رمان "عامه پسند" نوشته ی "چارلز بوکوفسکی"(به اسمش میخوره که اهل روسیه باشه اما یه نویسنده ی آمریکایی متولد آلمان بوده) با ترجمه ی پیمان خاکسار از اون مدل کتاب هاییه که شدیدا لازمه که آدم بخونه. داستان کتاب در مورد پیرمردیه که خودش رو یک کارآگاه خصوصی باهوش میدونه که میتونه پیچیده ترین پرونده ها رو حل کنه. در طول داستان با پرونده های چرت و پرت و توهمی ای طرفیم که کارگاه بلان(شخصیت اصلی داستان) تلاش میکنه که اونا رو حل کنه و بیشتر از اینکه موضوع کتاب در مورد حل پرونده های جنایی به سبک و سیاق شرلوک هولمز و از این قبیل داستان ها باشه، نویسنده سعی داره یک پیرمرد افسرده رو به ما نشون بده که در تلاشه تا خودش رو آدم مهمی نشون بده که کارهای خارق العاده ای میکنه در حالی که اینطور نیست! شاید حتی تمام این پرونده های چرت و پرتی که برای حل شدن بهش مراجعه می کنن هم وجود خارجی نداشته باشه و توهمات شخصیت بلان باشه! مهم ترین چیزی که توی این کتاب جلب توجه میکنه، دیالوگ های بلان و روحیاتش هست. چند قسمت از کتاب عامه پسند چارلز بوکوفسکی:
من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چکار کردهاند؟ یکجایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.
آدم به دنیا آمده که بمیرد. که چی؟ ولگردی و انتظار. انتظار برای یک قطار. انتظار برای یک خدمتکار در هتلی در لاس وگاس در یک شب ماه آگوست. انتظار برای موشی که بزند زیر آواز. انتظار برای ماری که بال در بیاورد.
به ستاره های سینما نگاه کن. پوست ماتحت شان را می کنند و به صورت شان می چسبانند. پوست ماتحت از همه جا دیرتر چین می خورد. همه شان آخر عمری صورت و ماتحت شان یکی می شود.
کسی چه میدونه؟ دیوونگی نسبیه. هنجارها رو کی تعیین می کنه؟
در باز شد. یک مرد بود. حدودا پنجاه ساله. تا حدی پولدار. تا حدی عصبی. پاهای بزرگ. یک زگیل روی قسمت چپ پیشانی. چشم های قهوه ای. کراوات. دو ماشین. دو خانه. بدون فرزند. استخر و سونا و جکوزی. کارش بورس بازی بود و اگر منصفانه قضاوت کنیم کاملا بی شعور.
سکس یک تله است. یک دام برای حیوان هاست. من عاقل تر از این حرفام که دم به تله بدهم.
از این بخش بگذرید. تمام شبانه روز هیچ کاری نکردم که ارزش گفتن داشته باشد!!!(این یه جمله چقدر توصیف خوبیه برای خیلی از روزهام!!!)
زندگی آدم را فرسوده می کند. نحیف می کند.