خوندن پستهای قدیمی این وبلاگ که یه روزی خودم نوشتم، حال عجیبی داره. لحن نوشتهها و دایره واژگانی که توی پستها استفاده کردم مشابه همین چیزیه که الان هم هستم. عجیبه که به نظر میرسه حتی مدل فکری من طی این چند سال تغییر محسوسی نداشته که البته ناامید کنندهاس. حدس میزنم دلیلش اینه که کتابهایی که این مدت خوندم، فیلمهایی که دیدم و کلا ورودیهای ذهنی که داشتم همسو با تفکرات قبلی خودم بوده و شاید لازم باشه که یک تجدید نظر در موردشون داشتهباشم. با اینحال تغییر مهمی که در من رخ داده اینه که به مرور پختهتر، منطقیتر و آرومتر شدم. حتی شاید بشه گفت اون جنبهی شدیدا احساسی که باعث میشد گهگاهی شعر بگم یا متنهای تاثیرگذار ادبی و عاطفی بنویسم رو از دست بدم. در عوض الان میتونم متنهای منسجم و دقیقی در مورد موضوعات مختلف، اما به سبک جدی و با جملات ساده بنویسم. بزرگ شدن میتونه همین باشه.
خوندن کامنتهای قدیمی هم جالب بود. دلم میخواست فرصت آشنایی بیشتر و نزدیکتر با بعضی از این آدمایی که به وبلاگم سر میزدن رو داشتم. ولی همونطور که میدونیم قرار نیست توی زندگی به همه چیزهایی که دلمون میخواد برسیم و دنیا هم کارخانهی برآورده کردن آرزوها نیست. یه بار یه نفر واسم توی کامنت خصوصی نوشته بود: "چرا حس میکنم اینجا یه چیزی مربوط به من وجود داره؟!" چند روز بعدش برای خودم کامنت گذاشتم و تیتر پست آخر وبلاگ همون آدم رو که نوشتهبوده "خوش خیال تر از منی" رو ثبت کردم و حس کردم اون هم در مورد من نوشته! یکی دیگه هم یه بار برام نوشتهبود "اینستاگرام و این عشقت به تولید محتوا رو در مسیر درامدزایی و پول دراوردن از همین دغدغه هایت دربیار!" که البته اون زمان این کامنت رو چندان جدی نگرفتم که کاش میگرفتم.