هراسی؟

چه بسا این قدّیسِ پیر در جنگل اش هنوز چیزی از آن نشنیده باشد که خدا مرده است!

من به شما اَبَرانسان را می آموزانم. انسان چیزی ست که بر اون چیره می باشد شد. برای چیره شدن بر او چه کرده اید؟

بوزینه در برابرِ انسان چیست؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه یِ شرمِ دردناک. انسان در برابرِ اَبَرانسان همین گونه خواهد بود: چیزی خنده آور یا چیزی مایه یِ شرمِ دردناک.

اَبَرانسان معنایِ زمین است. بادا که اراده یِ شما بگوید: اَبَرانسان معنایِ زمین باد!
برادران، شما را سوگند می دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهایِ اَبَرزمینی سخن می گویند. اینان زهرپالای اند، چه خود دانند یا ندانند.

اینان خوارشمارندگانِ زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال، که زمین از ایشان بستوه است.

با من بگویید که تنِ تان از روانِ تان چه حکایت می کند؟ آیا روانِ تان چیزی جز مسکینی است و پلشتی و آسودگیِ نکبت بار؟
به راستی، انسان رودی ست آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت.
هان! به شما اَبَرانسان را می آموزانم: اوست این دریا. در اوست که خواریِ بزرگِ تان فرو تواند نشست.
کدام است بزرگ ترین تجربه ای که می توانید کرد؟ آن تجربه ساعتِ خوار داشتِ بزرگ است. آن ساعت که از نیک بختیِ خویش به تهوّع می آیید و از خِرد و فضیلتِ خویش نیز.
آن ساعت که می گویید: "چه سود از نیک بختی ام که همه مسکینی است و پلشتی و آسودگیِ نکبت بار! حال آن که نیک بختی ام چنان می باید که هستی را بر حق کند."

برچسب ها :

کتاب

،

چنین گفت زرتشت

،

فردریش نیچه

،

داریوش آشوری

[ یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ ] [ 23:20 ] [ من ]  | 

به تو از تو می نویسم
به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت
سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت
بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز
برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روییدن آورد

به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم
قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست

در گریز ناگزیرم
گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم
پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم
برتر از ما عشق ما بود

برچسب ها :

ابی

،

نامه می نویسم

،

در گریز ناگزیزم

،

ای عزیز رفته

[ یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ ] [ 23:17 ] [ من ]  | 

چند قسمت از سرفصل "درباره یِ کشیشان" کتاب "چنین گفت زرتشت" از فردریش ویلهلم نیچه" با ترجمه ی آقای "داریوش آشوری" که میخونیم:

دردی ست در دل ام بهرِ این کشیشان! از اینان ناخوشنود ام. امّا از زمانی که در میانِ آدمیان به سر می برم این کم ترین ناخوشنودیِ من است.
من نیز با ایشان رنج بُرده ام و رنج می بَرَم. اینان در چشمِ من بندیان اند و داغ خوردگان. همان که "نجات بخش" می نامند اش ایشان را در بند افکنده است:
در بندِ ارزش هایِ دروغین و کلام های پوچ! ای کاش کسی ایشان را از چنگِ "نجات بخشِ" شان نجات می بخشید!
آدمی را ارزش هایِ دروغین و کلام هایِ پوچ هولناک ترین هیولاست!
وای، بنگرید کلبه هایی را که این کشیشان بهر خود بنا کرده اند! غارهایِ عطرآگینِ شان را "کلیسا" می نامند!
وای ازین نورِ دروغین، این هوایِ دَمناک! اینجا، جایی ست که روان را امانِ پریدن به اوج خویش نیست.
این غارها و پلّکان توبه را چه کسانی بهرِ خویش آفریدند؟
آیا نه آنانی که می خواستند روی پنهان کنند و از آسمانِ پاک شرمسار بودند؟
اینان "خدا" نامیدند آن چه را که با ایشان در ستیز بود و مایه یِ آزارِشان بود. و به راستی، خدا پرستی شان چه پهلوانانه بود!
اینان برایِ عشق ورزیدن به خدایِ خود راهی به جز صلیب کشیدنِ انسان نمی شناختند!
زیستن به نزدیکِ ایشان زیستن به نزدیکِ آن آبگیرهایِ سیاهی ست که از میانِ شان غوک آوازی حُزن آلود و خوش سر داده است.
امّا می باید برایم آوازهایِ خوش تری بخوانند تا من به "نجات بخشِ" شان ایمان آورم! مریدان اش می باید در نظر ام نجات یافته تر از این آیند!
پر شور و غوغا گلّه ی خود را بر کوره راهِ خود می راندند. انگار جز یک کوره راه به سویِ آینده در کار نیست! به راستی، این شبانان خود هنوز از شمارِ گوسپندان بودند!
بر راهِ شان نشانه هایی خونین می نگاشتند و نادانی شان ایشان را آموزانده بود که خون گواهِ حقیقت است.
اما خون بدترین گواهِ حقیقت است. خون با زهرآلود کردنِ پاک ترین آموزه ها آن ها را به سودا و نفرتِ دل بدل می کند.
گیرم کسی در راهِ آموزه هایش از آتش بگذرد. این چه چیز را گواه است؟ به راستی، همان به که آموزه هامان از دلِ آتشِ مان برآیند.
دلِ دَم کرده و سَرِ سرد: آن جا که این دو به هم رسند طوفان بر می خیزد، یعنی "نجات بخش".
تاکنون اَبَرانسانی در میان نبوده است.

برچسب ها :

کتاب

،

چنین گفت زرتشت

،

فردریش نیچه

،

داریوش آشوری

[ پنجشنبه چهارم آذر ۱۴۰۰ ] [ 9:24 ] [ من ]  | 

جالب بود که امسال فهمیدیم یه روزی هم هست به اسم روز جهانی مرد!! چند روزی گذشته اما چیزایی که کانال @benevisamkebekhooni که در اصل نوشته های سعید رمضانی بود رو گذاشته، با اینکه طولانیه اما به نظرم خیلی جای خوندن و فکر کردن داشت و داره. نه اینکه با تمام حرف ها موافق باشم اما قطعا با خیلی از حرف هاش هم نظرم.

یه بخشی از مرد بودن که من دوست دارم در موردش بیشتر حرف زده بشه «نخواسته شدن مطلق جنسی» در دوره‌های مختلف زندگی هست. مثلا شما یک مرد باشی بسیار بسیار عادیه که ماه‌ها و سال‌ها بگذره و کسی حتی باهات لاس نزنه. یا هیچ توجه جنسی‌ای نکنه. انگار که نخواستنی هستی و همه هم توافق دارن و این همراه میشه با طردهای جدی و صریح و بزرگ و تلخ و در تعداد محسوسی از اوقات توهین‌آمیز. یعنی تلاش های مختلف می‌کنی، ولی طردهای زیاد میشی. و بخشی هم نه تنها طرد می‌کنند، تو رو تحقیر می‌کنند. می‌خندن بهت. توصیف و تشریح می‌کنند و با جزئیات می‌گن که چقدر نخواستنی هستی.

حالا شاید شما بگی که «نباید بهشون اجازه بدی». در یک دنیای پرفکت آره، ولی خب بعد ۱۰ تا طرد مختلف طی ماه‌ها تلاش، دیگه اعتماد به نفس و عزت نفسی شاید نباشه که جلوی کسی که تحقیر می‌کنه وایسی. فکر میکنی نکنه راست میگه. فکر می‌کنی نکنه ارزش ندارم واقعا. اگر داشتم که بالاخره یکی...

برچسب ها :

روز مرد

،

سعید رمضانی

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای