[ یکشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۰ ] [ 12:40 ] [ من ]  | 

اسطوره درصدد توضیح و بیان فصول سال است: در زمستان طبیعت می میرد زیرا گرز ثور در سرزمین دیوان است ولی در بهار آن را باز می ستاند. بدین ترتیب اسطوره می کوشد برای چیزی که مردم نمی توانند بفهمند توجیهی بیافریند.

کسنوفانس که حدود 570 پیش از میلاد می زیست گفت، انسان خدایان را در تصور خود آفریده است، آدمی گمان می کند خدایان نیز زاده شده اند و مانند ما لباس می پوشند و حرف می زنند. اگر گاوها، اسب ها و شیرها قادر به نقاشی بودند، لابد خدایان را به شکل گاو و اسب و شیر می کشیدند!

هدف فیلسوفان اولیه ی یونان این بود که برای فرایندهای طبیعی توضیح طبیعی، به جای توضیح فوق طبیعی بیابند.

مردم همواره نیاز داشته اند دلیلی برای رویدادهای طبیعت پیدا کنند، شاید نمی توانستند بدون این توجیهات به سر برند. همه ی اساطیر هنگامی ساخته شد که هنوز چیزی به نام علم وجود نداشت.

آیا نوعی جوهر اولیه وجود دارد که همه چیز از آن ساخته شده است؟
آیا آب می تواند شراب شود؟
چگونه ممکن است از خاک و آب قورباغه ی زنده به وجود آید؟

امروزه بسیاری بر آنند که در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد. یونانیان به دلایل گوناگون گمان می کردند پیوسته "چیزی" وجود داشته است پس مهم ترین مسئله آنها این نبود که چیزها چگونه از عدم وجود یافت.

فلاسفه ی اولیه همه عقیده داشتند که علتِ نهان تمامی تغیرات طبیعت نوعی جوهر اولیه است. باید "چیزی" باشد که چیزها همه از آن می آیند و همه بدان باز می گردند.

طالس(585 ق میلاد) فیلسوف میلتوسی فکر می کرد منشا همه ی چیزها آب است. همچنین معروف است که می گفت: "همه چیز پر از خداست"

به نظر آناکسیماندروس دیگر فیلسوف میلتوسی، جهان ما یکی از هزاران جهانی است که در لایتناهی به وجود آمده و در آنجا محو می شود. شاید می خواست بگوید جوهری که منشا همه چیز است باید چیزی غیر از همه چیز باشد و چون چیزها همه متناهی اند، چیزی که پیش از آنها و پس از آنها می آید باید "متناهی" باشد.

سومین فیلسوف اهل میلتوس آناکسیمنس بود که فکر می کرد هوا، منشا آب و خاک و آتش است.

پارمنیدس(حدود 500 ق میلاد) عقیده داشت هرچه وجود دارد پیوسته وجود داشته و هیچ چیزی نمی تواند از هیچ به وجود آید و چیزی که هست نمی تواند نابود گردد. تغییر به مفهوم واقعی امکان پذیر نیست و هیچ جیز نمی تواند جز آنچه هست بشود.

برچسب ها :

کتاب

،

دنیای سوفی

،

یوستین گوردر

،

فلسفه

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ ] [ 15:1 ] [ من ]  | 

تنها چیزی که نیاز داریم تا فیلسوف خوبی بشویم قوه ی شگفتی است.

فرض کن روزی رفته ای در جنگل قدم بزنی، در راه ناگهان سفینه ی فضایی کوچکی در برابر خود می بینی. مریخی ریزه اندامی از سفینه بیرون می آید و روی زمین می ایستد و سر بالا به تو نگاه می کند. چه به ذهنت می رسد؟ هول نشو، مهم نیست. ولی هیچ گاه به این واقعیت اندیشیده ای که تو خودت هم یک مریخی هستی؟ البته بعید است که ما هرگز به موجودی از کره های دیگر بر بخوریم. اما هیچ بعید نیست که روزی با خودت رو به رو شوی. ممکن است در چنین گردشی، ناگهان بایستی و خود را با دید کاملا تازه ای بنگری و به فکر بیفتی که من وجودی فوق العاده ام. من مخلوقی اسرارآمیزم. گویی از خوابی جادویی بیدار شده ای. از خود می پرسی من کیستم؟ می دانی که در سیاره ای در وسط کائنات تلو تلو می خوری. ولی کائنات چیست؟ اگر خود را در حالتی این چنین یافتی چیزی کشف کرده ای مانند موجود مریخی اسرارآمیز. نه تنها موجوری دیده ای از فضای بیرونی، بلکه در عمق وجودت حس می کنی که خودت نیز موجودی خارق العاده ای.

با آنکه مسائل فلسفی مربوط به همه ماست، همه ما فیلسوف نمی شویم. بیشتر مردم به دلیل های گوناگون چنان در چنبر امور روزمره زندگی گیر می افتند که شگفتی جهان از یادشان می رود. اما جهان و هرچه در آن است، برای کودک تازگی دارد، او را یه شگفت می اندازد. بزرگترها اینطور نیستند و اکثرا جهان را چیزی عادی می شمارند. فیلسوف هیچگاه به طور کامل به این جهان خو نمی گیزد. جهان در نظر او همواره کمی نامعقول، گیج کننده و حتی اسرارآمیز است. فیلسوف همچون کودک، سراسر عمر حساس باقی می ماند.

خرگوش سفیدی از کلاه شعبده باز در می آید. از آنجا که خرگوشی بی اندازه بزرگ است، این شعبده بازی میلیاردها سال طول می کشد. آدمیزاد در نوک موی نازک این خرگوش چشم به جهان گشود و به همین جهت از ناممکنی این تردستی در حیرت است.

فکر نمی کنی زندگی چیز عجیبی است؟؟
تو آنقدر به جهان عادت کرده ای که دیگر هیچ چیز برایت عجیب نیست. همه چیز برای تو عادی شده است. این را می گویند جهل مرکب!

برچسب ها :

کتاب

،

دنیای سوفی

،

یوستین گوردر

،

فلسفه

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ ] [ 10:0 ] [ من ]  | 

کتاب "دنیای سوفی" از "یوستین گوردر" با ترجمه ی "حسن کامشاد":

تو کیستی؟
میدانست که سوفی آموندسن است اما سوفی آموندسن که بود؟ فکر این را نکرده بود. فرض کنیم با نام دیگری به دنیا آمده بود، آن وقت کس دیگری می بود؟
عجیب نبود که نمیدانست کیست؟ و بی انصافی نیست که انسان در قیافه ی خود دستی ندارد؟ این قیافه را به او قالب کرده بودند. آدم می تواند دوستانش را خود انتخاب کند، اما انتخاب خودش دست خودش نیست. حتی بشر بودنش هم دست خودش نیست.

به محض آنکه به زنده بودن فکر می کرد فکر مردن نیز به ذهنش می آمد و برعکس. زیرا زمانی که غرق فکر مرگ بود به ارزش زندگی پی می برد. مرگ و زندگی دو روی یک سکه بودند که دائم در ذهن می چرخاند و هرچه یک روی سکه بزرگتر و روشن تر می شد، روی دیگر هم بزرگتر و روشن تر جلوه می نمود.

