[ چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۰ ] [ 13:58 ] [ من ]  | 

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دوستت دارم
دلت را میبویند دلت را میبویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست
روزگار غریبیست نازنین
روزگار غریبیست نازنین

آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد باندیشیدن خطر نکن
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست
روزگار غریبیست نازنین

نمانده در دلم دگر توان دوری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته در باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

نمانده در دلم دگر توان دوری 
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته در باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

نمانده در دلم دگر توان دوری 
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته در باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

برچسب ها :

علیرضا قربانی

،

نمانده در دلم

،

دگر توان دوری

،

بخوان مرا تو ای

[ چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۰ ] [ 13:10 ] [ من ]  | 

روابطم رو به شدت محدود کردم. چیزی نیست که طی 1 روز و 2 روز اتفاق افتاده باشه اما میشه گفت از تابستون سال پیش به بعد، این روند خیلی شدیدتر شد. شاید تا قبل از اون بیشتر اینطوری بود که من اون آدمی بودم که توسط بقیه حذف می شدم اما از یه جایی متوجه شدم که نبودن آدما اونقدرا هم اذیتم نمیکنه و حتی دیگه تلاشی برای نگه داشتنشون نمی کنم. و در ادامه به جایی رسید که کم کم من خودم اون آدمی ام که دیگران رو حذف می کنم و آب از آب تکون نمیخوره. شاید دلیلش اینه که بدبین تر شدم و پیش فرضم اینه که اون دیگری دیر یا زود قراره یه جایی ناامیدم کنه که البته حق هم دارم چون تجربه این موضوع رو ثابت کرده. حالا اینجوریه که هر کدوم از آدمایی که با هم صمیمی بودیم، وقتی منو میبینن یکی از اولین جمله هاشون اینه که چقدر بی معرفت شدی و در حالی که قبلا با شنیدن این جمله آب به دست و پام میوفتاد و یه جوری میخواستم توجیه کنم، الان یه حس رضایتی بهم دست میده و این حرف رو بی جواب میذارم و از کنارش رد میشم. واقعا چرا آدم باید جواب همه چیز رو بده؟؟
البته که این موضوع که "سلام گرگ بی طمع نیست" هم توی این داستان بی تاثیر نبوده! تا یه کم گرم می گیری یا پول قرض میخوان یا میگن وام میخوایم بیا ضامن شو یا چیزای مشابه! 

[ چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۰ ] [ 12:53 ] [ من ]  | 

به شدت ذوق مرگم! دقیقا از روز جمعه ذوق مرگم و در کنار انتظار و استرس و حس ناامیدی که طی 2 3 روز اخیر تا رسیدن به دیشب گذشت، شب گذشته به شدتِ ذوق مرگی اضافه شد! خودم رو به یاد میارم که وبلاگ قدیمی ای داشتم و چرت و پرت های کوتاه داخلش می نوشتم تا زمانی که با وبلاگ "نگار" یا همون "ن ع" که گهگاهی هنوز اینجا کامنت میذاره آشنا شدم و نوشته های بلندش همیشه نظرم رو جلب می کرد. حتی فکر کنم اولین بار به پیشنهاد اون بود که بلند نوشتن رو تست کردم و این وبلاگ رو از دی 95 استارت زدم. باورش سخته که الان دی 1400 هستیم و 5 سال از شروع نوشتنم توی این وبلاگ میگذره! اینجا برای من جای امنی شد که از هر چیزی که دوست دارم بنویسم و تقریبا آرشیو ماهانه م به صورت منظم ادامه پیدا کرده با این حال هیچوقت اعتماد به نفس این رو نداشتم که چیزی که می نویسم رو به صورت عمومی منتشر کنم. هیچ کدوم از اطرافیانم هیچ تصوری نسبت به اینکه من اصلا چیزی می نویسم ندارن به جز چندتا دوست نزدیک. با این شرایط 5شنبه شب بود که با دوستم حرف میزدیم و گفت یه مسابقه ی محتوانویسی داره برگزار میشه و تا فرداشب واسه شرکت و ارسال اثر مهلت داره و به من پیشنهاد داد شرکت کنم. موضوعات مسابقه برای محتوا نویسی اینا بود:
ادامه ی پست در "ادامه مطلب"

پ ن: و اینکه صرفا خواننده های قدیمی این وبلاگ اگر علاقه داشتن بگن تا متنی که برای مسابقه نوشتم رو براشون بفرستم توی تلگرامی جایی

[ سه شنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۰ ] [ 13:14 ] [ من ]  | 

خدا رو شکر سقوط ممکلت در تمامی زمینه ها با سرعت و قدرت داره رخ میده و اینطور نیست که صرفا از نظر سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی رو به نزول باشیم؛ به حول و قوه ی الهی در زمینه های ورزشی هم داریم به قهقرا میریم که این همسویی در جنبه های مختلف مایه ی افتخار و مباهاته. ولی اگر بخوایم منصفانه به قضایا نگاه کنیم، طبیعتا حذف استقلال و پرسپولیس از آسیا در کنار فاجعه بودن نکات مثبتی هم داره. مهم ترین و شاید بشه گفت تنها نکته ی مثبتش اینه که مجبوریم با واقعیت ها مواجه بشیم. فوتبال باشگاهی در سطح جام باشگاه های آسیا باعث میشد وقتی با الهلال عربستان مواجه میشیم، وقتی با پوهانگ استیلرز کره جنوبی بازی می کنیم، وقتی با اوراوا ردز ژاپن رو به رو میشیم، خیال کنیم هم رده ی کشورهایی مثل عربستان و کره ی جنوبی و ژاپن و قطر و امارات و استرالیا و ... هستیم و به همون اندازه اقتصاد قوی و تاثیر گذاری داریم اما خودمون هم میدونستیم که این صرفا یه شوخی بی مزه س! در واقع زمین فوتبال برای ما تبدیل به محل جنگی میشه تا از حیثیت و غرور ملی نابود شده مون دفاع کنیم در صورتی که در تمامی زمینه ها بازنده ی مطلقیم! همین میشه که سرمربی وقت تیم ملی ایران(کیروش) وقتی توی خاک کره ی جنوبی تیم ملی این کشور رو شکست میده دست هاش رو مشت میکنه و رگ گردنش باد میکنه انگار یه سرزمین رو فتح کرده اونم در حالی که ایران پر از گوشی های سامسونگ و ال جی و لوازم خانگی و خودروهای کره ایه!
اوضاع خیلی خیلی خیته

[ یکشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۰ ] [ 12:40 ] [ من ]  | 

اسطوره درصدد توضیح و بیان فصول سال است: در زمستان طبیعت می میرد زیرا گرز ثور در سرزمین دیوان است ولی در بهار آن را باز می ستاند. بدین ترتیب اسطوره می کوشد برای چیزی که مردم نمی توانند بفهمند توجیهی بیافریند.

کسنوفانس که حدود 570 پیش از میلاد می زیست گفت، انسان خدایان را در تصور خود آفریده است، آدمی گمان می کند خدایان نیز زاده شده اند و مانند ما لباس می پوشند و حرف می زنند. اگر گاوها، اسب ها و شیرها قادر به نقاشی بودند، لابد خدایان را به شکل گاو و اسب و شیر می کشیدند!

هدف فیلسوفان اولیه ی یونان این بود که برای فرایندهای طبیعی توضیح طبیعی، به جای توضیح فوق طبیعی بیابند.

مردم همواره نیاز داشته اند دلیلی برای رویدادهای طبیعت پیدا کنند، شاید نمی توانستند بدون این توجیهات به سر برند. همه ی اساطیر هنگامی ساخته شد که هنوز چیزی به نام علم وجود نداشت.

آیا نوعی جوهر اولیه وجود دارد که همه چیز از آن ساخته شده است؟
آیا آب می تواند شراب شود؟
چگونه ممکن است از خاک و آب قورباغه ی زنده به وجود آید؟

امروزه بسیاری بر آنند که در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد. یونانیان به دلایل گوناگون گمان می کردند پیوسته "چیزی" وجود داشته است پس مهم ترین مسئله آنها این نبود که چیزها چگونه از عدم وجود یافت.

فلاسفه ی اولیه همه عقیده داشتند که علتِ نهان تمامی تغیرات طبیعت نوعی جوهر اولیه است. باید "چیزی" باشد که چیزها همه از آن می آیند و همه بدان باز می گردند.

طالس(585 ق میلاد) فیلسوف میلتوسی فکر می کرد منشا همه ی چیزها آب است. همچنین معروف است که می گفت: "همه چیز پر از خداست"

به نظر آناکسیماندروس دیگر فیلسوف میلتوسی، جهان ما یکی از هزاران جهانی است که در لایتناهی به وجود آمده و در آنجا محو می شود. شاید می خواست بگوید جوهری که منشا همه چیز است باید چیزی غیر از همه چیز باشد و چون چیزها همه متناهی اند، چیزی که پیش از آنها و پس از آنها می آید باید "متناهی" باشد.

سومین فیلسوف اهل میلتوس آناکسیمنس بود که فکر می کرد هوا، منشا آب و خاک و آتش است.

پارمنیدس(حدود 500 ق میلاد) عقیده داشت هرچه وجود دارد پیوسته وجود داشته و هیچ چیزی نمی تواند از هیچ به وجود آید و چیزی که هست نمی تواند نابود گردد. تغییر به مفهوم واقعی امکان پذیر نیست و هیچ جیز نمی تواند جز آنچه هست بشود.

برچسب ها :

کتاب

،

دنیای سوفی

،

یوستین گوردر

،

فلسفه

[ سه شنبه هفتم دی ۱۴۰۰ ] [ 10:28 ] [ من ]  | 

فرقه ها از تنهایی بیرونمان می آورند و تنهاترمان می کنند.

مارکس: هرآنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود.

زندگی پیچیده تر از آن است که بشود آن را در یک نفر یا یک گروه خلاصه کرد.

کلیشه های خاتمه دهنده ی بحث بر طبق کتاب "فرقه گرا" که عباراتی است که تاکید بر مثبت اندیشی دارند: "به برنامه اعتماد کنید."، "بیداری بزرگ تر از همه ی این هاست." و "خودتان تحقیق کنید."

دنبال چیزی باش که حس خوبی می دهد.

همبستگی های گروهی حکم داربستی را دارد که بر اساس آن، زندگی مان را بنا می کنیم. زبان ماده ی ساخت این داربست است، ماده ای که دنیای واقعی ما را هم شکل می دهد.

افراد باید تشخیص دهند زبان این قدرت را دارد که آدم ها را به انجام دادن کاری وادار کند، باید عباراتی را زیر سوال ببرند که نمی گذارند تحلیل کنیم و باید به مغالطه هایی شک کنند که، عامدانه هیجان شدیدی ایجاد می کنند.

هیچ تعریف واحد، عینی، سریع و متقنی برای فرقه وجود نداشته و ندارد. فرقه گرایی یک طیف است و هیچ کدام از ما کاملا از آن مصون نیستیم. فقط باید مطمئن شوید گروهی که در آن عضو هستید از قدرت و هویتتان سو استفاده نمی کند.

فکر کردن به احتمالات زندگی و دیگران می تواند ویرانگر باشد.

برگشتن به شکم مادر، جایی که دیگر نیاز نیست فکر کنید و خودتان را کنترل کنید.

هدف این است که کاری کنید افرادِ شما احساس کنند انگار همه ی پاسخ ها را دارند، در حالی که بقیه دنیا نه تنها احمق اند، بلکه پست تر هم هستند. تا حدی به همین دلیل است که فرقه ها از ابتدا ژارگون[زبان ویژه] خودشان را دارند: سرواژه های مرموز، وردهای محرمانه و حتی برچسب های ساده.

کلیشه های اندیشه خفه کن در گفت و گوهای روزمره ما شایع هستند: "همینی که هست"، "حتما حکمتی داشته"، "کار خدا بی حکمت نیست"، "خیلی بهش فکر نکن"، "حقیقت امری ساختگی ست"، "هیچ یک از این مسائل در سطح کیهانی اهمیتی ندارد" و "من پذیرای واقعیات متکثر هستم" همگی مثال های رایج آن هستند.
این شعارهای موجز به این دلیل تاثیرگذار هستند که ناهماهنگی شناختی(اختلاف ناخوشایندی که فرد هنگام برخورد هم زمان با دو باور متضاد تجربه می کند) را کاهش می دهند.

فکر کردن کار است، مخصوصا فکر کردن درباره ی چیزهایی که نمی خواهید به آن ها فکر کنید. مجبور نبودن یک تسکین است.

برچسب ها :

ترجمان

،

انتشارات ترجمان

،

آماندا مونتل

[ پنجشنبه دوم دی ۱۴۰۰ ] [ 9:49 ] [ من ]  | 

آن ساعت که می گویید: "چه سود از فضیلت ام که هیچ شوریده ام نکرده است؟ از نیک و بدِ خویش چه بیزار ام که همه مسکینی است و پلشتی و آسودگیِ نکبت بار!"

آن ساعت که می گویید: "چه سود از رحم ام؟ مگر رحم همان صلیبی نیست که بر آن، آن دوستارِ بشر را میخکوب کرده اند؟ امّا رحمِ من کجا و به صلیب کشیده شدن کجا!"

انسان بندی ست بسته میانِ حیوان و اَبَرانسان؛ بندی بر فرازِ مَغاکی. فرارفتنی ست پُر خطر، در راه بودنی پُر خطر، واپس نگریستنی پُر خطر، لرزیدن و درنگیدنی پُر خطر.
آنچه در انسان بزرگ است این است که اون پُل است نه غایت؛ آنچه در انسان خوش است این است که او فراشُدی ست و فروشُدی.

دوست می دارم آن را که روان اش خویشتن بر-باد.ده است و نه اهلِ سپاس خواستن است و نه سپاس گزاردن؛ زیرا که همواره بخشنده است و بدور از پاییدنِ خویشتن.

دوست می دارم آن را که چون تاس به سود.اش افتد، شرمسار شود و پرسد: نکُنَد قماربازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهاننِ فناست.

دوست می دارم آن را که پیشاپیشِ کردار.اش کلامِ زرین می گستراند و همواره بیش از ان چه نوید می دهد به جای می آورد؛ زیرا که خواهانِ فروشدِ خویش است.

دوست می دارم آن را که خدایِ خویش را گوشمال می دهد، زیرا عاشقِ خدایِ خویشتن است. پس باید با غضبِ خدایش فنا شود.

دوست می دارم آن را که روان اش در زخم پذیری نیز ژرف است و پیشامدی کوچک او را نابود تواند کرد. پس شادمانه پای بر پُل می گذارد.

دردا، زمانی فرارسد که از انسان دیگر اختری نزاید. دردا، زمانه ی خوار شمردنی ترین انسان فرا می رسد؛ انسانی که دیگر خود را خوار نتواند شمرد.
هان! به شما واپسین انسان را نشان می دهم.

زمین کوچک شده است و بر رویِ آن واپسین انسان در جست.و.خیز است؛ انسانی که همه چیز را کوچک می کند. نسلِ او، همچون پشه، فناناپذیر است. واپسین انسان درازترین عمر را دارد.
"ما خوش بختی را اختراع کرده ایم": واپسین انسان ها چنین می گویند و چِشمَک می زنند.

بیمار گشتن و بدگمان بودن را گناه می شمارند و با پروا گام بر می دارند.

هوشمندترین شان می گویند: "پیش ازین جهانیان همه دیوانه بودند!" و چشمک می زنند.

زیرک اند و از هرچه [تاکنون] روی داده است باخبر اند: پس بر همه چیز خنده می زنند. هنوز با هم می ستیزند، اما زود با هم می سازند؛ مبادا معده هاشان خراب شود!

خوشی های کوچکِ روزانه ای دارند و خوشی هایِ کوچکِ شبانه ای. امّا نگرانِ تندرستیِ خویش نیز هستند.

برچسب ها :

کتاب

،

چنین گفت زرتشت

،

فردریش نیچه

،

داریوش آشوری

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای