اسطوره درصدد توضیح و بیان فصول سال است: در زمستان طبیعت می میرد زیرا گرز ثور در سرزمین دیوان است ولی در بهار آن را باز می ستاند. بدین ترتیب اسطوره می کوشد برای چیزی که مردم نمی توانند بفهمند توجیهی بیافریند.
کسنوفانس که حدود 570 پیش از میلاد می زیست گفت، انسان خدایان را در تصور خود آفریده است، آدمی گمان می کند خدایان نیز زاده شده اند و مانند ما لباس می پوشند و حرف می زنند. اگر گاوها، اسب ها و شیرها قادر به نقاشی بودند، لابد خدایان را به شکل گاو و اسب و شیر می کشیدند!
هدف فیلسوفان اولیه ی یونان این بود که برای فرایندهای طبیعی توضیح طبیعی، به جای توضیح فوق طبیعی بیابند.
مردم همواره نیاز داشته اند دلیلی برای رویدادهای طبیعت پیدا کنند، شاید نمی توانستند بدون این توجیهات به سر برند. همه ی اساطیر هنگامی ساخته شد که هنوز چیزی به نام علم وجود نداشت.
آیا نوعی جوهر اولیه وجود دارد که همه چیز از آن ساخته شده است؟
آیا آب می تواند شراب شود؟
چگونه ممکن است از خاک و آب قورباغه ی زنده به وجود آید؟
امروزه بسیاری بر آنند که در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد. یونانیان به دلایل گوناگون گمان می کردند پیوسته "چیزی" وجود داشته است پس مهم ترین مسئله آنها این نبود که چیزها چگونه از عدم وجود یافت.
فلاسفه ی اولیه همه عقیده داشتند که علتِ نهان تمامی تغیرات طبیعت نوعی جوهر اولیه است. باید "چیزی" باشد که چیزها همه از آن می آیند و همه بدان باز می گردند.
طالس(585 ق میلاد) فیلسوف میلتوسی فکر می کرد منشا همه ی چیزها آب است. همچنین معروف است که می گفت: "همه چیز پر از خداست"
به نظر آناکسیماندروس دیگر فیلسوف میلتوسی، جهان ما یکی از هزاران جهانی است که در لایتناهی به وجود آمده و در آنجا محو می شود. شاید می خواست بگوید جوهری که منشا همه چیز است باید چیزی غیر از همه چیز باشد و چون چیزها همه متناهی اند، چیزی که پیش از آنها و پس از آنها می آید باید "متناهی" باشد.
سومین فیلسوف اهل میلتوس آناکسیمنس بود که فکر می کرد هوا، منشا آب و خاک و آتش است.
پارمنیدس(حدود 500 ق میلاد) عقیده داشت هرچه وجود دارد پیوسته وجود داشته و هیچ چیزی نمی تواند از هیچ به وجود آید و چیزی که هست نمی تواند نابود گردد. تغییر به مفهوم واقعی امکان پذیر نیست و هیچ جیز نمی تواند جز آنچه هست بشود.