تاثر آور نیست که انسان باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است؟

جهان چگونه به وجود آمد؟
شاید فضا پیوسته وجود داشته است که در آن صورت دیگر لازم نیست پی ببریم از کجا آمده. اما مگر چیزی می تواند پیوسته وجود داشته باشد؟ در ژرفای نهادش چیزی بود که این فکر را نمی پذیرفت. هر چیزی که وجود دارد لابد روزی به وجود آمده است پس این فضا نیز می باید زمانی از چیز دیگری پدید آمده باشد. ولی اگر فضا از چیزی دیگر پدید آمده، پس آن چیز هم خود از چیزی دیگر وجود یافته است. سوفی دید دارد فقط مسئله را عقب می اندازد. در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد. آیا ناممکنیِ این درست به اندازه ی ناممکنیِ پندار وجود دائمی جهان نیست؟

برای نخستین بار احساس کرد آدم ها نه تنها در مدرسه بلکه همه جا تنها در فکر چیزهای پیش پا افتاده اند. حال آنکه مسائل مهم که بایست جواب داد زیاد است.

آیا چیزی هست که همه به آن علاقه مند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه -صرف نظر از اینکه کی هستند و کجای جهان زندگی می کنند- باشد؟ آری، قطعا مطالبی هست که مورد علاقه همگان است.
مهم ترین چیز در زندگی چیست؟

بهترین راه نزدیک شدن به فلسفه پرسیدن چند پرسش فلسفی است:
جهان چگونه به وجود آمد؟ آیا در پس آنچه روی می دهد اراده یا مقصودی نهان است؟ آیا پس از مرگ حیات هست؟ این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد؟ و مهمتر از همه، چگونه باید زیست؟

فلسفه در نتیجه شگفتی و کنجکاوی انسان پدید آمد. حیات بشر چنان حیرت انگیز بود که پرسشهای فلسفی به خودی خود مطرح شد.

برچسب ها :

کتاب

،

دنیای سوفی

،

یوستین گوردر

،

فلسفه

[ چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶ ] [ 0:20 ] [ من ]  | 
کتاب راز فال ورق یک رمان فانتزی با مفاهیم فلسفیه نوشته ی یوستین گوردر نروژی که به شدت برام جالب بود. فلسفه یا خرد دوستی در یک تعریف کلی مطالعهٔ مسائلی کلی و اساسی، دربارهٔ موضوعاتی همچون هستی، واقعیت، آگاهی، ارزش، خِرَد، ذهن و زبان است. در مورد فلسفه و تفاوتی که با دین داره باید گفت در دین، معرفت متکی بر وحی است، و حقایق نهایی در پرتوی وحی فهمیده می‌شوند؛ اما در فلسفه، وحی نیز باید به محک منطق و استدلال آزموده شود.
در کنار مباحث فلسفی که توی کتاب هست، بحث در مورد 52 ورقی که اینهمه خاطره باهاش دارم موضوع داستان رو جذاب تر میکرد برام و تصور اینکه واقعا یه روز این 52 کارت تبدیل به شخصیت های واقعی بشن... و اما جذاب ترین قسمت قضیه جوکر داستانه! جوکری که با فیلم شوالیه تاریکی 2008 تبدیل به شاید محبوب ترین کاراکتر سینمایی شد برام با طرز فکر و دیالوگ های خاصی که میگه. تا الان به این شدت به اسم جوکر توی ورق های بازی دقت نکرده بودم چون به جز بازی شلم(اونم گاهی وقتا!) هیچ استفاده ای از برگ جوکر نمی کردیم در حالی توی همه دست های ورق 2 جوکر وجود داره! و چه اسم قشنگی: جوکر یعنی کسی که همش میخنده اما حالا جوکر برام معنی کسی رو میده که خیلی عمیق فکر میکنه! قسمتای جذاب کتاب رو می نویسم اینجا تا بعدا نیاز نباشه تمام کتاب رو بخونم:


در یک دست ورق، جوکر یک احمق کوچولو است که با همه فرق می کند. خاج، حشت، دل یا پیک نیست. هشت لو یا نه لو، شاه یا سرباز نیست. یک غریبه است. او نیز مانند سایر کارت ها در یک دست ورق گذاشته شده است اما به آنها تعلق ندارد. بنابراین می توان آن را برداشت بدون آنکه کسی فقدانش را حس کند.

برچسب ها :

کتاب

،

یوستین گوردر

،

عباس مخبر

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای