از قدیم میگفتن تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد اون دنیا تلافی میکنه
طرفداران کارما که چند سالی هست مد شده(اکثرشون فقط کلمهی کارما رو شنیدن و آشنایی خاصی با فلسفههای هندی ندارن) میگن تو به بقیه خوبی کن و این خوبی طی یه چرخه به زندگی خودت برمیگرده
یه عده هم هستن که میگن بهتره آدم با بقیه خوب باشه چون گهی زین به پشت و گهی پشت به زین و نمیدونی بعدا چی پیش میاد و ممکنه کارت پیش همونی گیر کنه که الان کارش پیش تو گیره
همه اینا یه مدل استدلال و توجیه برای رعایت اخلاقه فارغ از اینکه خودمون رو درگیر بحث تعریف اخلاق بکنیم که اخلاق چی هست و چی نیست. تو دنیای امروز سادهترین کارهای خوب هم نایابه مثل کارمندی که با حوصله و برخورد خوب به ارباب رجوع جواب میده و کارش رو راه میندازه!
اما اگر فرض رو بگیریم بر اینکه دنیای دیگهای نیست که خدا بخواد خوبی ما رو تلافی کنه، کارمایی در کار نیست که صرفا هرکار خوبی که میکنیم به خودمون برگرده و همینطور اون آدمی که الان کارش پیش ما گیر کرده هیچوقت قرار نیست نیازمندش بشیم، در این صورت باز هم آدم خوبی خواهیم بود و رفتار اخلاقیای بروز میدیم؟ اگر اینطور نیست نمیتونیم خودمون رو آدم اخلاق مدار و خوبی بدونیم و صرفا جبر شرایط و آیندهنگری ماست که باعث میشه خوشبرخورد باشیم. رفتار ما با آدمهایی که هیچکاری نمیتونن برای ما بکنن نشون دهنده شخصیت واقعی ماست و بر این مبنا خیلی از آدمهایی که میشناسم فاجعهن!
کاش میدانستم... آیا میدانند چه قلبی را در اختیار گرفتهاند؟!
و کاش قلب من بداند... به کدامین راه رفتهاند!
آیا سلامتاند؟... یا نابود شدهاند؟!
عاشقان سرگردان در عشقاند و پریشان از عشق
خوابت خوش باد ای شادیِ دلِ من.
عشق، مرگ کوچک است.
ابنعربی
برایم ترجمه کن
ترجمه آن را ناقص میکند. عشق تنها در زبان مادری میگنجد!
گذر زمان او را زیباتر میکرد. نمیدانستم من عاشقتر شدهام یا او.
- فرض کن روزی زندگینامهات را بنویسی. چه خواهی نوشت؟
+ خواهم نوشت که تو، نظامِ شادمانچشم، دختر محدث ابیشجاع زاهربن رستم اصفهانی، در قلب محییالدینبن عربی به دنیا آمدهای، زندهای و هرگز نخواهی مرد. کمر باریکِ جادوچشمِ مجلسآرای من! دانشمندِ پارسایِ افسونگر! که اطنابت در سخن، ملال نمیآورد و ایجازت، اعجاز است و فصاحتت، به تیغ آفتاب ماند. خداوند هرچه زیبایی در چنته داشته به تو داده. زنی که از شهد گل برآمده است. نگاهش زایلکنندهی ترس است و کلامش، سنگ را نرم میکند.
- چه شده؟!
+ ترجمان الاشواق سرورم! میگویند این چه شیخی است که با زنان زیبارو عشق میبازد و بعد جار میزند؟!
- این ذات خلایق است که در چیزی که نمیفهمند دخالت میکنند.
+ اما بگو بانم آیا تو گفتهای که خداود با مخلوقاتِ خود یکی است؟ و اینکه خداوند در مخلوقات خود حلول میکند؟
- من تنها گفتهام به ظاهر میندیش. به باطن بنگر تا دریابی.
درد یا با زوال علت از بین میرود یا با بقای آن!
ابنعربی
همیشه به اندازه یک در، همیشه به اندازه یگ آستانه، در عشق ما فاصله هست. درهایی که بازند برای اینکه وارد گردم و باز میمانند تا بیرون رانده شوم! درهای عادل و ستمگر، بخشنده و خسیس، درهای بیانگر زیر و بم عشق من به او. عشقی با چند درو درود بر درها! نفرین بر درها!
کتاب
،گاهِ ناچیزیِ مرگ
،ابن عربی
،محییالدین ابنعربی
زوایای ظلمانی، اتاقهای مسدود، دخمههایی از احساسات فروخورده، در جائی از عشق که تاکنون در من فرصت بروز نیافته بود، اکنون از طریق این پریزاده متجلی میشد و خیال من برای نخستین بار، آرام گرفت. وقتی چیزی مینوشت صورتش گاهِ سکوتِ سپیدهدمان بود. چشمانش به حرف «حاء» میمانست که خطاطی، نیمی از روزش را برای نوشتن آن صرف کرده و بینیاش که به باریکی «دال» پایان سطر و لبانش که در خاموشی به متانت «ثاء» و در خنده به دلبرانگی «یاء» بود. خراش زیبایی بناگوشش، همزهای رهاشده در صفحهای سفید! آه! صورتش در یک کلمه کتابی بود که به دست فرشتگان نوشته شده است!
کتابی جدید آغاز میکردیم و میدانستیم خواندن آن را حداقل برای یک هفته به درازا خواهیم کشاند! یک هفته پرواز در پیشانی نورانی نظام، مانند پرندهای سرگردان، یک هفته درنگ در زیباییهای اصفهانیاش چون شاعری مبتدی که در رویتِ منظرهای وامانده، هفتهای سرشارِ بوسههایی که در فضا میخرامید تا چون برگهای خستهی پاییزی بر دهان او فرود آید، هفتهای از شگفتی دستان نرم او و چشمان درشتش، هفتهای از لبانِ گلگون و گیسوانی که خراش بناگوشش را میپوشیدند. خراشی که به گاهِ خنده عمیقتر میشد و هنگام سخن گفتن با حرکت لبها حرکت میکرد. خراشی که زندگی من بود.
هر مهرورزی که دلیلش دانسته شود، سبب جدایی است و غیرقابل اعتماد.
ابنعربی
برخی عشقها تنها در سرزمینی مشخص رشد میکنند و در هر جای دیگری میمیرند.
کتاب
،گاهِ ناچیزیِ مرگ
،ابن عربی
،محییالدین ابنعربی
چند پست قبل(پست 936) که حرفهای جردن پترسون در رابطه با رنج زندگی هست، یه جا میپرسه که چه چیزی میتونه توی جنگ در مقابل این رنج به شما کمک کنه؟ و خودش جواب میده که حقیقت(Truth) پادزهری هست برای رنج چون واقعیت رو پشت سرتون قرار میده و میتونید با واقعیتی که مستقیم به سمت شما میاد بدون ضعیف شدن مواجه بشید. در مورد تفاوت معنای حقیقت(truth) و واقعیت(reality) قبلا یه جا خوندم که میگفت «واقعیت چیزیه که هست» و «حقیقت چیزیه که باید باشه» و در ادامه توضیح میداد که دروغ یک واقعیته ولی صداقت یک حقیقته و چیزیه که باید باشه و آرمان گرایانهس؛ یه چیزی مثل عدالت! اما به نظر میاد از نگاه جردن پترسون واقعیت یعنی چیزی که هست و وجود داره اما حقیقت به معنای راستگویی با خودمون میتونه باشه و پذیرش واقعیتها به شکلی که وجود دارن. با آشنایی نسبی که از جردن پترسون دارم منظورش از truth اینه که با خودمون صادق باشیم در مورد واقعیتها تا بتونیم اونا رو پشت سر بذاریم برای مقابله با چیزهای جدید. اما دیدن برنامهی The Moment of Truth آدم رو قانع میکنه که همیشه هم حقیقت پادزهری در مقابل رنج زندگی نیست. مواجهه با بعضی از واقعیتها به شدت سخت و غیرقابل تحمله و دونستن یه سری حقایق خودش عامل رنج میتونه باشه. گاهی وقتا دروغ خیلی چیز خوبیه و کاش بعضی دروغها هیچوقت برملا نشه
Jordan Peterson
،جردن پترسون
،Life is suffering
،جردن پیترسون
راه حق، دَوَرانی مستقیم دارد.
ابنعربی
همنشینی با زندگانِ گورستان مبارکت باد محیی! مردم، خارج از این مکان، مردگانی متحرّکاند که راه میروند و غذا میخورند و سیاست میورزند!
وتد اول: شیخ کومی
سفر اگر پرده از چیزی نگیرد سودی ندارد.
ابنعربی
به یقینی که هوی بر آن فایق آید اعتمادی نیست.
ابنعربی
به گمان اعتمادی نیست.
ابنعربی
آزاده کسی است که زمام امور را به دست گیرد، نه اینکه امور زمام او را به دست گیرند.
ابنعربی
من از آنچه قلب بدان آرام میگیرد هراسانم.
ابنعربی
ممکن برزخی است میان وجود و عدم.
ابن عربی
بدان که ای دوست، در طبیعت سه قدرت غیبی وجود دارد:
وحی، عقل، قلب
اگر انسان، تنها به وحی توجه کند ظاهری میشود، اگر فقط به عقل بنگرد فیلسوف و اگر تنها به قلب اهتمام ورزد صوفی. و اگر هر سه را بخواهد باید میان انها پل بزند، میان وحی و عقل پل تفسیر است، میان وحی و قلب، پل تاویل (تشریح) است و میان عقل و قلب پل عشق است.
وتد دوم: خیاط
پ ن: از ابتدای کتاب فاطمه که دایه ابن عربی هست بهش میگه که تو 4 وتد داری و برای اینکه این 4 وتد رو پیدا کنی باید قلب خودت رو پاک کنی! هیچوقت هم این توضیح رو نمیده که فاطمه از کجا این علم رو داشته و میدونسته
کتاب
،گاهِ ناچیزیِ مرگ
،ابن عربی
،محییالدین ابنعربی
باید مشتری یا کاربر رو بشناسیم تا بدونیم چطور محصول رو توی متن بیاریم
وقتی ایده برای نوشتن نداریم میتونیم به رقبا مراجعه کنیم تا ببینیم اونا در چه زمینهای نوشتن
ساختار یک بلاگ پست خوب:
عنوان | مقدمه | عناوین داخلی | بدونه محتوا | جمعبندی
برای عنوان نویسی میتونیم سوال بپرسیم، از اعداد و ارقام استفاده کنیم، با چیزهایی مثل «اسرار»، «طلایی» و ... در عنوان باعث ایجاد کنجکاوی بشیم
میتونیم نتیجهگیری رو توی مقدمه هم بیاریم
توی جمعبندی میتونیم بگیم «فرصت اینو داری که ...»
کتابهای ست گادین مثل «شیب» و «این است بازاریابی» میتونه کمک کنه و کتاب «ماشین محتوا» از دن لوریس
افزونه کروم: seo meta in 1 click
برای آنالیز رقبا باید 10 صفحه اول گوگل بررسی بشه و عناوین پستهای دیگران رو بنویسیم.
ترتیب برای نوشتن یک پستبلاگ خوب:
زیرعناوین و سوال
تصویر و اینفوگرافی
جدی گرفتن پاراگراف آخر
بعد پاراگراف اول --> مهمترین پاراگراف
تیتر
آدرسدهی
نکات سئو
تولید محتوا
،content marketing
،بلاگ پست
،سئو
!Life is suffering. Yes
?Who wants to admit that
!Well just think about it
?What do you do in the face of that suffering
!Try to reduce it
Start with yourself
?What good are you
Get yourself together for Christ sakes! So that
When your father dies, you're not whining away in the corner
And you can help plan the funeral
And you can stand up solidly
So that people can rely on you
That's better, don't be a damn victim
!Course, you're a victim
!Jesus, obviously
Put yourself together
?What is there, then, that's going to help you fight against suffering
.That's easy: It's the Truth. The Truth is the antidote to suffering
The reason for that is because the Truth puts reality behind you, so that you can face the reality that's coming straight at you without becoming weak and degenerating and becoming resentful and wishing for the destruction of Being, because that's the final Hell
The final Hell is your soul wishing for the destruction of everything, because it's too painful, and you're too bitter. And that happens to people all the time
Jordan Peterson
Jordan Peterson
،جردن پترسون
،Life is suffering
،جردن پیترسون
دلا تا نشکنی قدر و بها پیدا نخواهی کرد
خریدار و مرید و آشنا پیدا نخواهی کرد
من از روییدن خار سر دیوار دانستم
بدون پاچهخواری ارتقا پیدا نخواهی کرد
فقط یک روز دخل جیب خود را خرج ملت کن
دگر دور و برت هرگز گدا پیدا نخواهی کرد
و تا روزی که بوی نفت از این خاک میآید
میان سفرهات بابا غذا پیدا نخواهی کرد
بهجز فقر و فساد و اختلاس و جنگ و خونریزی
در این تاریخ و این جغرافیا پیدا نخواهی کرد
چرا بیهوده داری بر مدار کعبه میگردی
خلاصه خسته خواهی شد خدا پیدا نخواهی کرد
اگر از بنده میپرسی خودت را سر ببر حاجی
که چون خود گوسفندی در منا پیدا نخواهی کرد
حیاتی را که ما در خمره آب فنا دیدیم
تو در سرچشمهی آب بقا پیدا نخواهی کرد
نه مأمورم نه مسئولم خدا را شکر مسرورم
که بر پیشانیم مهر ریا پیدا نخواهی کرد
میان شاعران شهر خود آنقدر گمنامم
که با چشم مسلح هم مرا پیدا نخواهی کرد
#مسلم حسن شاهی
عید قربان
،مسلم حسن شاهی
،خود گوسفندی
عمر آدمی لحظهای بیش نیست. وجودش جریانی گذرا، احساساتش مبهم، جسمش طعمهی کرمها، روحش گردبادی ناآرام، سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است. آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری و از لحاظ روحانی همچون خواب و خیال و بخار است. زندگی چیزی نیست جز نبرد، اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه و پس از شهرت، گمنامی فرا میرسد. پس چه چیزی میتواند راهنما و پاسدار آدمی باشد؟ فقط و فقط یک چیز: فلسفه. فیلسوف بودن یعنی پاک و سالم نگه داشتن روح خود، یعنی روحی فارغ از لذت و درد داشتن، یعنی هدف داشتن و از کذب و ریا مبرا بودن، یعنی در قید کردهها و نکردههای دیگران نبودن، یعنی تن به قضا دادن و خدایان را منشا امور دانستن -و از همه مهمتر یعنی با متانت در انتظار مرگ بودن و مرگ را جز انحلال و تجزیهی سادهی عناصر سازندهی موجودات زنده ندانستن.
کتاب
،تاملات مارکوس اورلیوس
،مارکوس اورلیوس
،فلسفه رواقی
یکی از درسهای اپیکتتوس(فیلسوف رواقی) که به تازگی خوندم اینه:
"To improve, you have to be OK with looking foolish" به این معنی که برای پیشرفت باید نسبت به احمق به نظر رسیدن اکی باشی و به این موضوع اهمیتی ندی
قطعا یکی از مشکلاتی که من همیشه داشتم همین موضوع بوده و به تصویری که دیگران از من توی ذهنشون میسازن بیش از حد اهمیت میدم. این اهمیت دادن گاهی اونقدر زیاد میشه که تصویر من مهمتر از خودم میشه و برای حفظ ظاهر و خوب به نظر رسیدن مجبور میشم هزینه بدم. واقعیت هم همینه که خوب بودن و نایس بودن و مهربون بودن هزینه داره و این هزینه رو یا متوجه هستیم که داریم میدیم یا اینکه متوجه نیستیم و داریم میدیم و یا بدتر از همه اینکه کس دیگهای داره هزینه خوب بودن ما رو میده تا ما از نگاه بقیه خوب به نظر برسیم. اما اپیکتتوس پا رو فراتر میذاره و میگه باید با احمق به نظر رسیدن هم اکی بود تا بشه پیشرفت کرد و احتمالا دلیلش هم اینه که در هر زمینهای، وقتی در نقطهی شروع قرار میگیریم احمق به نظر میایم و زمان میبره تا بتونیم اون کار رو درست و قابل قبول انجام بدیم. تحمل حد فاصل احمق به نظر رسیدن و خوب شدن به حد کافی -و نه در حد حرفهای- چیزیه که میتونه باعث بشه زندگی آدم زیر و رو بشه. البته که قرار نیست در هر زمینهای که اقدام کردیم به اون حداقل مطلوب برسیم و شاید بعد از مدتی بیخیالش شدیم در حالی که هنوز در همون سطح احمق به نظر رسیدن باقی مونده باشیم!
در این راستا اقداماتی رو شروع کردم و تلاش میکنم خیلی وسواس از هر نظر اکی بودن رو نداشته باشم. سختی کار اونجاست که فضول زیاده و اکثر این آدمها بدون اینکه نظرخواهی صورت بگیره، نظرات گهربار خودشون رو به ما عرضه میکنن
فلسفه رواقی
،فلسفه
،اپیکتتوس
از 4 صبح بیدارم. فکرم به خاطر تمام کارهایی که باید بکنم بهم ریختهس. همزمان کلی کار عقبمونده هم هست که باید راست و ریس بشه و یه خستگی مفرط که به یک استراحت درست و حسابی نیاز داره اما از شدت استرس و فکر و خیال مثل همین یک ساعت پیش از خواب میپرم!
میشه گفت توی یه لوپ افتادم و بعیده که زودتر از آخر هفته بتونم اوضاع رو مدیریت کنم.
اگر قرار باشه که سههزار سال یا حتی سیهزار سال زندگی کنی، به یاد داشته باش که تنها زندگیای که انسان میتواند از دست بدهد همان زندگیای است که در لحظهی اکنون دارد. این امر بدین معناست که طولانیترین و کوتاهترین زندگی با یکدیگر فرقی ندارند زیرا زمان حال به یک اندازه به همه تعلق دارد، ولی زمان گذشته دیگر در اختیار ما نیست. بنابراین چیزی جز همان لحظهی گذرا را از دست نمیدهیم، چون هیچکس نمیتواند گذشته یا آینده را از دست بهد -زیرا چگونه میتوان کسی را از چیزی که به او تعلق ندارد محروم کرد؟-
چیزی جز نظر ما دربارهی چیزها وجود ندارد. (مونیموس)
حتی ناچیزترین فعالیتهای ما نیز باید معطوف به هدفی باشد.
کتاب
،تاملات مارکوس اورلیوس
،مارکوس اورلیوس
،فلسفه رواقی
تو یکی ابری بر خورشیدِ خویش، پس خود را بشناس.
ابنعربی
- تو واقعا به ابنرشد گفتهای فلسفه امور غیبی را کشف نمیکند؟
- آری، چرا که جهان همیشه در همین حال هست و نیست!
- و گفتهای تنها قانون هستی، ارادهی الهی است؟!
- آری! چنین گفتهام!
- پس فایدهی فیلسوف بودن چیست؟
- ای امیرالمومنین! فلسفه یعنی دوست داشتن دانش و البته همهی کسانی که چیزی را دوست دارند بنا نیست که حتما به آن برسند!
ظهور حقیقت، تنها در زن کامل میشود.
ابنعربی
- چرا فقها چشم دیدن فلاسفه را ندارند؟
- مردم به دینِ پادشاهان خود هستند سرورم!
- بالاخره صوفی فیلسوف است یا فقیه؟
- نه این و نه آن! فیلسوفان صاحبان اندیشه و استدلال و عقلاند و فقها، اربابِ پیروی و اطاعت و نقل.
- و صوفیان؟
- صوفیان اما خدایگان ذوقاند و حال. فقیه میخواند و هرچه از خواندن دریابد میگوید. فیلسوف میاندیشد و نتایج استدلالش را بیان میکند. صوفی اما با پروردگار خود خلوت میکند و هرچه خدا به او بنماید میگوید.
اگر به فقها اعتماد کنی، عقل تو را تعطیل میکنند و اگر به فلاسفه روی آوری، ایمان تو را میبرند، اما اگر به دامن اولیا بیاویزی، تعقل و قلب تو را در پرتو انوار الهی قرار میدهند.
پ ن 1: نخستین آموزشهای ابن رشد در زمینه فقه مالکی است. او نزد پدرش الموطأ مالک را آموخت. سپس تحصیلاتش را در رشتههای کلام و حقوق و پزشکی ادامه داد و مدّتها نیز در شهرهای «اشبیلیه» (سویل کنونی) و «قرطبه» به کار قضاوت اشتغال داشت. او به بقای ماده و وجود یک حقیقت ابدی با خدا معتقد بود و متذکر شد که گاهی فلسفه با دین ناسازگاری تام دارد و از این جهت دیدگاههای دوگانهای اظهار داشتهاست. ابن رشد بخاطر عقایدش در اواخر عمر، به دستور خلیفه اسلامی، از دارالخلافه به روستائی در نزدیکی قرطبه تبعید شد و کتابهایش را نیز سوزاندند. او مدتی بعد در اثر بیماری و ناراحتی های ناشی از تبعید و تحقیر درگذشت.
پ ن 2: این اظهار نظر در مورد فلسفه برام غیرقابل درکه! وقتی کتاب رو تموم کردم بهتر میتونم در مورد تفاوت صوفیگری و فلسفه حرف بزنم اما با گفتن اینکه «فلسفه یعنی دوست داشتن دانش و البته همهی کسانی که چیزی را دوست دارند بنا نیست که حتما به آن برسند» تلاش میکنه فلسفه رو ببره زیر سوال در عین حال که راهی برای صوفی شدن معرفی نمیکنه و صرفا ادعا میکنه که از برگزیدگان الهی هست! پس اگر شما جزء برگزیدگان بودید که هیچ و اما اگر نبودید شانسی برای رسیدن به این درجه نخواهید داشت! نتیجتا اینکه حداقل در زمینهی فلسفه درصد شانسی که برای موفقیت داریم بیشتره و طبیعی هم هست که قرار نیست همه فیلسوف بشن.
کتاب
،گاهِ ناچیزیِ مرگ
،ابن عربی
،محییالدین ابنعربی
مرگ چیزی جز فرایندی طبیعی نیست و فقط کودکانند که از فرایندی طبیعی میهراسند.
باید به طبیعت تمام چیزهای محسوس پی ببریم به ویژه چیزهایی که به واسطهی لذت ما را میفریبند یا از بیم درد ما را میترسانند یا به شدت خودپرستی ما را تحریک میکنند. باید بفهمیم این چیزها تا چه حد پست، حقیر، میرا و زوالپذیرند.
پ ن: وقتی در مورد چیزهایی که میخوایم مینویسیم تازه میفهمیم خیلی از مواردی که دنبالش هستیم چقدر بی اهمیت و پوچ هستن!
کتاب
،تاملات مارکوس اورلیوس
،مارکوس اورلیوس
،فلسفه رواقی
دلم، تنم، وطنم زخمی است وصلهی تن باش
خزان گرفته شکوه مرا شکوفهی من باش
بیا دوباره به دیدار شعرهای مریضم
خزان گرفته بهار مرا ببخش عزیزم
مرا ببخش اگر پنجههای گرگ ندارم
برای بردن تو نقشهای بزرگ ندارم
بخند! پاسخ این اشکهای یخ زده خندهست
مرا ببخش اگر شعرهام خسته کنندهست
بگو بیایم هر گوشهی جهان که بگویی
که پر بگیرم هر سمت آسمان که بگویی
قرار اولمان هرکجا که دار نباشد
به دور سینهیمان سیم خاردار نباشد
توجهی به شب و حلقهی طناب نکردن
قرار بعدیمان مرگ را حساب نکردن
بدون بال در این آسمان پرنده بمانیم
قرار بعدیمان لج کنیم، زنده بمانیم
اگر چه بر تنمان رد پای قرمز جنگ است
به مرگ فکر نکن، زندگی هنوز قشنگ است
شبانه از دهن گربهی سیاه پریدن
دو تا پلنگ شدن، سمت قرص ماه پریدن
دو تا پلنگ، نه! مثل دو تا عقاب، دو ماهی
دو تا ستارهی افتاده از دهان سیاهی
دوتا پرندهی بیسرزمین، دو اشک چکیده
دو تا ستاره ی دنبالهدار رنگ پریده
قرار بعدیمان هرکجا که سایه نباشد
دوباره پای کسی روی چارپایه نباشد
من و تمامی این لحظههای رنگ پریده
من و تمامی این خاطرات رنج کشیده
من و تلاقی هر روز دردها...بروفنها
من و دویدن بیهوده در جهان کوئنها
من و تمامی تنهاییم، تمامی دردم
من و تمامی این روزها که گریه نکردم
من و دراز کشیدن کنار نعش کبودم
من و نبودن انسان بهتری که نبودم
من و بریدن هرروز این زبان اضافی
من و شکستن یک مشت استخوان اضافی
من و حضور شب و آسمان چرکی تهران
من و جویده شدن در دهان چرکی تهران
پرندههای مسافر به دور دست پریدن
به سرزمینهای بهتری که هست پریدن
قرارمان هرجا غصهها بزرگ نباشد
میان سفرهیمان رد پای گرگ نباشد
مرا ببوس که در آرزوی خانه نمیرم
که جان بگیرم و در زیر تازیانه نمیرم
ببوس تا که درین حسرت محال نپوسم
مرا ببوس که در این سیاهچال نپوسم
مرا ببوس که در دوزخ سکوت نیفتم
مرا ببوس که در تار عنکبوت نیفتم
تو زخم خوردی و من قوت لایموت گرفتم
تو ایستادی و من روزهی سکوت گرفتم
قرار آخرمان هرکجا سکوت نباشد
به دور سینهیمان تار عنکبوت نباشد
چگونه بی تو ازین رنج جاودان بگریزم
مرا دوباره در آغوش خود بگیر عزیزم
#حامد ابراهیم پور
چه توصیف دقیقی داره وقتی شروع میکنه و میگه «دلم، تنم، وطنم زخمی است» و خب «وصلهی تن» کجاست تو این وضعیت سیاه؟ البته که ما خودمون هم وصلهی ناجوریم و توقعمون از دیگران اضافیه! شاید تنها راه هم به دوردست پریدن مثل پرندههای مسافر باشه به امید سرزمینهای بهتر! گرچه که «میگویند میگریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران» ولی شاید جایی برای ما هم در کنار «شکوفهها و باران» که سالهاست به واسطهی «نسیم» براشون سلام میفرستیم، باشه!
حامد ابراهیم پور
،نیما یوشیج
،محمدرضا شفیعی کدکنی
،دلم تنم وطنم
The sun'll come out tomorrow
Bet your bottom dollar that tomorrow
There'll be sun
Just thinkin' about tomorrow
Clears away the cobwebs and the sorrow
'Til there's none
When I'm stuck with a day that's grey and lonely
I just stick up my chin and grin and say, oh
Tomorrow, tomorrow, I love ya, tomorrow
You're always a day away
When I'm stuck with a day that's grey and lonely
I just stick up my chin and grin and say, oh
Tomorrow, tomorrow, I love ya, tomorrow
You're always a day away