[ جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 1:23 ] [ من ]  | 

اعتراف به اشتباه کار آسانی نیست مخصوصا وقتی آدم مدت‌هاست همان کار اشتباه را انجام می‌دهد.

سونیا همیشه می‌گفت «عشق مثل نقل‌مکان به یک خونه جدیده. ابتدا آدم عاسق تمام اون چیزهاییه که به‌نظرش بیگانه است، هر روز صبح از خواب بیدار می‌شه و از اون چیزی که به اون تعلق داره، شگفت‌زده می‌شه. ولی با گذشت زمان نمای خونه ترک برمی‌داره، قطعات چوبی لب‌پر می‌شن و آدم تمام گوشه‌وکنار خونه رو می‌شناسه.»

مرگ یک پدیده‌ی منحصر به‌فرد است. انسان‌ها طوری زندگی می‌کنند انگار این پدیده اصلا وجود خارجی ندارد، و با این وجود مرگ یکی از اساسی‌ترین و مهم‌ترین دلایلی است که آدمیزاد اصلا زندگی می‌کند. بعضی از ما به وجود این پدیده زود پی می‌بریم، به نحوی که عمیق‌تر، سرسختانه‌تر و دیوانه‌وارتر زندگی می‌کنیم. بعضی‌ها به حضور دائمی آن نیاز دارند تا اصلا متوجه شوند خلافش چیست.

پایان یک وجود!

سونیا حتما تو را دوست می‌داشت. به همسایه‌های لعنتی که تازه به شهرک آمده‌اند، اجازه نده با خودرو وارد منطقه‌ی مسکونی شوند.
تو کاملا احمق نیستی.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 0:48 ] [ من ]  | 

گاهی توضیح دادنش سخت است که چرا تعدادی از مردها ناگهان آن کاری را انجام می‌دهند که انجام می‌دهند. تعدادی از آن‌ها این کار را انجام می‌دهند، چون می‌دانند دیر یا زود باید آن را انجام دهند. و در مورد بعضی مردها عکس آن صدق می‌کند؛ وقتی متوجه می‌شوند که باید این کار را مدت‌ها قبل انجام می‌دادند. تمام آدم‌ها نسبت به زمان خوش‌بین هستند. همه‌ی ما فکر می‌کنیم هنوز به اندازه کافی زمان داریم تا با دیگران یک‌سری کارها را انجام دهیم و به آن‌ها چیزهایی را که می‌خواهیم و باید، بگوییم.

فکر می‌کردم وقت بیشتری داشته باشم، برای... همه چیز.

«رونه نیم از روز رو اصلا نمی‌دونه کجاست، تحقیقات نشون داد که... »
«خودم می‌دونم!» آنیتا حرف مرد را قطع می‌کند.
مرد سفیدپوش می‌پرسد «ولی کی باید ازش مراقبت کنه، آنیتا؟»
آنیتا می‌گوید «خودم ازش مراقبت می‌کنم.» چشمانش به سیاهی یک گرداب شده است.
مرد سفیدپوش متوجه سایه‌هایی می‌شود که پشت سرش جمع می‌شوند.
اُوِه می‌گوید «و من.»
پروانه می‌گوید «و من.»
پاتریک، جیمی، آندرس، آدریان و میرساد هم هم‌زمان می‌گویند «و من.»

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 16:32 ] [ من ]  | 

می‌دونی اُوِه، گاهی آدم باورش می‌شه که تو هم قلب داری!

اُوِه نمی‌تواند بگوید از چه زمانی خاموش شد. شاید از زمانی که در سر، شروع کرد به حرف زدن با خودش. شاید کم‌کم دارد دیوانه می‌شود.

مردان سفیدپوش همیشه برنده می‌شوند و مردانی مثل اُوِه همیشه انسان‌هایی مثل سونیا را از دست می‌دهند و هیچ‌چیز و هیچ‌کس قادر نخواهد بود سونیا را به او بازگرداند. اُوِه در این لحظه بیش از هر زمان دیگر به این موضوع پی می‌برد که دیگر نمی‌تواند به زندگی ادامه بدهد. به خودش می‌گوید «دیگه نمی‌تونم مبارزه کنم، دیگه نمی‌خوام، فقط می‌خوام بمیرم.»

