در کنار مباحث فلسفی که توی کتاب هست، بحث در مورد 52 ورقی که اینهمه خاطره باهاش دارم موضوع داستان رو جذاب تر میکرد برام و تصور اینکه واقعا یه روز این 52 کارت تبدیل به شخصیت های واقعی بشن... و اما جذاب ترین قسمت قضیه جوکر داستانه! جوکری که با فیلم شوالیه تاریکی 2008 تبدیل به شاید محبوب ترین کاراکتر سینمایی شد برام با طرز فکر و دیالوگ های خاصی که میگه. تا الان به این شدت به اسم جوکر توی ورق های بازی دقت نکرده بودم چون به جز بازی شلم(اونم گاهی وقتا!) هیچ استفاده ای از برگ جوکر نمی کردیم در حالی توی همه دست های ورق 2 جوکر وجود داره! و چه اسم قشنگی: جوکر یعنی کسی که همش میخنده اما حالا جوکر برام معنی کسی رو میده که خیلی عمیق فکر میکنه! قسمتای جذاب کتاب رو می نویسم اینجا تا بعدا نیاز نباشه تمام کتاب رو بخونم:
در یک دست ورق، جوکر یک احمق کوچولو است که با همه فرق می کند. خاج، حشت، دل یا پیک نیست. هشت لو یا نه لو، شاه یا سرباز نیست. یک غریبه است. او نیز مانند سایر کارت ها در یک دست ورق گذاشته شده است اما به آنها تعلق ندارد. بنابراین می توان آن را برداشت بدون آنکه کسی فقدانش را حس کند.
- فرض کن یک روز صبح در باغ قدم می زنی و ناگهان میان درختان چشمت به یک موجود مریخی کوچک می افتد. فرض کنیم قدش کمی از تو کوتاه تر باشد و انتخاب رنگی را هم که سبز یا زرد باشد به تخل خودت واگذار می کنم. غریبه می ایستد و به تو خیره می شود، همان کاری که تو با کسانی از سیاره ای دیگر می کنی. سوال این است که عکس العمل تو چه خواهد بود؟
+ احتمالا آنقدر می ترسم که جیغ می کشم
- فکر نمی کنی که باید در این مورد کنجکاو باشی که این مردک کوچک کی بود و از کجا آمد؟
+ البته که باید باشم
- آیا هیچوقت به ذهنت خطور نکرده است که خودت یک مریخی هستی؟ یا اگر دلت می خواهد یک موجود زمینی. هیچ فرقی نمی کند که بر سیاره ای که روی آن زندگی می کنیم چه نامی بگذاریم. مسئله این است که خود تو انسان دو پایی هستی که روی سیاره ای در کاینات به این سو و آن سو می روی
+ درست مثل آن مریخی!
- شاید در باغ با یک مریخی برخورد نکنی اما به احتمال زیاد روزی با خودت برخورد خواهی کرد. روزی که این اتفاق بیفتد نیز از ترس جیغ کوتاهی خواهی کشید و چنین واکنشی کاملا درست است چون این قضیه که تو درک کنی یک موجود زنده ساکن در یک سیاره بر جزیره ای کوچک در کاینات هستی هر روز برایت اتفاق نمی افتد. یادت می آید که با هم فیلمی به نام برخوردهای نزدیک دیدیم؟
با سر تایید کردم.
- دیدن یک سفینه ی فضایی از سیاره ای دیگر، برخورد نزدیک از نوع اول نامیده می شود. اگر موجودات دوپایی را ببینی که از سفینه بیرون می آیند، برخورد نزدیک از نوع دوم نامیده می شود. اما یک سال پس از دیدن فیلم برخوردهای نزدیک، یک فیلم دیگر دیدیم
+ و نام آن برخورد نزدیک از نوع سوم بود
- درسته و علت این نامگذاری آن بود که انسان های زمینی، آن ریخت های عجیب را که متعلق به منظومه ی شمسی دیگری بودند لمس کردند. این تماس مستقیم با ناشناخته ها است که برخورد نزدیک از نوع سوم نامیده می شود. متوجه شدی؟
+ بله!
- اما هانس توماس، تو برخورد نزدیک از نوع چهارم را تجربه کرده ای.
احتمالا در این لحظه به شکل یک علامت سوال زنده درآمده بودم.
- چون تو خودت یکی از آن موجودات فضایی هستی! تو چنین مخلوق راز آمیزی هستی و آن را در درون خودت حس می کنی.
- 1349
+ طاعون سیاه
- احتمالا می دانی که نصف جمعیت نروژ در جریان این طاعون بزرگ از بین رفتند. اما در اینجا رابطه ای وجود دارد که هنوز درباره ی آن به تو چیزی نگفته ام. می دانستی که در آن زمان هزاران نفر اجداد تو بوده اند؟
+ نه! چگونه امکان دارد؟
- تو 2 نفر پدر و مادر، 4 نفر پدربزرگ و مادربزرگ، 8 نفر جد و جده و الا آخر داشته ای. اگر تا سال 1349 به عقب برگردی و این ارقام را محاسبه کنی، تعداد آنها بسیار زیاد خواهد شد.
تایید کردم
- بعد از آن طاعون خیارکی فرا رسید. مرگ از محله ای به محله ی دیگر گسترش می یافت و کودکان بیشترین تلفات را می دادند. همه ی اعضای خانواده می مردند و گاهی فقط یک یا دو عضو خانواده زنده می ماندند. تعداد زیادی از اجداد تو در این زمان بچه بودند هانس توماس. اما هیچ یک از آنها نمردند.
+ چگونه می توانید اینقدر اطمینان داشته باشید؟!
- چون تو اینجا نشسته ای و به آدریاتیک نگاه می کنی.
بار دیگر چنان نکته ی متحیر کننده ای گفته بود که واقعا نمی دانستم چگونه به آن پاسخ دهم. اما می دانستم که درست می گوید چون اگر فقط یکی از اجداد من در کودکی مرده بود، دیگر نمی توانست یکی از اجداد من باشد!
- احتمال اینکه فقط یکی از اجداد تو در حسن بزرگ شدن نمیرد، یک در چند میلیون است چون مسئله فقط به طاعون سیاه مربوط نمی شود. در واقع همه ی اجداد تو بزرگ شده اند و کودکانی داشته اند حتی در شرایط وقوع بدترین فجایع طبیعی و هنگامی که مرگ و میر کودکان نرخ بالایی داشته است. البته تعداد زیادی از آنها بیمار شدند اما بالاخره زنده ماندند. به عبارتی می توان گفت تو میلیاردها بار فقط یک میلیمتر با دنیا نیامدن فاصله داشته ای هانس توماس. زندگی تو روی این سیاره در معرض تهدید حشرات، جانوران وحشی، سنگ آسمانی، رعد و برق، بیماری، جنگ، سیل، آتش، سم و سوء قصدهای برنامه ریزی شده بود. فقط در نبرد استیکل اشتاد صدها بار زخمی شده ای چون می بایست اجدادی در هر دو سوی نبرد داشته باشی. بله تو در واقع با خودت و فرصت به دنیا آمدنت در هزار سال بعد جنگیده ای! این مطلب در مورد جنگ جهانی گذشته نیز مصداق دارد. اگر پدربزرگ در جریان اشغال نروژ به دست نروژی های خوب کشته میشد، در این صورت نه من به دنیا می آمدم نه تو. نکته اینجاست که این واقع میلیاردها بار در تاریخ اتفاق افتاده. هر بار که تیری در هوا رها شده شانس تو برای به دنیا آمدن به حداقل رسیده است! اما تو اینجا نشسته ای و با من حرف میزنی هانس توماس! متوجه شدی؟
+ به نظرم بله!
- دارم درباره ی زنجیره ای طولانی از هم آیندی ها حرف میزنم. در واقع این زنجیره تا اولین سلول زنده ادامه پیدا می کند. سلولی که نخست به دو سلول تقسیم شد و از آنجا همه ی چیزهایی که امروز روی این سیاره جوانه می زنند و رشد می کنند شکل گرفت. احتمال اینکه طی این 3 الی 4 میلیارد سال، زنجیره ی من در هیچ زمانی نشکسته باشد، آنقدر کم است که تقریبا باور کردنی نیست! اما من جان به در برده ام. بله، جان به در برده ام. در عوض می فهمم چقدر خوشبختم که می توانم این سیاره را در کنار تو تجربه کنم. می فهمم که هر حشره ی کوچکی که روی این سیاره می خزد چقدر خوشبخت است.
+ درباره ی بدشانس ها چه می گویید؟
- آنها وجود ندارند! آنها هرگز به دنیا نیامده اند! زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیط های برنده را می توان دید!
- اگر مغز ما آنقدر ساده بود که می توانستیم آن را درک کنیم، آنقدر احمق می بودیم که به هیچ وجه نمی توانستیم آن را درک کنیم.
+ شاید خدایی وجود داشته باشد که ما را درک کند
- بله شاید این حرف درست باشد. اما در این صورت او باید چنان پیچیده باشد که مشکل بتواند خودش را درک کند!
+ پدر شما به خدا اعتقاد دارید؟ اگر خدا واقعا وجود دارد، در بازی قایم موشک با آفریده هاش بسیار هوشمند است.
- شاید پس از دیدن آنچه خلق کرده ترسیده و از همه چیز دوری گزیده است. می دانی، به آسانی نمی توان گفت که از میان خدا و آدم، کدام یک بیشتر ترسیده اند. به گمان من، چنین عمل آفرینشی هر دو طرف را می ترساند. البته قبول دارم که او پیش از اینکه برود می توانست دست کم پای شاهکار خود را امضا کند!
+ امضا کند؟
- به آسانی می توانست نام خود را در یک دره یا جای دیگری حک کند.
+ پس شما به خدا اعتقاد دارید؟
- چنین حرفی نزدم. در واقع حرف من این است که خدا در عرض اعلا می نشیند و به ما می خندد چون به او اعتقاد نداریم. هرچند شماره تلفنی از خودش بر جای نگذاشته، جهان را باقی گذاشته است. فکر می کنم کاملا منصفانه است. روزی یک فضانورد و یک جراح مغز روسی درباره ی مسیحیت بحث می کرند. جراح مغز مسیحی بود اما فضانورد نبود. فضانورد گفت: "من بارها از جو زمین خارج شده ام اما هیچگاه فرشته ای ندیده ام." جراح مغز با تعجب به او خیره شد و پس از لحظه ای گفت: "من هم مغزهای هوشمند زیادی عمل کرده ام، اما هیچگاه فکری در آن ندیده ام."
کسانی که از آنچه می دانند رضایت دارند، هرگز نمی توانند فیلسوف باشند.
در آن پایین می توانی هزاران نفر را ببینی که فقط اگر یکی از آن ها زندگی را همچون ماجرایی عجیب تجربه کند و هر روز چنین تجربه ای داشته باشد، در این صورت او جوکری در یک دست ورق است.
کسی که متوجه شود چیزی را نمی فهمد، روی هم رفته در مسیر درست فهمیدن همه ی چیزها قرار گرفته است.
- در تقویمی که برای جزیره درست کردیم هم ورق ها نقش مهمی ایفا کردند. سال از 52 هفته تشکیل می شود پس هر یک از ورق ها یک هفته را نمایندگی می کنند.
+ 7 ضربدر 52 می شود 365
- درست است. اما سال 365 روز است. آن یک روزی که باقی می ماند روز جوکر است. این روز به هیچ هفته و ماهی تعلق ندارد. یک روز اضافی است، روزی که در آن وقوع هر رویدادی ممکن است. هر 4 سال یک بار، دو روز جوکر این طوری داریم.
+ خیلی جالب است!
- این 52 هفته یا به گفته ی من ورق ها به 13 ماه تقسیم می شوند که هر یک 28 روز دارند چون 13 ضربدر 28 هم 364 روز می شود. ماه اول تک و ماه آخر شاه است. هر دو روز جوکر با فاصله ای 4 ساله از هم جدا می شوند. دوره با سال های خشت آغاز می شود و با سال های خاج، دل و بالاخره پیک دنبال می شود. به این ترتیب همه ی ورق های هفته و ماه خاص خود را دارند. سال به 4 فصل هم تقسیم می شود، خشت ها بهار، خاج ها تابستان، دل ها پاییز و پیک ها زمستان. اولین هفته ی سال تک خشت است و بقیه ی خشت ها هم به ترتیب در پی آن می آیند. تابستان با تک خاج شروع می شود و پاییز با تک دل. شروع زمستان با تک پیک و آخرین هفته ی سال شاه پیک است.
در این فکر بودم که اگر ادعای بعضی مردم مبنی بر اینکه انسان چندین بار زندگی می کند درست باشد، پدر هزار سال پیش از این در اطراف این میدان قدم میزده است. درباره ی زندگی در آتن باستان طوری حرف میزد که گویی همه چیز را مو به مو از گذشته به یاد می آورد.
- نوجوانی می نشیند و در یک جعبه ماسه، قلعه ای ماسه ای می سازد. مرتب بناهای تازه می سازد و بعد خرابش می کند در حالی که لحظه ای پیش برایش مثل گنجی بود. به این ترتیب بود که سیاره ای پدید آمد تا بازیچه ی دست مان شود. این همان جایی است که سرنوشت جهان رقم خورد، همان جایی است که رویدادها حک و دوباره پاک شد. همان جایی است که زندگی همچون محتوای یک دیگ جادویی می جوشد. یک روز نیز ما را در اینجا قالب ریزی می کنند از همان مصالح که اجدادمان ساخته شدند. باد زمان بر ما می وزد، هم ما را می برد و هم خود ماست و سپس دوباره بر زمین میزند! ما با افسونی بر صحنه می آییم و با حقه ای خارج می شویم. همواره چیزی در انتظار آنکه جای ما را بگیرد وجود دارد و سرشته می شود. چون ما روی زمین سفت نایستاده ایم، حتی روی ماسه هم نایستاده ایم! ما خود ماسه ایم! نمی توان از چنگ زمان گریخت. می توان از دست پادشاهان و امپراتوران و شاید خداوندان گریخت، اما از دست زمان نه. زمان هر حرکت ما را دنبال می کند، چون همه ی چیزهایی که در اطراف خود می بینیم به این عنصر گذر آلوده است. زمان نه می گذرد و نه صدایی دارد هانس توماس. آنکه می گذرد ما هستیم و آنچه صدا می دهد ساعت مان است. زمان راه خود را در تاریخ با سکوت و خستگی ناپذیر فرو می بلعد همچون خورشید که از مشرق طلوع و در مغرب غروب می کند. تمدن های بزرگ را واژگون می کند، یادمان های باستانی را می فرساید و نسل ها را یکی پس از دیگری حریصانه می بلعد. برای همین از "تاراج زمان" حرف می زنیم. زمان می جود و خرد ی کند و ما همان کسانی هستیم که میان آرواره هایش قرار داریم
+ فلاسفه ی کهن اینطور می گویند؟
- بله. ما برای لحظه ای زودگذر بخشی از یک دسته ی رمنده و از جا در رفته ایم. در اطراف و اکناف زمین چنان روانیم که انگار این وضعیت کاملا بدیهی است. همه چیز از میان خواهد رفت، نابود خواهد شد و جای آن را دسته های تازه خواهد گرفت چون مردم در صف ایستاده اند. صورت ها و نقاب ها می آیند و می روند و مدام افکار تازه مطرح می شود. مضمون ها هرگز تکرار نمی شوند و هیچ ترکیبی هرگز دوباره رخ نمی دهد... هیچ چیزی پیچیده تر و ارزشمندتر از انسان نیست پسرم اما با آن مانند آشغال رفتار شده است.
+ آیا همه چیز واقعا تا این حد غم انگیز است؟!
- ما مانند شخصیت های یک قصه ی پریان در گوشه و کنار جهان به جست و خیز مشغولیم. برای هم سر تکان می دهیم و به هم لبخند می زنیم، انگار که می خواهیم بگوییم "سلام! ما در یک روزگار زندگی می کنیم؛ در یک واقعیت یا یک قصه ی پریان حضور داریم..." عجیب نیست هانس توماس؟ ما در یک سیاره کائنات زندگی می کنیم اما بزودی از مدار خارج خواهیم شد. اجی مجی و ما رفته ایم! می دانی، ما زنده ایم اما فقط یک بار زندگی می کنیم. آغوشمان را می گشاییم و اعلام می کنیم وجود داریم، اما سپس رفته و به اعماق تاریخ سپرده می شویم چون مصرف می شویم. بخشی از یک بالماسکه ی آسمانی هستیم که در آن نقاب ها می آیند و می روند اما سزاوار چیزی بیش از این هستیم هانس توماس. من و تو شایستگی آن را داریم که نام مان روی چیزی جاودانی حک شود، چیزی که در این جعبه ی ماسه ی بزرگ شسته نشود.
در واقع با من حرف نمی زد؛ همه ی حرف ها خطاب به فلاسفه ی بزرگ یونان بود. پدر خطاب به گذشته ی دور حرف میزد. هنوز فیلسوف کاملی نبودم اما گمان می کردم حق دارم عقیده ام را بگویم.
+ فکر نمی کنید در جعبه ی ماسه ای بزرگ چیزی باشد که شسته نشده باشد؟
به کله اش اشاره کرد و گفت:
- در اینجا چیزی هست که شسته نمی شود. اندیشه ها شسته نمی شوند هانس توماس. تا اینجا فقط بیت اول را برایت خوانده ام. فلاسفه ی آتن عقیده داشتند چیزی وجود دارد که شسته نمی شود. افلاطون آن را "دنیای مثل" نامید. مهم ترین چیز قلعه ی ماسه ای ست که کودک قبل از ساختن آن در ذهن خود تصویر کرده است. فکر می کنی چرا کودک به محض آنکه قلعه را می سازد آن را ویران می کند؟ آیا تا به حال هیچوقت خواسته ای چیزی را نقاشی کنی یا بسازی اما نتوانسته ای آن را درست تصور کنی؟ بارها و بارها بدون آنکه کار را رها کنی تلاش می کنی. علت آن است که تصوری که در ذهن داری همواره کامل تر از بازنمایی هایی ست که سعی می کنی با دقت با دستانت به آن شکل دهی. این مطلب در مورد همه ی چیزهایی که در اطراف خود می بینیم نیز درست است. فکر می کنیم همه چیز می تواند بهتر از این که هست باشد و می دانی چرا این کار را می کنیم هانس توماس؟ علتش این است که تصاویر درون ذهن ما از دنیای مثل ها آمده اند. این همان جایی است که ما به آن تعلق داریم نه این پایین در جعبه ی شنی، جایی که زمان همه ی چیزهایی را که دوست داریم تاراج می کند.
جوکر واقعی الکل نمی نوشد چون بدون الکل بهتر فکر می کند.
کسی که همه ی جهان را در دهان خود دارد، فراموش می کند که دهان دارد!
نوع افکار و اندیشه هایی که ما داریم خیلی فوق العاده است، اما عمیق ترین اندیشه هایمان فقط در خواب سراغ مان می آیند.
زمان که می گذرد خاطرا شناور می شوند و از کسی که روزگاری آنها را خلق کرده است بیشتر و بیشتر فاصله می گیرند و تردید نیز دزدانه به ذهن راه می یابد.
به گفته ی سقراط تنها چیزی که می دانم این است که چیزی نمی دانم!