هیچ چیز لذت بخش تر از آن نیست که آدم دشمن داشته باشد و بعد ببیند که آنها واقعا همان طوری هستند که در نظر مجسم کرده است
چرا در پایی که ندارم احساس خستگی می کنم؟ انگار که با آن راه رفته باشم. معنی این چیست؟
از آنجا که به درستی نمی دانستند گناه چیست و برای اینکه مطمئن شوند اشتباه نکرده اند، روز به روز بیشتر به خودشان سخت می گرفتند
کاش میشد هر چیز کاملی را به این شکل دو نیم کرد. کاش هر کسی می توانست از این قالب تنگ و بیهوده اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم همه چیز برایم طبیعی، درهم برهم و احمقانه بود، مثل هوا؛ گمان می کردم همه چیز را می بینم ولی جز پوسته ی سطحی آن چیزی را نمی دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی که امیدوارم این طور بشود، چون بچه هستی چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهایی کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد، ولی نیمه ی دیگرت هزاران بار ژرف تر و ارزشمندتر خواهد شد. تو آرزو خواهی کرد همه چیز مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد، چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است.
پاملا ما زبان دیگری برای حرف زدن نداریم. در این دنیا هر برخورد میان 2 نفر باعث لت و پار شدنشان می شود
- رفته رفته دارم می فهمم که شما زیادی آدم دل رحمی هستید. به جای اینکه از ان نیمه ی دیگرتان به خاطر کارهای زشتی که می کند متنفر باشید، انگار کم و بیش دل تان به حال او می سوزد.
- چطور می شود آدم دلش به حال او نسوزد؟ من می دانم نیمی از یک آدم بودن یعنی چی!
منتظر ماندن از خصوصیات بشر است. آدم درست کار با اعتماد منتظر می ماند و نادرست با ترس!
به طور دائم میان آنها بود و برایشان بحث های اخلاقی می کرد، در کارهایشان مداخله می کرد، به آنها پند و اندرز می داد و در عین حال خودش را منفور خاص و عام می کرد
اهالی دهکده کم کم می گفتند: نیمه ی خوب به مراتب بدتر از نیمه ی بد است!