فکر کنم تصور اینکه همیشه راههای آسونتری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود داشته باشه و همهی راهها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهی مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردن قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهی یخچالهای قطبشمال باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی میدونه؟ هر ثانیهی روز داریم وارد یه جهان جدید میشیم. همهی وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتن یه زندگی متفاوت یا مقایسهی خودمون با بقیه و همینطور نمونههای دیگهی خودمون توی زندگیهای دیگه میکنیم، در حالی که هر زندگیای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.
اگه میفهمیدیم هیچ شیوهی زندگیای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همهچیز خیلی سادهتر میشد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذات شادیه. نمیشه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازهای دارن، اما هیچ زندگیای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگیای وجود داره، فقط باعص میشه توی زندگی فعلیمون بیشتر احساس غم کنیم.
زوزه بکش، رو به تاریکی شب
زوزه بکش، تا سررسیدن نور
زوزه بکش، نوبت توئه که بجنگی
زوزه بکش، همهچیز رو درست کن