آن ساعت که می گویید: "چه سود از فضیلت ام که هیچ شوریده ام نکرده است؟ از نیک و بدِ خویش چه بیزار ام که همه مسکینی است و پلشتی و آسودگیِ نکبت بار!"
آن ساعت که می گویید: "چه سود از رحم ام؟ مگر رحم همان صلیبی نیست که بر آن، آن دوستارِ بشر را میخکوب کرده اند؟ امّا رحمِ من کجا و به صلیب کشیده شدن کجا!"
انسان بندی ست بسته میانِ حیوان و اَبَرانسان؛ بندی بر فرازِ مَغاکی. فرارفتنی ست پُر خطر، در راه بودنی پُر خطر، واپس نگریستنی پُر خطر، لرزیدن و درنگیدنی پُر خطر.
آنچه در انسان بزرگ است این است که اون پُل است نه غایت؛ آنچه در انسان خوش است این است که او فراشُدی ست و فروشُدی.
دوست می دارم آن را که روان اش خویشتن بر-باد.ده است و نه اهلِ سپاس خواستن است و نه سپاس گزاردن؛ زیرا که همواره بخشنده است و بدور از پاییدنِ خویشتن.
دوست می دارم آن را که چون تاس به سود.اش افتد، شرمسار شود و پرسد: نکُنَد قماربازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهاننِ فناست.
دوست می دارم آن را که پیشاپیشِ کردار.اش کلامِ زرین می گستراند و همواره بیش از ان چه نوید می دهد به جای می آورد؛ زیرا که خواهانِ فروشدِ خویش است.
دوست می دارم آن را که خدایِ خویش را گوشمال می دهد، زیرا عاشقِ خدایِ خویشتن است. پس باید با غضبِ خدایش فنا شود.
دوست می دارم آن را که روان اش در زخم پذیری نیز ژرف است و پیشامدی کوچک او را نابود تواند کرد. پس شادمانه پای بر پُل می گذارد.
دردا، زمانی فرارسد که از انسان دیگر اختری نزاید. دردا، زمانه ی خوار شمردنی ترین انسان فرا می رسد؛ انسانی که دیگر خود را خوار نتواند شمرد.
هان! به شما واپسین انسان را نشان می دهم.
زمین کوچک شده است و بر رویِ آن واپسین انسان در جست.و.خیز است؛ انسانی که همه چیز را کوچک می کند. نسلِ او، همچون پشه، فناناپذیر است. واپسین انسان درازترین عمر را دارد.
"ما خوش بختی را اختراع کرده ایم": واپسین انسان ها چنین می گویند و چِشمَک می زنند.
بیمار گشتن و بدگمان بودن را گناه می شمارند و با پروا گام بر می دارند.
هوشمندترین شان می گویند: "پیش ازین جهانیان همه دیوانه بودند!" و چشمک می زنند.
زیرک اند و از هرچه [تاکنون] روی داده است باخبر اند: پس بر همه چیز خنده می زنند. هنوز با هم می ستیزند، اما زود با هم می سازند؛ مبادا معده هاشان خراب شود!
خوشی های کوچکِ روزانه ای دارند و خوشی هایِ کوچکِ شبانه ای. امّا نگرانِ تندرستیِ خویش نیز هستند.