اُوِه و رونه به نسلی تعلق دارند که ارزش مرد با عملش سنجیده می‌شه، نه با حرف زدنش.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 11:38 ] [ من ]  | 

با صدایی آرام به او می‌گوید «خوب گوش کن. تو دو بچه به دنیا آوردی و به‌زودی سومیش رو هم تف می کنی بیرون. تو از یک کشور بیگانه اومدی این‌جا و تو کشورت احتمالا شاهد شلوغی و جنگ بودی. تو یک زبان جدید یاد گرفتی، دوره دیدی، کار می‌کنی، ستون خانواده رو که از جمعی بی دست‌وپا تشکیل شده حفظ می‌کنی. پس گمون نمی‌کنم چیزی تو این دنیا باشه که ازش بترسی. این‌ها پدال‌های گاز و ترمز و کلاچ‌اند. کلی از احمق‌ترین احمق‌های دنیا متوجه شدند که طرز کارشون چه‌طوره، پس تو هم می‌تونی بلد شی.»
و بعد پنج کلمه می‌گوید که پروانه تا آخر عمرش فراموش نخواهد کرد، چون این بزرگ‌ترین تمجیدی است که اُوِه از او کرده و خواهد کرد: «تو که کاملا احمق نیستی.»

رونه چند ماه بعد مجبور شد برای اولین بار به بیمارستان برود. او دیگر چمن‌زن نخرید. اُوِه خودش هم نمی‌دانست که دشمنی‌اش با رونه از کی شروع شد، ولی می‌دانست که در این نقطه به پایان رسی. از آن به بعد رونه برایش تبدیل شد به یک خاطره. رونه حتی همین را هم نداشت.

شاید غم از دست دادن فرزندانی که هیچ‌وقت متولد نشدند، می‌توانست آن دو را به‌هم نزدیک کند، ولی به غم نمی‌شد اعتماد کرد. اگر آدم‌ها غم را با هم تقسیم نکنند، غم آدم‌ها را تقسیم می‌کند. 

رونه چند بی‌ام‌و اسپورت خرید که فقط به اندازه دو سرنشین و یک کیف دستی جا داشتند. یقینا افرادی وجود داشتند که معتقد بودند نوع خودرو نشان‌دهنده‌ی احساسات یک مرد نیست، ولی در این یک مورد اشتباه می‌کردند.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 10:41 ] [ من ]  | 

همه‌چیز تقصیر سونیاست؛ این سونیا بود که با او ازدواج کرد، حالا اُوِه نمی‌داند چه‌طور باید موفق شود در نبود نوک دماغ سونیا بین گردن و شانه‌اش به خواب برود، این کل ماجراست.

مردن آن‌قدر هم اهمیت ندارد که نتوان آن را یک ساعت به تاخیر انداخت.

«خب پسرتون می تونه بیاد کمک‌تون کنه.»
«یوهان؟ آخ چی می‌گی... اون آمریکا زندگی می‌کنه، می‌دونی که. خودش به اندازه کافی گرفتاری داره.»
آنیتا طوری می‌گوید «آمریکا» انگار این پسر خودخواه ساکن بهشت برین شده است.

حتی مردانی مثل اُوِه هم خوشحال می‌شوند از این‌که کسی را داشته باشند که مجبور نباشند با او حرف بزنند.

این روزها ماشین فقط یک وسیله‌ی حمل‌ونقل است، و مسیر ؛ فقط یک فاصله‌ی دردسرساز بین دو نقطه.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 18:15 ] [ من ]  | 

درِ گاراژ گفت «اون جون مردی رو که روی ریل‌های قطار سقوط کرده بود، نجات داد.»
پروانه پرسید «مطمئنید این همون اُوِه است؟»

اُوِه به گربه می‌گوید «اون‌ها رونه رو با خودشون نمی‌برند. دوست دارند این کار رو بکنند، ولی رسیدگی به این پرونده‌ها سال‌ها طول می‌کشه.»
شاید دارد این موضوع را همزمان به سونیا هم می‌گوید. شاید هم به خودش. دقیقا نمی‌داند.

هر مردی باید بداند برای چه چیزی مبارزه می‌کند.

اُوِه پزشک را از در بیرون کرد، البته از دری که بسته بود.

همه‌جا با مانعی به اسم «مردان سفیدپوش» برخورد می‌کرد که بسیار قاطع و جدی بودند و اعتمادبه‌نفس کامل داشتند و با آن‌ها نمی‌شد مبارزه کرد. آن‌ها نه‌فقط کشور را طرف خودشان داشتند که اصلا خود کشور بودند.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 8:3 ] [ من ]  | 

«روز خوبی داشته باشید.»
اُوِه ریز لب می‌گوید «معلوم می‌شه.»

سرش را با جدیت تکان می‌دهد؛ «امکان داشت کشته شید، برای کسی که زندگیش رو نجات دادید!
اُوِه گفته‌ی او را تصحیح می‌کند «برای کسی که زندگی رو به اون بخشیده‌اید.» و در کلامش صدای سونیا را می‌شنود.

وقتی کنار سونیا نشست، طوری به او نگاه کرد انگار او تنها زن دنیاست.

«می‌گن مردها از اشتباهات‌شون زاده می‌شن و این‌جور مردها خودساخته‌تر هستند تا اون‌هایی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنند.» شکسپیر

وقتی آدم حرفی برای گفتن نداشته باشد، بهترین کار این است که یک سوال مطرح کند.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 12:17 ] [ من ]  | 

«رگه‌ای از نور خورشید کافیه تا زوایای تاریک زیادی رو روشن کنه.» فرانتس فون آسیسی

مردم هیچ‌وقت نتوانسته بودند به او ثابت کنند که قابل اعتمادند.

انگار یکهو هدفی مقابلش وجود داشت. زندگی‌اش می‌توانست معنا پیدا کند، می‌توانست چیزی بشود که می‌توانست و می‌خواست.

فردا هم می‌توان به زندگی خاتمه داد.

در کنار او بقیه‌ی دنیا خاکستری به‌نظر می‌رسید.

فقط می‌خواستم بدونم طرف توجه تو بودن چه احساسی داره.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ دوشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 18:41 ] [ من ]  | 

او دوست واقعی نداشت، ولی دشمن واقعی هم نداشت.

دختری با کفش‌های قرمز، گل‌سینه‌ی طلایی و موهایی بلوند-قهوه‌ای و با خنده‌ای که در باقی‌مانده‌ی عمرش احساس می‌کرد که انگار یک نفر با پای برهنه، به‌سرعت از روی سینه‌اش رد می‌شود.

همسرش اغلب می‌گفت تمام راه‌ها به «چیزی» ختم می‌شوند که سرنوشت را رقم می‌زند. شاید برای او «چیزی» بود. ولی برای اُوِه «یک نفر» بود.

آدم نباید طوری زندگی کند انگار همه‌چیز قابل جایگزین کردن است.

می‌گویند وقتی آدم سقوط می‌کند، مغزش سریع‌تر کار می‌کند، جوری که می‌تواند در کسری از ثانیه به هزار چیز فکر کند.

زندگی‌اش نباید به این‌جا ختم می‌شد، این تنها چیزی است که احساس می‌کند. آدم سخت کار می‌کند، از خودش رفتار شایسته‌ای نشان می‌دهد، پول پس‌انداز می‌کند، اولین ساب‌اش را می‌خرد و ... بنابراین عادلانه نیست که مردی مثل اوه جز مردانی باشد که در یک روز سه‌شنبه وقت داشته باشند میز آشپزخانه را جلا دهنذ.

در تاریک‌روشن گاراژ می‌ایستد، دست‌در جیب، آن‌طور که بعدا برایش مشخص می‌شود، حدود نیم‌ساعت. نمی‌تواند دقبقا بگوید چرا این کار را انجام می‌دهد، فقط احساس می کند آدم باید قبل از رفتنش، به احترام خودش چند لحظه‌ای سکوت کند.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 18:24 ] [ من ]  | 

اُوِه فقط می‌خواهد اجازه داشته‌باشد در کمال آرامش بمیرد. آیا این توقع زیادی است؟

وقتی آدم یک نفر را از دست می‌دهد، دلش برای خیلی از نکته‌های کوچک تنگ می‌شود؛ این‌که چگونه در خواب خودش را از یک دنده، روی دنده‌ی دیگر می‌انداخت، یا این‌که آدم دیوار را به خاطر او رنگ می‌زد.

به ظرف(شیرینی) اشاره می‌‌کند:
از ایران اومده، ایرانی‌ها همیشه با خودشون خوراکی می‌آرن.
می‌دونید... به همین دلیل ایرانی‌ها رو خیلی دوست دارم. اون‌ها عاشق آشپزی کردن هستند و من هم عاشق خوردن.

«من ایرانی‌ام، پس شیرینی‌ها هم ایرانی هستند.»
اُوِه می‌گوید «ایرانی؟ اهل همون سرزمین فوق‌العاده؟»

اُوِه به پروانه زل می‌زند، پروانه به او.
به اوه دستور می‌دهد «از رفتار غیردوستانه‌ت دست بردار!»

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 10:29 ] [ من ]  | 

او اصلا نمی‌تواند حرف کسانی را بفهمد که می‌گویند منتظر دوران بازنشستگی‌شان هستند. چه‌طور می‌توان یک عمر منتظر دوران اضافی بودن نشست؟

تو که نباشی، هیچ‌چیز سر جاش نیست. اصلا طبیعی نیست که تمام روز رو تو خونه سرگردون باشم، و تو هم تو خونه نباشی. دیگه چیزی برای گفتن ندارم. این‌که نشد زندگی!

دستش را با احتیاط روی سنگ‌قبرش می‌گذارد و آن را به آرامی از یک‌سو به سمت دیگر می‌کشد، انگار دارد گونه‌ی او را نوازش می‌کند.
شش ماه از مرگ همسرش می‌گذرد و اُوِه هنوز هم دو بار در روز در خانه می‌چرخد و به رادیاتورها دست می‌زند، مبادا همسرش درجه را زیاد کرده باشد.

توانایی دیگر ارزش به حساب نمی‌آمد. وقتی آدم می‌توانست همه‌چیز را با پول بخرد، دیگر این چیزها چه ارزشی داشتند؟ اصلا مرد چه ارزشی داشت؟

هیچ‌وقت در کانون توجه قرار نداشت، ولی نادیده هم گرفته نمی‌شد.

بعدش مادر از دنیا رفت و پدر ساکت‌تر از قبل شد. انگار مادر با رفتنش آن چند کلمه‌ای را که پدر با خود می‌کشید، بُرد.

اُوِه پنج سال تمام در راه‌آهن کار کرد. بعد این‌جور شد که او روزی سوار قطار شود و برای اولین بار چشمش به او بیفتد. این اولین‌باری بود که پس از مرگ پدر دوباره خنده بر لبانش ظاهر شد. و بعد زندگی‌اش دیگر مثل سابق نبود.
چون مردم می‌گفتند که اوه دنیا را فقط سیاه‌و‌سفید می‌بیند. و همسرش رنگ بود؛ تمام رنگ‌هایش.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

[ چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 13:1 ] [ من ]  | 

خوندن کتاب «مردی به نام اُوِه» نوشته‌ی «فردریک بکمن» با ترجمه‌ی «حسین تهرانی» رو بعد از مدت‌ها شروع کردم. سعی می‌کنم همزمان با خوندن، بخش‌هایی که نظرم رو جلب می‌کنه، اینجا ثبت کنم. تا اینجا برام جالبه که همسایه‌ی اُوِه یک زن‌باردار ایرانی هست.

گربه از همان اول از او خوشش نیامد؛ البته این احساس دوطرفه بود.

همان کاری که یک مرد میان‌سال انجام می‌دهد، مردی که باید هر لحظه آماده باشد از دست اطرافیان کاملا بی‌عرضه‌اش دلخور شود.

اصلا از این موضوع خبر دارند که به آدم چه حالی دست می‌دهد وقتی روز سه‌شنبه کاری برای انجام دادن نداشته باشد؟ آن‌ها که اینترنت و اسپرسوساز دارند، چه چیزی از مسئولیت‌پذیری می‌فهمند؟

قدش باید حدود دو متر باشد. اوه به طور غریزی به آدم ‌هایی که قدشان بلندتر از 1/85 متر است، بدبین است.

برای اوه کاملا مشخص بود که زنش فقط بهانه گرفته بود تا صندلی‌های نو بخرد. انگار مفهوم زندگی فقط در این نهفته باشد که صندلی آشپزخانه بخرند، غذا بخورند و به سایر کارها برسند.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای