دربارهی نیاز به دوری از همکاران:
انسانها بهقدری دروغگو، بهقدری دسیسهگر، به قدری مکار و حیلهگر، بهقدری مشتاق به سود خود و بهقدری بیتوجه به سود دیگراناند که اگر کمتر آنها را باور کنید و کمتر به آنها اعتماد کنید، اشتباه نکردهاید.(گیوچاردینی)
ما باید طوری با دشمنمان زندگی کنیم که انگار روزی دوستمان خواهند شد و طوری با دوستانمان زندگی کنیم که گویی بالاخره دشمنمان خواهند شد.(برویر)
اضطراب دستساختهی جاهطلبی معاصر است، زیرا سرزندگی و عزتنفس ما به حداقل پنج عامل پیشبینیناپذیر بستگی دارد که به ما پنج دلیل خوب میدهد که هیچگاه نه به جایگاه دلخواهمان در سلسلهمراتب جامعه برسیم و نه به آن دل ببندیم:
1. وابستگی به استعداد ناپایدار
2. وابستگی به شانس
3. وابستگی به کارفرما
4. وابستگی به سوددهی کارفرما
5. وابستگی به اقتصاد جهانی
در ایالات متحده در سال 1907 کتابی با عنوان «یک و نیم هکتار و آزادی» تصور جمعیت اهل طالعه را تغییر داد. نویسندهی کتاب، بولتون هال با اشاره به ناخوشایندی کارکردن برای فردی دیگر، شروع میکند و پیشنهاد میدهد خوانندگان با رها کردن ادارات و کارخانجاتشان و خرید زمین زراعی ارزانقیمت در مرکز آمریکا به مساخت 1.5 هکتار آزادیشان را بهدست بیاورند. این مساحت زمین به آنها اجازه میدهد خیلی زود برای خانوادهای چهارنفره غذای کافی تولید کنند و خانهای ساده اما راحت برای خود بسازند و بهتر از همه، برای همیشه از نیاز به سروکله زدن با همکاران و بالادستیها راحت شوند. درآخر، تعادل کتاب با توصیف جزئی چگونگی کاشت سبزیجات، ساخت گلخانه، درست کردن باغ میوه و خرید دام به هم میخورد. پیامی که یکونیم هکتار و آزادی میخواست برساند، در پنجاه سال اخیر بهشکلی فزاینده هم در اروپا و هم در آمریکا به گوش مردم رسیده است: برای داشتن زندگی شاد باید از تکیه به کارفرمایان فرار کنیم و در عوض برای خودمان، با سرعت خودمان و برای پاداشهای خودمان، کار کنیم.
کتاب
،اضطراب موقعیت
،آلن دوباتن
،بولتون هال
دیماه 1401 هستیم و 6 سال از اولین پستی که داخل این وبلاگ گذاشتم میگذره. توی این مدت بیشتر از 1000 پست گذاشتم که شامل تگ «سیاهمشقهای من»، «ترانهگرافی»، «شعر»، «آهنگ»، «دستنوشتههای پراکنده» و البته «بریدهکتاب» میشه. اینجا نوشتن منو تبدیل به نویسنده نکرد اما قطعا کمک کرده که حال بهتری داشته باشم و حکم خوددرمانی داشته. روزایی بوده که فکر میکردم بدترین روزای زندگیمه و حالا که میخونم اصلا یادم نیست موضوع ناراحتی چی بوده! روزایی بوده که فکر میکردم دنیا به آخر رسیده و اوضاع اقتصادی و اجتماعی نمیتونه فلاکتبارتر از این بشه ولی خب امروز میدونم تصور اشتباهی داشتم. امروز در کمال ناامیدی به آیندهی زندگی در ایران با بحران آب، قطع برق توی تابستون، کمبود گاز توی زمستون، قطعی اینترنت و ...، و در شرایطی که بیشتر و جدیتر از همیشه به مهاجرت فکر میکنم -هرچند همچنان درگیر چالش درونیام که این کار رو بکنم یا نه- و برای اولینبار چند کشور رو مد نظر قرار دادم و شروع کردم به تحقیقات اولیه برای رفتن، حرفهای دکتر حسن محدثی جامعهشناس توی ذهنم تکرار میشه که چند روز پیش گفت «اگر قصد مهاجرت یا خودکشی دارید یکی دو سال صبر کنید! ایران شاهد تحولات اجتماعی بزرگی خواهد بود.» و حس امیدواری به من میده!
در کنار تمام اتفاقات بد چند وقت اخیر، زندگی به من ثابت کرد که میشه توی همین روزای سیاه هم حال آدم خوب باشه اگر دنبالش باشیم و اصلا چه وقتی بهتر از این؟ چه زمانی بهتر از همین روزا برای لذت بردن از زندگی و فهمیدن ارزشش؟ برای پیدا کردن کسی که مثل ما دنبال زندگی باشه! چه زمانی بهتر از الان برای اینکه بفهمیم حرفهایی مثل «دنیا دو روزه» و «دنیا که ارزشش رو نداره» چیزی جز مزخرف و حرف مفت نیست؟ سعی میکنم این حرف شان کارول رو زندگی کنم که میگه: «زندگی ما تمرین نمایش نیست، بلکه اینجا صحنهی اصلیه. این تنها اجراییه که داریم.» و البته صحبت نیل دگراس تایسون که میگه: «همین که میدونم یه روزی قراره بمیرم(و همهچیز تموم بشه)، تمرکز مورد نیاز برای زندگی کردن رو بهم میده، ضرورت پیشرفت، الزامی بودن ابراز عشق، همین حالا، نه بعدا!». فکر کنم همه نیاز داریم به این طرز فکر که بدونیم دنیای دیگهای نیست که قراره توش تمام کمبودهای این زندگی رو برامون جبران کنه!
شان کارول
،نیل دگراس تایسون
،زندگی
،مهاجرت
سه داستان جدید القاکنندهی اضطراب دربارهی موفقیت:
1. ثروتمنداناند که مفیدند، نه فقرا
برنارد ماندویل در رسالهی اقتصادی خود در سال 1723 میگوید: «آن مقام درباری هوسران که برای تجملاتش هیچ محدودیتی قرار نمیدهد، آن زن بدکار دمدمی مزاج که هر هفته مد جدیدی اختراع میکند... آنکه بیشترین زحمت را به هزاران نفر از همسایگانش میدهد و ریاکارانهترین محصولات را تولید میکند، چه درست باشد چه غلط، بهترین دوست جامعه است. پارچه فروشان، پردهدوزان، خیاطان و بسیاری دیگر در کمتر از شش ماه میمردند، اگر غرور و تجملات ناگهان از کشور ریشهکن شوند.»
هیوم در مقالهی «درباره تجملات» ادعا کرد که ابتکارهاست که ثروت را تولید میکند، نه کار یدی کارگران: «در یک کشور... جایی که تقاضایی برای کالاهای غیرضروری نیست، مردم در رخوت فرو میروند، همهی لذات زندگی را از دست میدهند و برای ملت بیفایده میشوند؛ ملتی که دیگر نمیتواند ناوگان یا ارتشهایش را ایجاد یا حمایت کند.»
آدام اسمیت در «نظریهی عواطف اخلاقی» میگوید: «ثروتمندان باوجود خودخواهی و درندهخویی طبیعیشان، اگرچه تنها به فکر آسایش خودشاناند، محصول تمام پیشرفتهایشان را با فقرا تقسیم میکنند. بنابراین بدون اینکه چنین قصدی داشته باشند و بدون اینکه بدانند، بهنفع جامعه عمل میکنند و اسباب رشد گونهها را فراهم میآورند.»
2. موقعیت با اخلاقیات ارتباط دارد
توماس کارلایل از اصلاحطلبان قرن نوزدهم، نوشته است: «اروپا به اشرافیگری واقعی نیاز دارد؛ فقط این اشرافیگری باید اشرافیگری استعدادها باشد. نمیتوان از اشرافیگریهای غلط حمایت کرد.» چیزی که وی تصور میکرد، نظامی بود که هنوز اسمی برای آن انتخاب نکرده بودند: شایستهسالاری.
اگرچه روند پیشرفت بهسمت نظام شایستهسالاری خالص کند و گاهی بینظم بود و هنوز هم کامل نشده است، از اواسط قرن نوزدهم بهخصوص در ایالات متحده و بریتانیا، این روند کمکم روی درک مردم از فضایل فقرا و ثروتمندان تاثیر میگذاشت. ایمان به رابطهی بین شایستگی و موفقیت دنیایی که بیشتر و بیشتر اتکاپذیر میشد، به نوبهی خود پول را با ویژگی اخلاقی جدیدی پیوند داد. زمانی که ثروت هنوز باتوجهبه تبار خونی و رابطه دستبهدست میشد، کسی ثروت را نشانهی چیزی جز بهدنیاآمدن در خانوادهای درست نمیدانست. اما در دنیایی شایستهسالار که شغلهای معتبر و با درآمد بالا در آن تنها از راه هوش و توانایی ذاتی در دسترس بودند، کمکم بهنظر میرسید پول نشانهی خوبی برای شخصیت است. بهنظر میرسید نهتنها ثروتمندان ثروتمندترند، احتمالا بهتر هم هستند.
بالاخره عنصر عدالت وارد توزیع پاداشها شده بوده. اما بیتردید در این داستان نیمهی تاریکی هم برای افراد موقعیت پایین وجود داشت. اگر افراد موفق شایستهی موفقیت بودند، مسلما افراد شکستخورده هم شایستهی شکست بودهاند. در زمانهای شایستهسالار به نظر میرسید عنصر عدالت به همان مقدار که وارد توزیع ثروت شده بود، وارد توزیع فقر هم میشد. موقعیت پایین دیگر صرفا تاسفآور نبود، بلکه افراد لیاقت آنرا داشتند.
3. فقرا گناهکار و فاسدند و فقرشان نتیجهی حماقت خودشان است
داروینیست اجتماعی انگلیسی، هربرت اسپنسر در کتاب آمار اجتماعی(1851) خود میگوید زیستشناسی مخالف صدقه است: «بهنظر سخت میرسد که بیوهها و یتیمان باید بهتنهایی برای مرگ و زندگی خود بجنگند. باوجوداین، وقتی، نه مجزا، بلکه مرتبط با سود جهانی در نظر گرفته شوند، این مرگومیر ناگوار کاملا خیرخواهانه بهنظر میرسد؛ درست مانند همان خیرخواهیای که کودکان دارای پدر و مادر بیمار را زودهنگام به گور میسپارد. با نظم طبیعی چیزها، جامعه همیشه اعضای ناسالم، کندذهن، عقبمانده، مردد و بیایمانش را بیرون میاندازد. اگر آنها به اندازه کافی برای زندگی کامل باشند، زنده میمانند و این چیز خوبی است که میتوانند زندگی کنند. اگر به اندازه کافی برای زندگی کامل نیستند، میمیرند و بهترین گزینه برایشان این است که بمیرند.»
کتاب
،اضطراب موقعیت
،آلن دوباتن
،دیوید هیوم
سه داستان مفید قدیمی دربارهی شکست:
1. فقرا مسئول شرایطشان نیستند و مفیدترین اعضای جامعهاند
ایلفریک راهب بزرگ اِنشَم، در کتاب مناظره میگوید دهقانان با فاصلهی زیادی مهمترین اعضای جامعهاند، چرا که اگرچه دیگران میتوانند بدون وجود اشراف یا روحانیون زنده بمانند، هیچکس بدون غذایی که دهقانان تامین میکنند، زنده نمیماند.
2. موقعیت سطح پایین هیچ ارتباطی به اخلاقیات ندارد.
کتاب عهد جدید نشان میدهد نه ثروت و نه فقر نشانهی دقیقی برای ارزش اخلاقی فرد نیستند.عیسای مسیح جزو فقرا محسوب میشد و هر معادلهی سادهای را بین بر حقبودن و ثروت بر هم میزد.
3. ثروتمندان گناهکار و فاسدند و ثروتشان را با دزدی از فقرا به دست آوردهاند.
ژان ژاک روسو در کتاب «بحثی در باب ریشهی نابرابری(1754)» میگوید: «اولین کسی که قسمتی از زمین را حصار کشید، در ذهن به خودش گفت این مال من است و افرادی را پیدا کرد که آنقدر ساده باشند که حرفش را باور کنند، بنیانگذارِ حقیقی جامعه مدنی است. چه جنایت ها، جنگها، قتلها، چه بدبختیها و وحشتها از سر نسل بشر برداشته میشد، اگر کسی نردهها را بیرون میکشید و خندقها را پر میکرد و خطاببه رفقایش فریاد میزد: به این فریبکار گوش ندهید. اگر فراموش کنید میوههای زمین متعلق به همه است و زمین مال هیچکس نیست، واقعا شکست میخورید!»
ازنظر مارکس در نظام سرمایهداری حرکتی ذاتا استثمارگر وجود دارد، چراکه کارفرمایان همیشه سعی میکنند کارگران را با حقوقی کمتر از درآمدی که خودشان از فروش محصولات بهدست میآوردند، استخدام کنند و بعد هم این اختلاف هزینه را بهصورت «سود» به جیب بزنند. چنین سودی همیشه در روزنامههای سرمایهداری به منزلهی پاداش کارفرما بهخاطر «خطرپذیری» و «سرمایهگذاری»اش تحسین میشد؛ اما مارکس اصرار داشت که این کلمات تنها عباراتی زیبا برای دزدیاند.
مارکس در جلد اول کتاب «سرمایه» از زبان یک کارگر، بورژواها را خطاب قرار میدهد: «ممکن است شما شهروندی نمونه باشید، شاید یکی از اعضای جامعهی مخالفِ خشونت علیه حیوانات باشید و به چکمههایتان هم عطر تقدس زده باشید، اما شما موجودی هستید که در سینههایتان قلبی وجود ندارد.»
مانیفست کمونیست(1848): «بگذارید طبقهی حاکم از انقلاب کمونیست بر خود بلرزند. طبقهی کارگر بهجز غلوزنجیرشان چیزی برای ازدستدادن ندارند. پاداش پیروزی آنها تمامِ دنیاست. کارگران تمام کشورها، متحد شوید!»
وقتی به یک کارگر میگفتند چیزی که به سرش آمده است، از دیوصفتی کارفرمایش و فساد همهگیر نظام اقتصادی است، حس قوی از برتری اخلاقی به او میداد و شرمی را که ممکن بود بهخاطر شرایط ضعیفش احساس کند، کم میکرد.
کتاب
،اضطراب موقعیت
،کارل مارکس
،ژان ژاک روسو
یکی از اصطلاحات جالبی که طی چند ماه اخیر بارها به گوشمون خورده و هیچکدوم از ما با اون بیگانه نیستیم اینه: «جهاد تبیین».
وقتی میگن برای بیان پیشرفتها و موفقیتها به جهاد تبیین نیاز هست، به صورت ضمنی دارن به این نکته اشاره میکنن که کشور نه تنها شرایط بدی -از هر لحاظ- نداره بلکه روز به روز در حال پیشرفت و ترقی هم هست -کما اینکه سید محرومان توی هم سخنرانیش از قطار پر سرعت پیشرفت کشور حرف میزنه هرچند که ما خیلی وقته حس میکنیم قطار داره به ته دره سقوط میکنه- و صرفا مشکل از ما مردمه که درک کافی برای دیدن و فهمیدن این پیشرفتها رو نداریم و قراره با تبیین صورت گرفته چشمهامون رو بشوریم، جور دیگهای ببینیم، به اشتباه خودمون پی ببریم و از خوشحالیِ زندگی توی چنین کشوری بال دربیاریم!
احتمالا ما درست متوجه نشدیم که ریال ایران تبدیل به یکی از بیارزشترین ارزهای جهان شده و حتی در مقایسه با کشورهای جنگزدهای مثل عراق و سوریه هم بیارزشتره
احتمالا ما درست متوجه نشدیم همزمان با اینکه زنها توی ایران اجازه ندارن برن ورزشگاه -البته الان که چند ماهه مردها هم نمیتونن- کشور قطر که اندازه یکی از استانهای کوچیک ایرانه میزبان جام جهانی شد و به بهترین شکل جام رو برگزار کرد.
احتمالا ما درست متوجه نشدیم که سالانه بالای 50 درصد تورم داریم و افزایش حقوقها حداکثر 20 درصده و در نهایت هم قراره مشکل گرونی بیوفته گردن همون 20 درصد افزایش حقوق
احتمالا مشکل از گیرایی ماست که وزیر نفت توی تابستون اعلام میکنه که اروپا قراره زمستان سختی رو در پیش داشته باشه و حالا که زمستون از راه رسیده قیمت گاز توی اروپا نصف شده و ایران به دلیل کمبود گاز، داره گاز کارخونهها رو قطع میکنه و به قطعی گاز خونهها هم رسیده!!
در مورد آلودگی هوای تهران و بقیه کلانشهرهای ایران هم نیاز هست تبیین بشه که ریههای مردم زیادی لوس بار اومده وگرنه توی اروپا و آمریکا مردم برای نفس کشیدن همین هوای کثیف رو هم ندارن!

با لبی که کاربرد اصلیاش بوسیدن است
چای مینوشید و قلب استکان میایستاد
کاظم بهمنی
ترانه گرافی
،Photoshop
،چای مینوشید
،قلب استکان
وقتی اعتقاد به جهان آخرت افیونی بچهگانه دانسته شود و از نظر علمی غیرممکن شناخته و رد بشود، فشار رسیدن به موفقیت و کمال، بیتردید با آگاهی از اینکه فرد فقط یک فرصت برای رسیدن به آن دارد، بیشتر میشود؛ تازه آن فرصت هم به طرز وحشتناکی زودگذر است. در چنین تفکری دستاوردهای زمینی دیگر نمیتوانند پیشدرآمد چیزی قلمداد شوند که فرد در دنیایی دیگر به آن خواهد رسید؛ بلکه آنها مجموع تمام چیزهاییاند که فرد به آنها خواهد رسید.
ژان ژاک روسو در کتاب بحثی در باب ریشهی نابرابری میپرسد آیا ممکن است کسی که زندگی بهتری دارد، عضو جامعهی بدوی باشد، نه آنطور که همه باور دارند کارگر مدرن؟ استدلال روسو بر فرضی افراطی استوار بود. او میگفت ثروتمند بودن حقیقی نیازی به دارایی فراوان ندارد، بلکه نیاز به چیزی دارد که فرد آرزوی آنرا دارد. ثروت چیزی مطلق نیست. بسته به میل هرکس نسبی است. هربار که ما آرزوی چیزی را در سر میپرورانیم که نمیتوانیم از عهدهی هزینهاش بربیاییم، فقیرتر میشویم؛ هرقدر هم که دارایی داشته باشیم. اما هربار که از داشتهی خود احساس رضایت میکنیم، میتوانیم خودمان را ثروتمند به حساب بیاوریم؛ هرقدر هم که داراییهای واقعیمان کم باشد.
روسو میگوید برای ثروتمند کردن فرد دو راه وجود دارد: به او پول بیشتری بدهیم یا آرزوهایش را محدود کنیم. جوامع مدرن مورد اول را بهطرز خارقالعادهای خوب انجام دادهاند، اما با تهییج مداوم اشتهای افراد، همزمان بخشی از موفقیت آنها را نفی کردهاند. ممکن است برای فرد سعی در کسب درآمدِ بیشتر موثرترین راه برای احساس ثروتمندبودن نباشد؛ درعوض ممکن اس با فاصلهگرفتن عملی و احساسی از آنهایی که همسطح خودمان فرض میکنیم و از ما ثروتمندتری شدهاند، نتیجهی بهتری بگیریم. بهجای اینکه سعی کنیم ماهی بزرگتری باشیم، میتوانیم انرژیمان را روی پیداکردن برکههای کوچکتر یا گونههای کوچکتری از ماهی برای شناکردن در کنار آنها متمرکز کنیم؛ ماهیای باشیم که اندازهمان کمتر ما را اذیت کند.
با پرورش انتظارات نامحدود، شکافی همیشگی بین چیزی که میخواهیم و چیزی که میتوانیم به دست بیاوریم، بین کسی که میتوانیم باشیم و کسی که واقعا هستیم، باقی میماند.
کتاب
،اضطراب موقعیت
،آلن دوباتن
،فلسفه
ویلیام جیمز می گوید ما همیشه از شکست تحقیر نمیشویم؛ تنها زمانی تحقیر میشویم که غرور و حس ارزشمان را در آرزو یا دستاورد مشخصی سرمایهگذاری کنیم و بعد از اینکه آنرا دنبال کردیم، احساس ناامیدی کنیم. وقتی تلاشی نباشد، شکستی هم نیست. شکستی که نباشد، تحقیری هم نیست. بنابراین عزیتنفس ما در این دنیا کاملا وابسته به این است که خودمان تصمیم بگیریم چطور باشیم و چهکار کنیم. عزتنفسمان را نسبتِ میان واقعیتهایمان و پتانسیلهای خیالیمان تعیین میکند. بنابراین هر افزایشی در سطح انتظارات ما خطر تحقیر شدن را افزایش میدهد.
ظواهر دنیایی / موفقیت = عزتنفس
این معادله به دو طرح برای افزایش عزتنفس اشاره میکند. از طرفی ممکن است تلاش کنیم به چیزهای بیشتری دست یابیم و از طرف دیگر ممکن است تعداد چیزهایی را که میخواهیم، کم کنیم. جیمز به مزایای گزینهی دوم اشاره میکند:
«دست کشیدن از ظواهر دنیایی به همان اندازه مایهی راحتی و سعادت است که دستیابی به آنها. وقتی فقدان محضِ فرد در زمینهای بخصوص با ایدهای خوب پذیرفته شود، سبکی عجیبی در قلبش حس میکند. چقدر روزی که برای جوانی و خوشاندامی دست از تلاش بکشیم، لذتبخش است. میگوییم خدا را شکر! آن توهمات از بین رفت. هرچیزی که به فرد اضافه میشود، همانقدر که مایهی افتخار اوست، باری بر دوش وی هم به حساب میآید.»
کتاب
،اضطراب موقعیت
،آلن دوباتن
،فلسفه
روزهای خوبی نیست
دلار از 40 هزار تومان گذشته
سکه به بالای 22 میلیون رسیده
قیمت هر پراید از 300 میلیون تومان گذر کرده
اینترنت هم که در حال ملی شدن
و همچنان ماییم و حسرت یک زندگی معمولی!
در این وضعیت لجن
چشمهای تو هم حل کنندهی مشکلات نیست
اما
همچنان مسکن روح است
سیاه مشق های من
الکسیس دو توکویل در کتاب «دموکراسی در آمریکا» بررسی بینظیری از رابطهی بین نارضایتی و انتظارات زیاد، حسادت و برابری ارائه میدهد:
«وقتی تمام امتیازات ویژهی تولد و ثروت از میان برداشته شده باشد، وقتی هر حرفهای در دسترس همگان قرار داشته باشد... ، ممکن است مردی جاهطلب فکر کند ورود به شغلی عالی برای او آسان است و تصور کند سرنوشتی غیرمعمول برایش در نظر گرفته شده است. اما این توهمی است که تجربه خیلی زود آن را اصلاح میکند. وقتی نابرابری قانونِ عمومیِ جامعه باشد، بزرگترین نابرابریها هم توجهی جلب نمیکنند. اما وقتی همهچیز کموبیش برابر باشد، کوچکترین تفاوتها مورد توجه قرار میگیرد. این علت آن مالیخولیای عجیبی است که معمولا ساکنان کشورهای دموکراتیک در میان وفور نعمت حس میکنند و آن انزجار از زندگیای است که گاهی حتی در شرایط آرام و آسان هم آنها را در بر میگیرد. در فرانسه، ما نگرام آمار رو به افزایش خودکشی هستیم. در آمریکا خودکشی به ندرت اتفاق میافتد اما به من گفته شده است جنون در آمریکا از هر جای دیگری رایجتر است.»
کتاب
،اضطراب موقعیت
،آلن دوباتن
،فلسفه
آدام اسمیت در کتاب «نظریه اخلاقی احساسات» مینویسد:
«مرد ثروتمند به ثروتش میبالد چون احساس میکند ثروت او به صورت طبیعی توجه جهان را به وی جلب میکند. در مقابل، مرد فقیر از فقر خود شرمگین است. او احساس میکند این فقر وی را از مقابل دیدگان انسانها خارج میکند. اینکه احساس کنیم توجه لازم را دریافت نمیکنیم، سوزانترین امیال ذات انسانی را خاموش میکند. مرد فقیر بدون اینکه به او اعتنایی شود، وارد و خارج میشود و وقتی در میان جمعیت حضور دارد، همان گمنامیای را حس میکند که وقتی در کلبهی حقیرش پنهان شده است، حس میکند.»
فواید تمدن 2هزار سالهی غربی به اندازهی کافی آشناست: افزایش فوقالعاده ثروت، ذخیرهی غذا، دانش، در دسترس داشتن کالاهای مصرفی، امنیت جسمی، امید به زندگی و موقعیت اقتصادی. چیزی که شاید کمتر به چشم بیاید و مبهمتر باشد این است که این پیشرفتهای چشمگیر مادی با این موارد همزمان شدهاند: افزایش سطح اضطراب موقعیت میان شهروندان عادی غربی؛ یعنی افزایش نگرانی دربارهی اهمیت، دستاورد و درآمد. به شکلی متناقض، شاید کاهش شدید محرومیت واقعی باعث شده باشد مردم حس یا ترس مداومی از محرومیت پیدا کنند. انسانهای مدرن نشان دادهاند چیزی که هستند و آنچه دارند، کافی نیست. ما از اینکه چقدر در تاریخ موفق به حساب میآییم، متاثر نمیشویم. تنها زمانی میتوانیم خودمان را خوشبخت بدانیم که به اندازه یا حتی بیشتر از افرادی داشته باشیم که با آنها بزرگ شدهایم، کنارشان کار کردهایم، آنها را مثل دوست کنارمان داشتهایم یا در قلمروی عمومی مشترکی قرار گرفتهایم.
کتاب
،اضطراب موقعیت
،آلن دوباتن
،فلسفه
6. Aus so krummem Holze, als woraus der Mensch gemacht ist, kann nichts ganz Gerades gezimmert werden
از الوار کجوکوله بشریت هرگز چیز راست و درستی ساخته نشد!
این جملهی آلمانی یه ریزه بلنده و آدم رو میترسونه ولی بهشدت چشمگیر و رهاییبخشه و جان کلام فلسفه غربه. فیلسوف آلمانی قرن هجدهم امانوئل کانت اینو نوشته که از ما میخواد قبول کنیم که هرکاری انسانها میکنن همیشه کمی سست و لرزون از آب درمیآد. چون ما موجوداتی هستیم که همون اندازه که منطق و هوش شریف داریم، همونقدر هم هیجانا و غرایز غلطانداز داریم. آدم باشعور این حقیقت تلخ رو از اول میپذیره و انتظار کمال نداره. در تاسیس حکومت فرض نمیکنن که عقلانیت پیروز میشه. همهکار میکنن با این فرض که خطا و حماقت همهی تلاشش رو میکنه. بنابراین ساختارهایی برای محدود کردن اینا بنا میکنن. در ازدواج هم همینقدر واقعبینن: آدم خردمند توقع نداره یک نفر براش همهچیز باشه و بعد اگر همهچیز نبود لعنتش نمیکنه. پذیرفتن ذات کجوکوله ما حالگیر نیست، بلکه فرزند مشترک سخاوت و طنزِ تلخِ درستوحسابیه. این هم مهمه که کانت اضافه کرد: «تیر و تخته ناصاف در دستان یک نجار با استعداد، میتواند تبدیل شود به یک کفپوش زیبا»
آلن دوباتن
،امانوئل کانت
،مدرسه زندگی
،فلسفه
وقتی یه مدت نمینویسی و صرفا به گذاشتن پستهایی از کتابهایی که طی چند وقت اخیر خوندی اکتفا میکنی، دوباره نوشتن کار سادهای نیست. موضوع برای نوشتن زیاده و همین زیاد بودن موضوعات، انتخاب رو هم سختتر میکنه و از طرفی چطور نوشتن هم مطرحه. اما این چیزی که میخوام بنویسم به نظرم به شدت موضوع مهمیه. ما «در محاصرهی احمقها» قرار گرفتیم و این یکی از بزرگترین بدبختیهاست! هرچقدر تلاش میکنم کم و کمتر با آدمها در مورد موضوعات مختلف بحث کنم اما بعضی مواقع واقعا سکوت کردن جایز نیست. در قبال احمقی که برمیگرده برای قطع شدن و ملی شدن اینترنت میگه که هرچی میکشیم از دست مهسا امینیه!!! در قبال کسی که برای اعدام پسری که فقط یه خیابون رو بند آورده بود میگه که حقشه و میتونست بشینه توی خونهش و الان سالم باشه! در قبال کسی که هرچقدر از گرونی و مشکلات مالی میگی تهش میگه که همهجا همینه! و ...
متاسفانه اطراف ما پره از امثال چنین احمقهایی. خیلی وقته که تلاش میکنم حتیالامکان از صحبت با بقیه خودداری کنم و با کتاب خوندن، مغزم رو از دست این عجایب خلقت نجات بدم. ولی اینکه آدم همیشه بتونه خودش رو کنترل کنه و واکنش نشون نده واقعا کار طاقت فرساییه. هنوز هم گاهی احساس میکنم با صحبت میشه نظر اینا رو عوض کرد اما هرچی میگذره فقط باعث عصبانیتم میشه و به جایی میرسه که از خودم میپرسم واقعا چرا من با این آدم وارد بحث شدم؟؟ یه چیزی که این روزا مد شده و میگن اینه که باید باب گفتوگو رو باز کنیم و بتونیم با همدیگه وارد دیالوگ بشیم اما یه پیششرط خیلی مهم رو فراموش میکنن و اون هم اینکه طرف مقابل باید چیزی به اسم «عقل» توی وجود خودش داشته باشه! مثل اینه که بخوایم با طالبان در مورد اینکه تحصیل دخترها رو ممنوع کرده و به زنها اجازه نداده از این به بعد برن سر کار، بحث منطقی کنیم!!! خب اینا اگر چیزی به اسم «منطق» سرشون میشد که این حرفها رو نمیزدن!!!
یه جملهای خیلی وایرال شد توی این مدت که میگفتن هرکی میخواست بفهمه تا حالا فهمیده و اگر کسی نفهمیده، نفعش توی نفهمیدن بوده. اما در کمال تعجب ما با احمقهایی هم طرفیم که هیچ نفعی هم نمیبرن اما باز هم نمیفهمن!!! اینا واقعا عصبی کنندهن
5. Sub Specie Aeternitatis
از منظر ابدیت!
اصطلاح بهیاد موندنی از کتاب اخلاق فیلسوف هلندی باروخ اسپینوزا که در سال 1677 منتشر شد. از دید اسپینوزا وظیفه فیلسوف اینه که یادمون بده به رنج و ناامیدی خودمون از منظر ابدیت نگاه کنیم. انگار که داریم از مسافتی دور به زمین نگاه میکنیم، مثلا از یه سیاره دیگه. دیدگاه اسپینوزا خیلی مدیون گالیله بود. از این نظرگاه رفیع، وقایعی که آزارمون میدن دیگه لازم نیست تکاندهنده و عظیم باشن. طلاق یا اخراج از شغل چی میتونه باشه وقتی از کره ماه ببینیش؟ در عشق جواب رد شنیدن چیه در مقیاس تاریخ 4.5 میلیارد ساله زمین؟ طبیعت ما همیشه باعث میشه کشیده بشیم به اغراق درباره اینجا و اکنون، ولی هوش منطقی زاویه دید یگانهای رو جایگزین میکنه.
در این دیدگاه ما در چیزی شرکت میکنیم که اسپینوزا بهش گفت «تمامیت ابدی». اینجوری میتونیم دست از سرزنش شرایط موجود برداریم و با آرامشی روشنبینانه تسلیم جریان امور بشیم.
آلن دوباتن
،باروخ اسپینوزا
،مدرسه زندگی
،از منظر ابدیت
4. All our unhappiness comes from our inability to sit alone in our room.
همه اندوهمان از آن است که ناتوانیم از تنها نشستن در اتاق خود.
این گفته از فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم، بلز پاسکال البته کلمه به کلمه درست نیست. ولی مثل همه کلمات قصار فلسفی خوب قصد داره یک اندیشه مهم رو برجسته کنه تا یک بینش عمومی را برای همهمون جا بندازه، ما وسوسه میشیم بزنیم بیرون و دلمون برای هیجانایی ضعف میره که خیلی موقعها خوب تمام نمیشه. تو زندگی دیگران فضولی میکنیم ولی موفق نمیشیم کمکشون کنیم. میریم پی شهرت و حاصلش اینکه یک عالم از آدمهایی که نمیشناسیم درباره ما دچار سوءتفاهم میشن.
تنها نشستن معنیاش این نیست که روی تخت چمبره بزنیم بلکه یعنی بیحواسپرتی پیش خودمون بمونیم، لذتهای کوچک رو درک کنیم، محتویات ذهنمون را مورد مراقبه قرار بدهیم و اجازه بدیم جنبههای مهم اما خاموش و ساکت ذهنمون به سطح بیان، فکر کنیم قبل از عمل کردن. جمله پاسکال سنگینه چون صداهای بلندتر فرهنگ ما دقیقا معکوس این رو میگن. همهاش سیخونک میزنن که بیشتر برو بیرون، بیشتر فعالیت کن، بیشتر دنبال ماجرا باش و کمتر غرق رویاپردازی فکورانه شو. نکنه زل بزنی به پنجره و ابرهایی که اون بالا دارن میگذرن. ولی با دلگرمی پاسکال باید یاد بگیریم با خودمون دوستای بهتر و کمحرفتری بشیم.
آلن دوباتن
،پاسکال
،مدرسه زندگی
،تنها نشستن
3. Kings and Philosophers shit, and so do Ladies.
شهریاران و فلاسفه میرینند و همچنین بانوان محترم!
این رکگویی در مقالهای از فیلسوف فرانسویِ قرن 16 اتفاق میافتد: میشل دومونتنی. مونتنی نمیخواست بددهنی کنه بلکه هدف محبتآمیزی داشت: میخواست خودمون رو نزدیکتر حس کنیم به کسایی که زندگی آنچنانیشون به طرز دردناکی تاثیرگذار به نظر میاد و با زندگی ماها خیلی فرق داره. مونتنی میتونست اضافه کنه که این آدما پنهانی احساس خودکمبینی و رد شدن میکنن و توی زندگی جنسیشون گند میزنن. میتونیم مثالهای امروزی از مدیرای شرکتها، کارآفرینا و همکلاسی موفق دوران دانشگاهمون به این قصه اضافه کنیم. مونتنی میخواست ما رو از نداشتن عزتنفس و شرم رها کنه، چرا که این حس اغراقآمیز از توهم تفاوت بین ما و دیگران قدرتمند نشات میگیره. در لحظات وحشت -شاید قبل از یه سخنرانی مهم یا یه قرار عاشقانه- جملهی مونتنی رو باید در ذهن تبآلود و کم جراتمون مرور کنیم تا یادمون بیاریم که هیچکس هرقدر هم که ظاهرا متین موقر باشه، بیشتر از چند ساعت با فروتنی و آسیبپذیری نشستن سر مستراح فاصله نداره!
آلن دوباتن
،میشل دومونتنی
،مدرسه زندگی
،ریدن
2. Peccatum Originale
در اواخر قرن چهارم همانطور که امپراطوری عظیم روم فرو میپاشید، فیلسوف پیشروی اون عصر سن آگوستین به شدت علاقهمند شد به دلایل احتمالی آشفتگی آشکار دنیای انسانی. یک اندیشهی مرکزی که پرورش داد، چیزی بود که بر اون این نام به یاد موندنی رو گذاشت Peccatum Originale(Original Sin) یعنی گناه نخستین یا معصیت بنیادی. آگوستین گفت ذات انسان به طور طبیعی تباه و آسیب دیدهس چون در باغ عدن حوا امالبشر با خوردن میوهی درخت دانش در برابر خدا گناه کرد، سپس گناهش به فرزندانش به ارث رسید و حالا همه ی تلاش های زمینی انسان محکوم به شکستن چون حاصل روح داغون و خراب انسانیان. این عقیدهی عجیبوغریب البته شاید از دید تحتاللفظی درست نباشه ولی به عنوان تمثیلی برای توضیح فضاحت دنیای ما یه جور حقیقت شاعرانه و فریبنده در خودش داره. هم برای آتئیستا هم برای مومنین. آگوستین میگه شاید نباید از گونهی انسان انتظار زیادی داشته باشیم. این یه جورایی قسمت عزلی ما بوده و این فکر در شرایط خاص میتونه اندیشهی رهاییبخشی باشه که باید تو ذهن داشته باشیم.
آلن دوباتن
،سن آگوستین
،مدرسه زندگی
،Peccatum Originale
فلسفه برنامهایه که متعهد شده کمکمون کنه عاقلانهتر و با تاسف و پشیمونی کمتر زندگی کنیم. اینها ۶ اندیشه از فلسفه غرب هستن که میتونن الهامبخش و تسلیدهنده باشن.
1. What need is there to weep over parts of life? The whole of it calls for tears.
از گریستن بر تکههای زندگی چه حاصل؟ بر تمام آن میباید گریست!
فیلسوف رومی سنکا عادت داشت برای تسلی رفقاش و خودش از این طنز تلخ استفاده کنه که نکته کلیدی فلسفه رواقیه. مکتبی که سنکا کمک به پایهگذاریش کرد و برای 200 سال بر غرب حاکم شد. مکتب رواقی میگه گریان و عصبانی میشیم نه صرفا چون برنامههامون شکست خورده، بلکه چون شکست خورده و ما شدیدا انتظار داشتیم که شکست نخوره. بنابراین به نظر سنکا وظیفه فلسفه اینه که به نرمی و محترمانه ناامیدمون کنه قبل از اینکه زندگی بخواد با وحشیبازیهاش ناامیدمون کنه! هرچی انتظارمون کمتر باشه کمتر رنج میکشیم. به کمک این بدبینی آرامشبخش باید تلاش کنیم از ترکیب خشم و اشک، مادهای بسازیم با قابلیت اشتعال خیلی کمتر، یعنی سودا و غم! سنکا نمیخواست ما رو افسرده کنه فقط میخواست از اون نوع امید معافمون کنه که وقتی ناامید میشه تلخ میشه و با کجخلقی عربده میکشه.
پ ن: کلیپ از «مدرسه زندگی» آلن دوباتن با ترجمه ایمان فانی