[ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 11:3 ] [ من ]  | 

پادشاه لبخندی از سر تعارف زد و بعد گفت:
- می‌خواستم درباره‌ی کسانی بپرسم که می‌گویند علی از ابوبکر سزاوارتر بود در مساله‌ی خلافت.
+ ای ملک معظّم! بدان که اراده‌ی خداوند، فوق تمام اراده‌هاست و علم او از همه‌ی علوم بالاتر. وقتی خداوند با علم خویش، از پیش می‌دانست که ابوبکر پیش از عمر و عمر پیش از عثمان و عثمان پیش از علی خواهند مرد، خلافت را چنین رقم زد. حال، ابوبکر لایق‌تر بود یا نبود! آیا طرح این پرسش، جز دامن زدن به آتش یک کینه‌ی مذهبی کهن است؟! عدالت اگر عدالت باشد، چه شمشیر عمر، چه ذوالفقار علی(ع)!

پنجاه‌ و دو سال، هزار گونه آدم آمده و رفته‌اند؛ و قلب من شاهد حضور و غیبت همه‌ی آن‌ها بوده ولی از هیچ یک تاثیر نگرفته است. من زنی بسیار منطقی هستم و عشق، نیاز به خیال دارد. خیال هم سرامیکی از دروغ‌های کوچک رنگی است. دروغی زیبا که یک انسان می‌تواند تا آخرین لحظه‌ی عمرش به آن دل ببندد. باورش کند، با آن زندگی کند و بمیرد.

سه چیز از دنیای‌تان بر من محبوب شده است: زنان، عطر و نماز که روشنی چشم من است. با زن آغاز نمود و نماز را آخر آورد چرا که در بنیان پیدایش و ظهور، نفس انسانی را از زن و مرد آفریده است و معرفت انسان به نفس خودش بر معرفت او به رب مقدم است و حاصل شناخت خویش، شناخت پروردگار است.

مرگ رویدادی در زندگی نیست. ما مرگ را به تجربه درنمی‌یابیم. اگر نگرش ما به جاودانگی، دوام بی‌پایان نه در زمان، که بی‌زمان باشد، پس آن کس جاودانه می‌زید که در زمان کنونی زندگی کند. زندگی به همان اندازه بیکران است که میدان مشاهده‌ی بی‌مرز است.
لودویگ ویتگنشتاین

پ ن: خوندن کتاب گاه ناچیزی مرگ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم وقت برد. 500 صفحه بود اما از کتاب‌هایی بود که خوندنش برام سخت بود، شاید چون بعضی وقت‌ها برام قابل درک نبود. در مجموع ابن‌عربی نظرات جالبی داره و مثل پست قبل شگفت‌زده شدم از اینکه گفته فرعون مومن بوده و این حرفش هم با استناد به آیات قرآن بوده. نکته جالب‌تر اینکه موضوع «وحدت وجود» در فقه اسلامی انگار با ابن‌عربی شروع شده که خودش بحث سخت و پیچیده‌ای هست. گاه ناچیزی مرگ صرفا یک رمان از زندگی ابن‌عربی هست که گه‌گاهی اشاره‌های ریزی به تفکراتش هم می‌کنه اما قطعا کتاب خوبی برای فهمیدن نظرات ابن‌عربی نیست و لازمه که آرای ابن‌عربی جداگونه خونده بشه.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 10:37 ] [ من ]  | 

سرورم غم آخرتان باشد!
چه عبارت فرومایه‌ای! وقتی خلق به عبارت «آخرین غم» اشاره می‌کردند، من آن را این‌گونه درمی‌یافتم: «امیدوارم پیش از رسیدن غمی دیگر، بمیری!»

- بیمار نیستی!
+ اما از شدت درد، شبها خوابم نمی‌برد.
- درد وضع حمل است!
+ وضع حمل؟ مرد هستم! مسخره می‌کنی؟!
- تو وضع حمل نکرده‌ای! وضع حمل شده‌ای!
+ چه کس مرا وضع حمل کرده است؟
- روحت!
+ ای شیطان! بخدا که مرا مسخره می‌کنی! و عصبانی شد و با دشنام رفت...

+ این مرد خشمگین رفت، نمی‌دانست که گل کوره تنها با حرارت سخت می‌شود.
- و عشق با درد کامل می‌گردد.
+ و می‌پنداشت که پس از مرگ، بار دیگر متولد نخواهد شد.
- و خداوند هر روز او را به خلقی جدید بدل نخواهد کرد.
+ و ترا شیطان نامید.
- فکر می‌کند شیطان بیرون از وی وجود دارد حال که شیطان، در درون خود اوست
+ با شیطان درون خود چه کنیم؟
- هیچ! تا ما زنده ایم او هم هست. بیرون راندنش فایده ای ندارد. نیمی از ما شیطان است.
+ :قلب خود را چگونه پاک کنیم؟
- با عشق!!
+ هنوز کف دستم را ندیدی و آن‌چه در دل دارم را می‌خوانی!
- محیی! در قلب تو جز خداوند هیچ ندیدم..... من وتد چهارم تو هستم! شمس! شمس تبریزی!

- اصرار داری که در زندگی، زندگی کنی اما من به تو می‌گویم بگذار زندگی در تو زندگی کند!
+ هم‌چنان در هزار مساله سرگردانم.
- هروقت سرگردان شدی، سفر کن.

سخن صوفیان برای عوام بسیار دیر هضم است. چگونه مردم درک کنند که فرعون، مومن بوده است؟! چگونه بدانند که خداوند و وجود، یکی است؟ چگونه بفهمند که الوهیت در تمام معبودها جریان دارد حتی در بت‌ها؟!!

خلایق، در کار خداوند، اعتقادات مختلفی دارند و من به همه‌ی آن‌ها معتقدم.
ابن عربی

پ ن: به دلالت صریح برخی آیات الهی، فرعون در آخرین لحظات عمرش توبه کرد. ابن عربی توبه او را مقبول دانسته و معتقد است باایمان از دنیا رفته است. ابن عربی معتقد است فرعون قبل از غرق شدن توبه کرد و چون قبل از اینکه گناهی کند، قبض روح شد، پس نه تنها مؤمن، بلکه مؤمن پاکیزه از دنیا رفته است. به عقیده او کلام نرم حضرت موسی و هارون(ع) در فرعون اثر کرد و متذکر و خاشع شد و این دلالت بر قبولی ایمان او دارد؛ زیرا تذکر و خشیت در زمان دعوت صورت گرفته که در دنیا بوده است.(سایت ensani.ir)

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱ ] [ 19:39 ] [ من ]  | 

کاش می‌دانستم... آیا می‌دانند چه قلبی را در اختیار گرفته‌اند؟!
و کاش قلب من بداند... به کدامین راه رفته‌اند!
آیا سلامت‌اند؟... یا نابود شده‌اند؟!
عاشقان سرگردان در عشق‌اند و پریشان از عشق

خوابت خوش باد ای شادیِ دلِ من.

عشق، مرگ کوچک است.
ابن‌عربی

برایم ترجمه کن
ترجمه آن را ناقص می‌کند. عشق تنها در زبان مادری می‌گنجد!

گذر زمان او را زیباتر می‌کرد. نمی‌دانستم من عاشق‌تر شده‌ام یا او.

- فرض کن روزی زندگی‌نامه‌ات را بنویسی. چه خواهی نوشت؟
+ خواهم نوشت که تو، نظامِ شادمان‌چشم، دختر محدث ابی‌شجاع زاهربن رستم اصفهانی، در قلب محیی‌الدین‌بن عربی به دنیا آمده‌ای، زنده‌ای و هرگز نخواهی مرد. کمر باریکِ جادوچشمِ مجلس‌آرای من! دانشمندِ پارسایِ افسونگر! که اطنابت در سخن، ملال نمی‌آورد و ایجازت، اعجاز است و فصاحتت، به تیغ آفتاب ماند. خداوند هرچه زیبایی در چنته داشته به تو داده. زنی که از شهد گل برآمده است. نگاهش زایل‌کننده‌ی ترس است و کلامش، سنگ را نرم می‌کند.

- چه شده؟!
+ ترجمان الاشواق سرورم! می‌گویند این چه شیخی است که با زنان زیبارو عشق می‌بازد و بعد جار می‌زند؟!

- این ذات خلایق است که در چیزی که نمی‌فهمند دخالت می‌کنند.
+ اما بگو بانم آیا تو گفته‌ای که خداود با مخلوقاتِ خود یکی است؟ و این‌که خداوند در مخلوقات خود حلول می‌کند؟
- من تنها گفته‌ام به ظاهر میندیش. به باطن بنگر تا دریابی.

درد یا با زوال علت از بین می‌رود یا با بقای آن!
ابن‌عربی

همیشه به اندازه یک در، همیشه به اندازه یگ آستانه، در عشق ما فاصله هست. درهایی که بازند برای این‌که وارد گردم و باز می‌مانند تا بیرون رانده شوم! درهای عادل و ستمگر، بخشنده و خسیس، درهای بیانگر زیر و بم عشق من به او. عشقی با چند درو درود بر درها! نفرین بر درها!

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 23:47 ] [ من ]  | 

زوایای ظلمانی، اتاق‌های مسدود، دخمه‌هایی از احساسات فروخورده، در جائی از عشق که تاکنون در من فرصت بروز نیافته بود، اکنون از طریق این پریزاده متجلی می‌شد و خیال من برای نخستین بار، آرام گرفت. وقتی چیزی می‌نوشت صورتش گاهِ سکوتِ سپیده‌دمان بود. چشمانش به حرف «حاء» می‌مانست که خطاطی، نیمی از روزش را برای نوشتن آن صرف کرده و بینی‌اش که به باریکی «دال» پایان سطر و لبانش که در خاموشی به متانت «ثاء» و در خنده به دلبرانگی «یاء» بود. خراش زیبایی بناگوشش، همزه‌ای رهاشده در صفحه‌ای سفید! آه! صورتش در یک کلمه کتابی بود که به دست فرشتگان نوشته شده است!

کتابی جدید آغاز می‌کردیم و می‌دانستیم خواندن آن را حداقل برای یک هفته به درازا خواهیم کشاند! یک هفته پرواز در پیشانی نورانی نظام، مانند پرنده‌ای سرگردان، یک هفته درنگ در زیبایی‌های اصفهانی‌اش چون شاعری مبتدی که در رویتِ منظره‌ای وامانده، هفته‌ای سرشارِ بوسه‌هایی که در فضا می‌خرامید تا چون برگ‌های خسته‌ی پاییزی بر دهان او فرود آید، هفته‌ای از شگفتی دستان نرم او و چشمان درشتش، هفته‌ای از لبانِ گلگون و گیسوانی که خراش بناگوشش را می‌پوشیدند. خراشی که به گاهِ خنده عمیق‌تر می‌شد و هنگام سخن گفتن با حرکت لب‌ها حرکت می‌کرد. خراشی که زندگی من بود.

هر مهرورزی که دلیلش دانسته شود، سبب جدایی است و غیرقابل اعتماد.
ابن‌عربی

برخی عشق‌ها تنها در سرزمینی مشخص رشد می‌کنند و در هر جای دیگری می‌میرند.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۱ ] [ 17:38 ] [ من ]  | 

راه حق، دَوَرانی مستقیم دارد.
ابن‌عربی

همنشینی با زندگانِ گورستان مبارکت باد محیی! مردم، خارج از این مکان، مردگانی متحرّک‌اند که راه می‌روند و غذا می‌خورند و سیاست می‌ورزند!

وتد اول: شیخ کومی

سفر اگر پرده از چیزی نگیرد سودی ندارد.
ابن‌عربی

به یقینی که هوی بر آن فایق آید اعتمادی نیست.
ابن‌عربی

به گمان اعتمادی نیست.
ابن‌عربی

آزاده کسی است که زمام امور را به دست گیرد، نه این‌که امور زمام او را به دست گیرند.
ابن‌عربی

من از آن‌چه قلب بدان آرام می‌گیرد هراسانم.
ابن‌عربی

ممکن برزخی است میان وجود و عدم.
ابن عربی

بدان که ای دوست، در طبیعت سه قدرت غیبی وجود دارد:
وحی، عقل، قلب
اگر انسان، تنها به وحی توجه کند ظاهری میشود، اگر فقط به عقل بنگرد فیلسوف و اگر تنها به قلب اهتمام ورزد صوفی. و اگر هر سه را بخواهد باید میان انها پل بزند، میان وحی و عقل پل تفسیر است، میان وحی و قلب، پل تاویل (تشریح) است و میان عقل و قلب پل عشق است.

وتد دوم: خیاط

پ ن: از ابتدای کتاب فاطمه که دایه ابن عربی هست بهش میگه که تو 4 وتد داری و برای اینکه این 4 وتد رو پیدا کنی باید قلب خودت رو پاک کنی! هیچوقت هم این توضیح رو نمیده که فاطمه از کجا این علم رو داشته و می‌دونسته

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ شنبه چهارم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:40 ] [ من ]  | 

تو یکی ابری بر خورشیدِ خویش، پس خود را بشناس.
ابن‌عربی

- تو واقعا به ابن‌رشد گفته‌ای فلسفه امور غیبی را کشف نمی‌کند؟
- آری، چرا که جهان همیشه در همین حال هست و نیست!
- و گفته‌ای تنها قانون هستی، اراده‌ی الهی است؟!
- آری! چنین گفته‌ام!
- پس فایده‌ی فیلسوف بودن چیست؟
- ای امیرالمومنین! فلسفه یعنی دوست داشتن دانش و البته همه‌ی کسانی که چیزی را دوست دارند بنا نیست که حتما به آن برسند!

ظهور حقیقت، تنها در زن کامل می‌شود.
ابن‌عربی

- چرا فقها چشم دیدن فلاسفه را ندارند؟
- مردم به دینِ پادشاهان خود هستند سرورم!

- بالاخره صوفی فیلسوف است یا فقیه؟
- نه این و نه آن! فیلسوفان صاحبان اندیشه و استدلال و عقل‌اند و فقها، اربابِ پیروی و اطاعت و نقل.
- و صوفیان؟
- صوفیان اما خدایگان ذوق‌اند و حال. فقیه می‌خواند و هرچه از خواندن دریابد می‌گوید. فیلسوف می‌اندیشد و نتایج استدلالش را بیان می‌کند. صوفی اما با پروردگار خود خلوت می‌کند و هرچه خدا به او بنماید می‌گوید.

اگر به فقها اعتماد کنی، عقل تو را تعطیل می‌کنند و اگر به فلاسفه روی آوری، ایمان تو را می‌برند، اما اگر به دامن اولیا بیاویزی، تعقل و قلب تو را در پرتو انوار الهی قرار می‌دهند.

پ ن 1: نخستین آموزش‌های ابن رشد در زمینه فقه مالکی است. او نزد پدرش الموطأ مالک را آموخت. سپس تحصیلاتش را در رشته‌های کلام و حقوق و پزشکی ادامه داد و مدّت‌ها نیز در شهرهای «اشبیلیه» (سویل کنونی) و «قرطبه» به کار قضاوت اشتغال داشت. او به بقای ماده و وجود یک حقیقت ابدی با خدا معتقد بود و متذکر شد که گاهی فلسفه با دین ناسازگاری تام دارد و از این جهت دیدگاه‌های دوگانه‌ای اظهار داشته‌است. ابن رشد بخاطر عقایدش در اواخر عمر، به دستور خلیفه اسلامی، از دارالخلافه به روستائی در نزدیکی قرطبه تبعید شد و کتابهایش را نیز سوزاندند. او مدتی بعد در اثر بیماری و ناراحتی های ناشی از تبعید و تحقیر درگذشت.

پ ن 2: این اظهار نظر در مورد فلسفه برام غیرقابل درکه! وقتی کتاب رو تموم کردم بهتر می‌تونم در مورد تفاوت صوفی‌گری و فلسفه حرف بزنم اما با گفتن اینکه «فلسفه یعنی دوست داشتن دانش و البته همه‌ی کسانی که چیزی را دوست دارند بنا نیست که حتما به آن برسند» تلاش می‌کنه فلسفه رو ببره زیر سوال در عین حال که راهی برای صوفی شدن معرفی نمی‌کنه و صرفا ادعا می‌کنه که از برگزیدگان الهی هست! پس اگر شما جزء برگزیدگان بودید که هیچ و اما اگر نبودید شانسی برای رسیدن به این درجه نخواهید داشت! نتیجتا اینکه حداقل در زمینه‌ی فلسفه درصد شانسی که برای موفقیت داریم بیشتره و طبیعی هم هست که قرار نیست همه فیلسوف بشن.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 8:44 ] [ من ]  | 

شب‌بیداری بی داستان‌زدن، سودی ندارد.
ابن‌عربی

تا به هوش می‌آمدم، زیبایی مکان، سرسبزی زمان و گفتگوی جویبار و پرندگان دوباره مستم می‌کرد. و چون شب، این‌همه از ما باز می‌گرفت، فردریک از خمره‌های جادویی‌اش، شراب‌های کهنه می‌آورد و مستیِ ما را باز می‌گرداند. هر روزی که می‌گذشت، خود را دگرگونه می‌دیدم. گویی در مقام‌های آسمان، بالا می‌روم و مراحل زمینی را پشت سر می‌گذارم. و این روزها، به واقع از آنِ من نبود بلکه آن‌ها را از مردی قرض کرده بودم که خوش‌بختی را دوست نمی‌دارد! از خویش! خویشی که این من نبود!

نوری که بر انسان ظاهر شود و علمی نیفزاید، سودی ندارد.
ابن‌عربی

پشت سرم گروهی گمراه مست سرگردان را رها کردم. بالاخره خود را در گورستانی یافتم. آن‌سوتر، گوری دیدم که فرو رفته بود و دهانش چون غاری کوچک، باز شده. در آن فرو شدم. نشستم و شروع به تلاوت قرآن کردم.

هر حالی که در دو زمان، یکسان بماند سودی ندارد.
ابن‌عربی

- دچار جذبه‌ی صوفیانه شده بودم!
- جذبه‌ی صوفیانه دیگر چیست؟!
- نظر لطف الهی به بنده‌اش با جذب او به پیشگاه تقرّب. خداوند مرا در حالتی ناصواب، غیر از حالتی که سزاوار برگزیدگان است دید و به لطف خویش، مرا به سوی خود کشاند. جذبه، صراط مستقیم است پدر. آیا دیده‌ای وقتی شیخی پندت می‌دهد چگونه قلبت پریشان و جانت ناآرام می‌شود؟
- آری.
- پس وای بر آن‌که خداوند، خود پندش دهد! خداوند مقرّر کرد که مست شوم و لهوولعب کنم تا سزاوار جذبه گردم و توبه‌ام راستین باشد.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 19:17 ] [ من ]  | 

من ارفئوس، برای توفان‌ها آوازی خواندم که خفتند... به آخر دریا رفتم و چیزهایی دیدم که زیبایی‌شان، چونان زیبایی تو، فراتر از حدّ تصور بود.

خداوندا! تو آن مقروضی که قرض خود را همیشه ادا می‌کنی و ما اندکی روی خاک می‌مانیم سپس به سوی تو می‌آییم که همیشه از آن تو هستیم... اما معشوقه‌ی من، زودتر از آن‌که باید، به سوی تو آمد. گلی که پیش از شکفتن، پژمرد اینک از تو می‌خواهم او را به من عاریت دهی. آری به عاریت می‌خواهمش نه برای همیشه... تنها چند سال... و بعد با هم به سوی تو خواهیم آمد.

- آیا نماز در عینِ مستی درست است؟
- آیا می‌دانی چه می‌گویی؟!
- آری!
- پس نمازت درست است. آیه می‌گوید: «لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى حَتَّى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ» آنگاه که مست هستید گرد نماز نگردید تا بدانید که چه می‌گویید / 43 نسا.

استغفار شانگارای: «خداوندا! سه گناه مرا ببخش: به سوی تو آمدم و فراموش کردم که تو همه‌جا هستی؛ به تو فکر کردم و فراموش کردم که تو از افکار، عمیق‌تری؛ برایت نماز خواندم و فراموش کردم تو از نمازها والاتری.»

در رحمت آفرینش الهی تامّل کنید. در عشق او نسبت به ما، درنگ کنید و؛ گویا از عدم ذاتی به وجودِ ظاهری منتقل شده‌ایم.

قیروانی: «ای شب، عشق در کدام فردا از راه خواهد رسید؟»

شانگارای: «برای رهایی از بردگی باید ابتدا میان همجنس و غیرهمجنس خود فرق بگذای. از این باور رها شو که تو توده‌ای گوشتی به نام تن. نفس حقیقی خود را بشناس تا خود را ببینی ایستاده خارج از زمان که نه گذشته‌ای دارد، نه حالی و نه آینده‌ای. آن‌گاه بر روح تو سلام باد!»

حق عشق این است که عشق، دلیل عشق باشد. و اگر عشق در دل نبود، دیگر عشقی نبود.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 21:48 ] [ من ]  | 

- آیا به نظرت دستاوردهای فیلسوفان در قوانین طبیعی با دیدگاه‌های صوفیه در باب کشف شهود تناسب دارد؟
- آری! و نیز نه!
- چگونه هم آری هم نه؟!
- آری، این دستاوردها در این جهان، همان‌طور که می‌بینیم تناسب دارد؛ و ندارد زیرا جهان، هرگز در یک حالت نمی‌ماند. قوانین فلسفه قراردادهایی است برای تبیین آن‌چه رفته است و کشف و شهود صوفیّه، شرحی است بر آنچه خواهد آمد!
- آری، قوانین فلسفه چیزی از غیب نمی‌گویند اما اصولی دارند که اگر رخ دهند هرگز نمی‌توانی با آن‌ها مخالفت کنی.
- اصول؟!
- منظورم قوانین طبیعی است!
- قانونی وجود ندارد! هیچ قانونی وجود ندارد. آفریدگان، تنها وابسته به امر و اراده‌ی الهی هستند و تمام!

به آن نور که تاریکی را از بین نبَرد اتکا نتوان کرد.
ابن‌عربی

حقیقت حصر را برنمی‌تابد.
ابن‌عربی

آیا نمی‌دانند که زندگی در راه خدا، دشوارتر از مرگ در راه خداست؟

گالا پابرهنه روی سنگفرش‌ها می‌رقصید. پاهایش چابکی سحرانگیزی داشت. دو ساق ترد و نازک و سپید مثل دو ساقه‌ی گندم؛ تازه رُسته در مزارع بهاری، پیراهنش، وجبی بالاتر از قوزک تا زیر گردن را می‌پوشاند و از آن گنج پنهان، تنها اندکی نصیب چشم مشتاق من می‌شد.

کنار نشستم. برخاست. شراب تعارف کردم. نگرفت. برخاستم تا با او برقصم. نشست. طاقتم طاق شد فاصله‌ی عشق و نفرت یک وجب است چنان‌که مسافت مهر و ستم. پس ستمگر شدم.

آیا اگر زنان هروقت می‌خواستیم می‌آمدند و هروقت می‌خواستیم می‌رفتند، دیگر به شراب نیازی بود؟!

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ شنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 21:47 ] [ من ]  | 

حقیقت، بسته به درک عارف رنگ‌های مختلفی دارد مانند آب که به رنگ جام درمی‌اید.
ابن‌عربی

- من هرگز ازدواج نخواهم کرد. اولیای الهی که ازدواج نمی‌کنند!
- منظورت از ولی، آن جماعتی است که در کوچه و بازار، غرق گمراهی خویش، بیکار و آواره می‌چرخند؟
- خداوند ایشان را هدایت کرده است پدر! قلبشان نورانی است و قدمشان استوار. و فقط فردی که هدایت یافته باشد می‌تواند این را بداند.
- آخر چگونه می‌توان ولی شد؟
- خداوند خود اولیا را برمی‌گزیند کافیست آماده‌ی گزینش و تقدیر باشم!

- هنوز وتد خود را نیافته‌ام! گفتی باید دل خود را پاک کنم. آیا هنوز به اندازه‌ی کافی پاک نشده است؟
- چگونه پاکش کرده‌ای؟
- با اخلاق نیک، سیرت زیبا و نیت درست. تا جایی که جز این‌ها هیچ نپذیرد.
- این نیمی از پاکی است پسرم!
- چگونه نیم دیگر آن را بیابم؟
- باید قلبت را آماده کنی تا با هر چیزی مواجه شود!

نهان در آشکار است.
ابن عربی

مادر شنیده بود که ابن‌رشد می‌گوید میان مرد و زن فرقی نیست! زن می‌تواند امام جماعت باشد، حکومت کند و بجنگد!

شیخ گفت خداوند تلاش‌های ابن‌رشد را ناکام فرماید. ابن‌رشد می‌گوید: نیک چیزی است که عقل نیک شمارد و زشت، چیزی است که عقل، زشت پندارد. وای بر او! پس حکمِ خداوند و شریعت چی می‌شود؟

ابن‌رشد از نظر پدر نمونه‌ای بود از شکوه همه جانبه: دانشمند، قاضی، طبیب و همنشین خلفا. او تمام آرزوهای پدرم را یک‌جا در خود داشت.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 21:5 ] [ من ]  | 

اوضاع زمانه، کارهای آدمی را شرحی دیگرگونه می‌دهد. کاری که امروز، خودِ دیوانگی است شاید فردا عینِ عقل و درایت باشد.

زمان، مکانی سیال و مکان، زمانی جامد است.
ابن‌عربی

تقوایی که تنها به یک کار محدود باشد بی‌ارزش است.
ابن‌عربی

سخن از فیثاغورث بود:
تنها منطق، جاودانگی است و جز آن، تمام چیزهای دیگر نابودشدنی هستند.

- بزن!
- می‌ترسم! اگر خداوند مرا در حال گناه قبض روح کند ...
- کدام گناه؟!
- آیا شراب حرام نیست؟
-شراب حرام است! درست! اما تو مومنی... ایمانت همیشگی و عصیانت موقت است... اگر خداوند تو را قبض روح کند با ایمانت خواهی رفت نه با عصیانت... پس عاقبت تو به خیر خواهد شد!
- چه کسی فتوای ایمان متّصِل و گناه منفَصِل را به تو داده است؟
- هیچ‌کس! این را خداوند برایم کشف کرده است.
- هی فردریک! سه جام دیگر! می‌خواهیم به مشرق سفر کنیم!

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 15:53 ] [ من ]  | 

راه، راه خداست و اگر خداوند، کسی است که برمی‌گزیند بنده چرا پریشان شود؟!

سودکین! ببین! راه خدا، یک راه است. اما راه به سوی خدا، به عدد تمام انسان‌هاست. پارسایی در باطن است نه در ظاهر و حق نباشد از چیزهایی که به خاطرشان آفریده شده‌ایم دوری گزینیم.

مردمان جان‌های سرزمین‌اند.
ابن‌عربی

اگر آرزوها نبودند همت‌ها می‌گسستند.
ابن‌عربی

هر هنری که دانشی نیفزاید سودی در آن نیست.
ابن‌عربی

زوزه‌ی شغالان، تسبیح خداوند است. آیا ذکر نام الهی شما را ترسانده؟!

پدرم نمی‌دانست که شنا، غوطه‌ور شدن در ملکوت الهی است و تیراندازی، گفتن حقیقت به هنگام ترس و اسب‌سواری، سفری برای کسب علوم. او در پی ظواهر بود و من طالب باطن.

نخستین اندیشه، درست‌ترین اندیشه است.
ابن‌عربی

هر مکانی که زنانگی نداشته باشد اعتباری ندارد.
ابن‌عربی

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 11:50 ] [ من ]  | 

سفری که در آن کامیابی نباشد بی‌فایده است.
ابن‌عربی

حیف این فرش! حیف این دقایق! حیف جوانی من! حیف پیری‌ام! حیف اکنون!

شیخ اکبر، به دلیل فاصله‌ی بسیارش از زمین و نزدیکی غریبش به آسمان، هر روز سبک‌تر می‌شد. این را می‌دیدم و گاه حس می‌کردم که بر هوا راه می‌رود.

او بیگانه و غریب بود و مدام در سفر... ماندن، مضطربش می‌کرد و با رفتن، به آرامش می‌رسید... آرامش ناپایدار... آرامشی که بدل به اضطراب می‌شد...

با من بیا... که این خانه گسترده است و صاحب خانه بخشنده.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 23:10 ] [ من ]  | 

وقتی زمان نه به سود تو باشد نه به زیان تو، اعتباری ندارد.
ابن‌عربی

هیچ‌چیزِ زندگی، زیباتر از خود زندگی نیست آن‌گاه که در عادی‌ترین حالت خویش، جریان می‌یابد.

اوتاد(میخ‌ها)، عبارت از مردان چهارگانه‌اند که بر جهات عالم(شرق و غرب و شمال و جنوب) قرار دارند و خداوند به واسطه‌ی اینان عالم را حفظ می‌کند چون محل نظر اویند.

آن روزها خردسال بودم و خردسال درد جدایی را درک نمی‌کند. بزرگ‌تر که شدم درد آن را حس کردم.

- سرورم! چه شده است؟!
- قرضی را به یاد آوردم و ادا کردم!
- طلبکار شما که بود؟
- تقدیر الهی.
- بدهی‌تان چه بود؟
- درد فراق که خداوند در خردسالی بر من نازل کرد و درنیافتم و آن درد، میان آسمان و زمین معلق بود تا وقتِ ادا کردنش فرا رسید و بر من فرود آمد. تقدیر الهی از کسی برداشته نمی‌شود. اگر هرکدامتان بی‌دلیل دلگیر شدید و بی‌علت احساس درد کردید بدانید این همان قرضی است که از یاد برده بودید و خداوند به یاد داشته است.

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ سه شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۱ ] [ 23:21 ] [ من ]  | 

فراق آن برزخ نخستین، ماتم اول من بود و توشه‌ی آغاز سفرم. چه ماتمی بالاتر از این‌که از آن برزخ کشف در کشف به دنیایی بیایی که یکسره جهل در جهل است؟!

با زبانی قابل فهم چیزهایی غیرقابل درک می‌گفت.

تقوایی که باعث خروج تو از سختی‌ها نشود بی فایده است.
ابن‌عربی

آنکه غفلت ورزد افول کند.
ابن‌عربی

کسی که حکمت ندارد حکومت ندارد.
ابن‌عربی

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ سه شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۱ ] [ 9:54 ] [ من ]  | 

وقتی بیرون می‌روم آسمان در چشم من گویی هزار قطعه‌ی در حال سقوط است که عمود بر زمین می‌افتد.

بسیار اتفاق افتاده که بزی سرگردان بر درب این خانه بع‌بع کند و یا پرنده‌ای کوچک بر گنبد دملی آن بنشیند و تمام! بیش از این، دیگر اتفاقی برای افتادن نیست. مابقی هرچه هست پریشانی و سرگشتگی دل من است و صدای قلب بی‌قرارم.

نمی دانم در این زمین، مکان و مُقام من کجاست اما مهم نیست.

زهدان‌ها وطن ما بودند و با زاده شدن، از آن‌ها دور شدیم.
ابن‌عربی

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

[ یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 23:57 ] [ من ]  | 

کتاب «گاه ناچیزی مرگ» نوشته‌ی «محمدحسن علوان» با ترجمه «امیرحسین الهیاری» که یک رمان درباره‌ی زندگی «شیخ اکبر» یا همان «محیی‌الدّین ابن‌عربی» هست و برنده‌ی جایزه‌ی بوکر عربی 2017 شده رو شروع کردم. حقیقتا درک کردنش سخته چون ابن‌عربی از بزرگان تصوف هست و نوع نگاهش به همه چیز تفاوت‌های خاص خودش رو داره. نقل قول‌هایی که از ابن‌عربی داخل کتاب میاد قابل تامله و بعضی وقت‌ها هم غیرقابل درک میشه که احتمالا تقصیر از من خواننده‌س که از این فضای فکری دورم. باید دید تا انتهای کتاب چه اتفاقی میافته و آیا سر به بیابون و صومعه می‌ذارم یا نه! اینم چند بخش از کتاب:

ابن‌عربی بیش از هر چیز در طول حیات خود در پی سکنی گزیدن در سایه‌ساری زنانه بوده است. زنی والاتر از زن، زنی سورئال، زنی که وصف می‌شود اما به دست نمی‌آید! این فرازن چیزی بالاتر از یک زن عادی است و عشق ابن‌عربی، بویی از شهوت ندارد.

ابن‌عربی رویا را به زهدان(رحم) مانند می‌کند و معتقد است همان‌سان که جنین در زهدان، تکوین می‌یابد، «معنا» نیز در رویا شکل می‌گیرد. بنابراین رویا نوعی اتحاد با عالم غیب است که تصویر جدیدی از جهان به دست می‌دهد. رویا از زمان و مکان فراتر می‌رود و رویای ابن‌عربی، اصل و ذات ابداع و آفرینش است.

خدایا
تنها من نیستم که تو را دوست دارم
اما من، تنها تو را دوست دارم
ابن‌عربی

برچسب ها :

کتاب

،

گاهِ ناچیزیِ مرگ

،

ابن عربی

،

محیی‌الدین ابن‌عربی

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای