[ یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ ] [ 9:16 ] [ من ]  | 

نوشته بود اولین لول استعداد، اعتماد به نفسه!
توی چه کاری خوبی؟ توی همه‌چیز!

[ سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ ] [ 8:56 ] [ من ]  | 

حس می‌کنم دچار فلج مغزی شدم
همه‌ی پروژه‌های کاری جانبی که داشتم بعد از جنگ کنسل شد
اینقدر فکر و خیال می‌کنم و استرس آخر این ماه و ماه‌های آینده رو دارم که سرم درد می‌گیره
چشام همش سنگینه و پست سرم هم یه حال عجیبیه که وقتی پرس‌وجو می‌کنم میگن مال فشار خونه. نمیدونم وقتی فشار خون بالا میره آدم اینجوری می‌شه یا وقتی که پایین میاد. فقط می‌دونم ۳ روزه ادامه داره و امروز شدیدتر هم هست
نمی‌تونم فکر کنم
توی این مملکت گه قصد کردن ما رو نابود کنن
روزی نیست که آدم به خودکشی فکر نکنه
اونوقت توی این شرایط آدم‌هایی که با هزار دوز و کلک گلیم خودشونو از آب بیرون کشیدن، واست قیافه می‌گیرن و حس ناکافی بودن رو بیشتر از قبل با تمام وجودت حس می‌کنی
واقعا ما چه گناهی کردیم که مجبوریم این شرایط رو تحمل کنیم؟
فقط یک شانس برام مونده و اگر این یکی هم نشه، واقعا دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم

[ دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ ] [ 13:13 ] [ من ]  | 

یاس خیلی قشنگ می‌گه که: «خب دست که بسته باشه پا باز میشه»
دقیقا تعریف کامل از وضعیتی که مجبوری شرایط رو تحمل کنی. تاسف‌باره که آدم مجبور می‌شه به خاطر یه کم پول چطور جلوی دیگران سرش پایین باشه

[ شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ ] [ 12:48 ] [ من ]  | 

من سوال زیر رو از ۳ هوش مصنوعی ChatGPT، Grok و DeepSeek پرسیدم:

اگر قرار باشه از میان تمام کتاب‌هایی که در حوزه‌ی موفقیت و توسعه فردی و کتاب‌هایی که کمک میکنن آدم به موفقیت شغلی و مالی برسه و حتی یک کسب‌وکار راه‌اندازی کنه، فقط ۱۰ مورد رو معرفی کنی که خوندن اون‌ها تمام دانسته‌های ضروری رو پوشش بده و نیازی به داده‌های بیشتری نباشه، چه کتاب‌هایی رو معرفی میکنی؟ دلیل انتخابت برای هر کتاب و دلیل انتخاب این ۱۰ مورد در کنار همدیگه رو هم توضیح بده ازت میخوام عمیقا فکر کنی و بعد یک جواب دقیق به من ارائه بدی

در ادامه با کمک ChatGPT پاسخ‌ها رو ترکیب کردم و به لیست زیر رسیدم:

ترتیب مطالعه‌ی پیشنهادی + دلیل انتخاب

۱. اثر مرکب – دارن هاردی

  • چرا اول؟ چون قبل از هر چیز باید بفهمی موفقیت نتیجه‌ی «کارهای کوچک و پیوسته» است نه یک جهش ناگهانی.

  • دستاورد: دیدن ارزش تکرارهای کوچک روزانه و شروع به ساختن نظم فردی.

۲. عادت‌های اتمی – جیمز کلیر

  • چرا این‌جا؟ حالا که فهمیدی تغییرات کوچک مهمن، نیاز داری روش علمی ساخت و تغییر عادت‌ها رو یاد بگیری.

  • دستاورد: ابزارهای دقیق برای ترک عادت‌های بد و ساختن عادت‌های خوب.

۳. Mindset (ذهنیت) – کارول دوک

  • چرا بعدش؟ عادت بدون ذهنیت درست نصفه‌کاره است. باید «ذهنیت رشد» رو جایگزین «ذهنیت ثابت» کنی تا شکست‌ها رو فرصت ببینی.

  • دستاورد: پایه‌ای‌ترین تغییر نگرشی برای ادامه‌ی مسیر.

۴. ۷ عادت مردمان مؤثر – استفان کاوی

  • چرا این مرحله؟ حالا نوبت چارچوب جامع زندگی و رهبری فردیه؛ ترکیب عادت‌های شخصی، روابط و مأموریت زندگی.

  • دستاورد: نقشه‌ای کلی برای اینکه در زندگی و کار مؤثر باشی.

۵. چگونه دوستانی بیابیم و بر مردم تأثیر بگذاریم – دیل کارنگی

  • چرا این‌جا؟ بعد از ساختن شخصیت فردی، باید مهارت تعامل با دیگران رو یاد بگیری. موفقیت مالی و شغلی بدون شبکه‌سازی و روابط انسانی امکان‌پذیر نیست.

  • دستاورد: هنر ارتباط، همدلی و تأثیرگذاری مثبت.

۶. Getting to Yes (به توافق رسیدن) – فیشر و یوری

  • چرا بعد از کارنگی؟ وقتی اصول ارتباط رو یاد گرفتی، حالا باید یاد بگیری اختلافات و منافع رو به فرصت برد-برد تبدیل کنی.

  • دستاورد: مهارت مذاکره، یکی از کلیدهای اصلی موفقیت مالی و بیزنسی.

۷. پدر پولدار پدر بی‌پول – رابرت کیوساکی (یا Your Money or Your Life برای نگاه تحلیلی‌تر)

  • چرا این‌جا؟ حالا که ذهنیت و مهارت ارتباطی رو داری، وقتشه سواد مالی پایه‌ات رو درست کنی. بدون این، هیچ کسب‌وکاری پایدار نمی‌مونه.

  • دستاورد: فهم تفاوت دارایی و بدهی، دیدن پول به‌عنوان ابزار آزادی، شروع مدیریت مالی شخصی.

۸. The Lean Startup – اریک ریس

  • چرا در این مرحله؟ بعد از سواد مالی، می‌تونی وارد طراحی کسب‌وکار بشی. این کتاب یاد می‌ده چطور ایده‌ات رو سریع تست کنی و با کمترین هزینه شروع کنی.

  • دستاورد: جلوگیری از هدررفت زمان و پول، شروع سریع و یادگیری از بازار.

۹. Business Model Generation – اوستروالدر

  • چرا بعد از Lean Startup؟ چون حالا می‌دونی باید سریع تست کنی، ولی نیاز به ابزار تصویری داری برای طراحی مدل کسب‌وکار.

  • دستاورد: یادگیری بوم مدل کسب‌وکار و توانایی ساخت ساختار روشن برای استارتاپ یا شرکتت.

۱۰. Zero to One – پیتر تیل

  • چرا آخر؟ وقتی پایه‌ها رو ساختی و یک کسب‌وکار کوچک شکل دادی، حالا باید یاد بگیری چطور «از صفر به یک» برسی، یعنی چیزی منحصر به‌فرد خلق کنی.

  • دستاورد: تفکر نوآورانه، بلندمدت و استراتژیک برای ساختن آینده.

پیشنهاد ChatGPT برای تکمیل این لیست مختص کسی که می‌خواد توی ترید و ساخت یک کسب‌وکار آنلاین به موفقیت برسه شامل موارد زیر بود:

  1. Trading in the Zone – مارک داگلاس (شاهکار در روان‌شناسی معامله‌گری)

  2. Technical Analysis of Financial Markets – جان مورفی (مبنای تحلیل تکنیکال)

  3. Risk Management for Traders – ریچارد متیوس (یا مشابه) → مدیریت سرمایه و ریسک

  4. Dotcom Secrets – راسل برانسون (رازهای بازاریابی و فروش آنلاین)

  5. Hooked – نیر ایال (طراحی محصول/خدمت اعتیادآور برای کسب‌وکار آنلاین)

[ یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 8:55 ] [ من ]  | 

کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد" رو نخوندم اما عنوانش رو زندگی کردم. یه بار نوشتم دلم می‌خواد حداقل ۲ برابر درآمد فعلیم رو از کار دومم بدست بیارم و با گذشت زمان واقعا رخ داد! پس چرا دوباره رخ نده؟؟

الان دلم می‌خواد اتفاقات زیر رو طی ۲ سال آینده رقم بزنم:

  • ۵ برابر درآمد ماهانه شغل ثابت فعلیم رو از ترید دربیارم
  • مورد X رو از زندگیم حذف کنم
  • روزانه ورزش کنم و بدن خوبی بسازم
[ شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 10:54 ] [ من ]  | 

امروز یکی از همکارها اومده بود یه فایل رو براش دانلود کنم و پرینت بگیرم. و اون فایل چی بود؟ معرفی‌نامه‌ی پسرش برای رفتن به مدرسه استثنایی. مثل این‌که بچه‌ش MS مغزی یا چنین چیزی داره و دچار اختلالات کلامی و عدم رشد و ... هست. همزمان که کنارم وایساده بود میگفت دست چپم ۲ روزه که حرکت نمی‌کنه و روز چهارشنبه یک سکته ناقص داشتم بعد از اون دستم این‌جوری شده.
و من وسط این موضوعات به اتفاقات دیشب فکر می‌کنم که ما سر چه چیزای احمقانه‌ای حرف می‌زنیم و بحث می‌کنیم. شاید قیاس مع‌الفارق باشه اما توی شرایطی که مردم درگیر مسائل به این بزرگی توی زندگی‌شون هستن، ما واقعا سطح دغدغه‌هامون چیه و چه کارهایی داریم می‌کنیم؟ البته که دغدغه‌های من اینقدر احمقانه نیست و اونه که مسائل رو پیچیده می‌کنه و قصد داره گند بزنه به همه‌چیز. شاید این سری آخر و عاقبت خوبی نداشته باشه ولی من هم دیگه خسته شدم

[ چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ ] [ 10:7 ] [ من ]  | 

یه زمانی توی قسمت توضیحات وبلاگ نوشتم:

"اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم"

ولی الان که فکر می‌کنم این نوشته یه دروغ بزرگ بود! من می‌نوشتم به امید این‌که یه کسی یه جایی بخونه. یکی که منو نمی‌شناسه و نمی‌دونه کی‌ام و کجام و چیکار می‌کنم. وقتی که طرف مقابل رو می‌شناسی ناخودآگاه ذهنت یه سری فیلتر جلوت می‌ذاره، بر مبنای اون فیلترها اون آدم رو قضاوت می‌کنی و نوشته‌هاش رو می‌خونی. ولی این وبلاگ فرصت این رو می‌داد که دیگران صرفا با توجه به افکارم -مطلقا افکاری که به اشتراک می‌ذارم- من رو بشناسن.

دوست ندارم دیگران بدونن. شاید چون خیلی تفاوت هست بین چیزی که هستیم و چیزی که فکر می‌کنیم. و این‌که بدونی کسی تو رو میشناسه و افکارت رو هم می‌دونه، بیشتر از قبل از خودت خجالت می‌کشی.

این روزها گاهی به این‌جا سر می‌زنم و قصد می‌کنم چیزی رو بنویسم اما هر بار منصرف می‌شم و با خودم فکر می‌کنم آیا واقعا این موضوع ارزش ثبت شدن رو داره؟ ارزش این رو داره به یاد بمونه؟ و مهم‌تر این‌که ارزش این رو داره که یادآوری بشه؟ خیلی حرف‌ها بهتره که برای همیشه فراموش بشن. و حرف‌های روزمره‌ی ما مگه چیزی جز نگرانی و عصبانیت و ناامیدی و غر زدن هست؟

[ شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴ ] [ 11:36 ] [ من ]  | 

”Only women children and dogs are love unconditionally. A man is loved on the condition that he provides something.”
Chris Rock

طبق تحقیقات مردان ۷ ساعت از سال را برای آرامش و سکوت، در دستشویی پنهان می‌شوند.

نتایج این تحقیقم جالب بوده: مطالعات نشان می‌دهند مردان بیشتر از زنان در معرض مرگ ناشی از سندرم قلب شکسته قرار دارند. سندرم قلب شکسته یا کاردیومیوپاتی تاکوتسوبو، معمولا به دنبال فشارهای شدید روانی و عاطفی ایجاد می‌شود.

[ چهارشنبه ششم فروردین ۱۴۰۴ ] [ 16:14 ] [ من ]  | 

قانون اول نیوتون که به قانون لختی هم معروفه می‌گه تا زمانی که یک نیروی خارجی وارد نشه، اجسام حالت سکون یا حرکت در یک خط صاف با سرعت ثابت خودشون رو حفظ می‌کنن. طبیعتا این شرایط برای دو جسم هم که در حالت سکون قرار دارن یا با سرعت ثابت در کنار هم حرکت می‌کنن صادقه. اما این شرایط فقط در خلا و فقط برای اجسام اتفاق میوفته؛ برای همینه که تلاش من برای اجرای اون توی یک رابطه دو نفره با شکست کامل مواجه شده. تصور من این بود که می‌شه با تعیین یک وضعیت پایدار، از چالش‌ها جلوگیری کرد و با تثبیت یک شرایط آروم، تنش‌ها رو قبل از ایجاد از بین برد. با این‌حال حتی اگر فرض کنیم ۲ آدم دو جسم هستن مثل مسائل فیزیک، هر کدوم از این اجسام با افراد زیادی (خانواده، دوستان، همکاران و ...) در ارتباط هستن و اندک نیرویی که این افراد وارد می‌کنن میتونه تعادل بین دو جسم رو بهم بزنه و تنش رو به وجود بیاره. دلیل این اتفاق هم خیلی ساده‌س: نسبی‌گرایی! مسئله این‌ه که من شخصا هنوز به دنبال راضی نگه داشتن همه‌ی افراد درگیر هر مسئله‌ای هستم.

[ یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳ ] [ 12:10 ] [ من ]  | 

می‌تونم بگم از تلاش‌های خودم طی چند ماه اخیر راضی‌ام. با این‌حال هنوز خیلی مونده تا تبدیل به یه آدم حرفه‌ای بشم. اگ ماندینو میگه "انضباط، پل بین اهداف و دستاوردهاست" و من فاصله‌ی معناداری برای ساختن کامل این پل دارم. عملکرد کلی من بستگی به مود اون روزم داره و برای همین دارم یک حرکت سینوسی رو تجربه می‌کنم. ولی خوب می‌دونم که این سبک نمی‌تونه آدم رو به جاهای بزرگی برسونه و لازمه یک حداقل ۵۰ درصدی از کارهایی که باید انجام بدم رو هر روز به نتیجه برسونم. هر وقت این موضوع تبدیل به روتین روزانه‌م شد، می‌تونم این حداقل ۵۰ درصدی رو یواش یواش افزایش بدم و در بلند مدت به ۱۰۰ درصد برسونم. در اصل باید یه حداقل برای خودم مشخص کنم و بعد از اون مثل آب‌پز کردن قورباغه، ذره به ذره درصد رو افزایش بدم تا نتونم نسبت به ریشه کردن این تغییر توی وجودم مقاومت کنم!

[ دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳ ] [ 9:27 ] [ من ]  | 

خوندن پست‌های قدیمی این وبلاگ که یه روزی خودم نوشتم، حال عجیبی داره. لحن نوشته‌ها و دایره واژگانی که توی پست‌ها استفاده کردم مشابه همین چیزیه که الان هم هستم. عجیبه که به نظر می‌رسه حتی مدل فکری من طی این چند سال تغییر محسوسی نداشته که البته ناامید کننده‌اس. حدس می‌زنم دلیل‌ش این‌ه که کتاب‌هایی که این مدت خوندم، فیلم‌هایی که دیدم و کلا ورودی‌های ذهنی که داشتم همسو با تفکرات قبلی خودم بوده و شاید لازم باشه که یک تجدید نظر در موردشون داشته‌باشم. با این‌حال تغییر مهمی که در من رخ داده این‌ه که به مرور پخته‌تر، منطقی‌تر و آروم‌تر شدم. حتی شاید بشه گفت اون جنبه‌ی شدیدا احساسی که باعث می‌شد گهگاهی شعر بگم یا متن‌های تاثیرگذار ادبی و عاطفی بنویسم رو از دست بدم. در عوض الان می‌تونم متن‌های منسجم و دقیقی در مورد موضوعات مختلف، اما به سبک جدی و با جملات ساده بنویسم. بزرگ شدن می‌تونه همین باشه.
خوندن کامنت‌های قدیمی هم جالب بود. دلم می‌خواست فرصت آشنایی بیشتر و نزدیک‌تر با بعضی از این آدمایی که به وبلاگم سر می‌زدن رو داشتم. ولی همون‌طور که می‌دونیم قرار نیست توی زندگی به همه چیزهایی که دل‌مون می‌خواد برسیم و دنیا هم کارخانه‌ی برآورده کردن آرزوها نیست. یه بار یه نفر واسم توی کامنت خصوصی نوشته بود: "چرا حس می‌کنم این‌جا یه چیزی مربوط به من وجود داره؟!" چند روز بعدش برای خودم کامنت گذاشتم و تیتر پست آخر وبلاگ همون آدم رو که نوشته‌بوده "خوش خیال تر از منی" رو ثبت کردم و حس کردم اون هم در مورد من نوشته! یکی دیگه هم یه بار برام نوشته‌بود "اینستاگرام و این عشقت به تولید محتوا رو در مسیر درامدزایی و پول دراوردن از همین دغدغه هایت دربیار!" که البته اون زمان این کامنت رو چندان جدی نگرفتم که کاش می‌گرفتم.

[ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 9:35 ] [ من ]  | 

دیر یا زود متوجه می‌شی که فقط یک چیزه که مهمه: پول!
و چه بهتر که آدم زودتر این موضوع رو بفهمه. من متاسفانه دیر فهمیدم. نه این‌که نفهمیده باشم، خیلی وقتا خودم رو به نفهمیدن زدم و خواستم قانع بشم که شاید اون‌قدرا هم مهم نیست. سندهیل مولاینیتن کتاب نوشته با اسم "فقر احمق می‌کند" و استدلال می‌کنه که فقیر شدن باعث می‌شه تصمیمات احمقانه بیشتر بگیریم و نسل به نسل احمق‌تر بشیم. با این‌حال من می‌خوام بگم که فقر آدم رو بی‌شخصیت هم می‌کنه. دقیقا موضوعی که آلن دوباتن توی کتاب "اضطراب موقعیت" بهش اشاره می‌کنه و می‌گه که آدمای فقیر دیده نمی‌شن و وقتی وارد اتاقی می‌شن یا از اتاقی خارج می‌شن، کسی متوجه نمی‌شه. وقتی که به اندازه کافی پول نداری، توی جنبه‌های مختلف زندگی باید به دیگران باج بدی. ذره به ذره شخصیتت رو از دست می‌دی و بعد از چند وقت حس می‌کنی یه برده‌ای شدی که هیچ اختیاری از خودت نداری و نمی‌تونی برای زندگیت تصمیمی بگیری. رابرت کیوساکی خیلی خوب توضیح می‌ده که ما باید بین 2 گزینه انتخاب کنیم:
1. امنیت
2. آزادی
و من همیشه سعی داشتم امنیت رو انتخاب کنم. یه زندگی آروم و بی‌دغدغه. تلاش برای راضی نگه داشتن دیگران. تلاش برای این‌که کسی ناراحت نشه و ... و بهای این نوع زندگی این‌ه که در نهایت آزادی خودت رو از دست می‌دی. و منظورم از آزادی این نیست که نتونی لباسی که می‌پوشی رو انتخاب کنی، نتونی سفری که می‌خوای بری و خودت مشخص کنی و ... منظور از آزادی این‌ه که برای تصمیم گرفتن در مورد کوچک‌ترین مسائل مربوط به خودت، حس می‌کنی اول باید نظر دیگران رو بپرسی، موافقت اونا رو جلب کنی و ...
و پول کافی نداشتن سنگ بنای همه این مسائله. وقتی به اندازه‌ای پول داشته باشی که تا اراده کنی بتونی حتی از کارت استعفا بدی و هرجا خواستی بری نه این‌که منتظر تعیین تکلیف از سمت رئیس و مقام‌های بالاتر باشی، بتونی یه ماشین جدید بخری نه این‌که حتی از پس تعمیر ماشینی که الان داری برنیای، بتونی خونه‌ای که می‌خوای رو بدون دغدغه اجاره کنی، بتونی واسه سفرهای مختلف بدون دغدغه برنامه‌ریزی کنی و ... قطعا زندگی شکل متفاوتی داره. وقتی شرایطت اینجوری نباشه بالاخره یه جا جلوی بقیه احساس کوچیک بودن می‌کنی چون از پس کارایی که توقع داشتن انجام بدی برنیومدی. و وقتی هم که بهت بگن ما چنین توقعاتی ازت نداریم احساس بدتری به آدم می‌ده چون در نهایت حس می‌کنی آدم بر‌عرضه‌ای هستی که حتی انتظار شرایط بهتر رو از سمت تو ندارن. توی چنین وضعیتی به‌هیچ عنوان نمی‌شه با راهکارهایی مثل "پول همه‌چیز نیست"، "مقصد خاک است" و چیزایی شبیه این زندگی رو ادامه داد.
این متن روضه خوندن و آه‌وناله نیست. موضوع این‌ه که خوشبینی، توجه به اخلاقیات و سیرت زیبا و سایر موضوعات مشابه زمانی مفهوم پیدا می‌کنه که سنگ بنای اول سر جاش باشه یعنی پول. الان می‌تونم آدمایی که اکثر زمان‌شون رو در مغازه سر می‌کنن ا پول بیشتری دربیارن رو درک کنم. درسته که زمان زیادی رو کنار خانواده نمی‌گذرونن ولی خیلی زودتر از من فهمیدن که پول چقدر مهمه. درسته که خیلی مادی‌گرایانه داره به‌نظر میاد اما من در مورد پول زیاد حرف نمی‌زنم، صرفا در مورد پول حرف می‌زنم به شکلی که نیازهای کف هرم مازلو رو پوشش بده. حالا این‌که کف هرم مازلوی هرکس شامل چه نیازهایی می‌شه قطعا فرد به فرد متفاوته. برای یک نفر سیر شدن می‌تونه با نون خشک باشه و یک نفر دیگه سیر شدن رو چلوکباب برگ ببینه.
حالا راهکار چیه؟ خب واضحه که راه ساده‌ای وجود نداره و قطعا قراره مسیر زمان‌بر و اعصاب‌خورد کنی باشه. البته که طبیعیه و برای رسیدن به آزادی، مهم‌ترین امنیت یعنی امنیت روانی رو باید از دست بدی. خبر جالب این‌ه که آدم فکر می‌کنه با انتخاب امنیت، قراره امنیت روانی هم داشته‌باشه ولی وقتی حس کنی شخصیتت رو داری از دست می‌دی معنی دیگه‌ای جز از بین رفتن امنیت روانی نداره! تحت هر شرایطی باید توی ذهنت باشه که پول مهم‌ترین چیزه. اولویت اصلی پول بیشتره. و به مرور طی 3 تا 5 سال همزمان با بدست آوردن شرایط مالی بهتر، می‌شه شخصیتت هم آروم آروم برگرده و احترامت بیشتر از این حفظ بشه. مهم نیست راه بدست اومدن اون پول چیه و باید مسیرهای مختلفی تست بشه تا در نهایت به نتیجه برسه. به قول گاس فرینگ توی سریال برکینگ بد:


A Man Provides For His Family! When You Have Children You Always Have A Family, They Will Always Be Your Priority Your Responsibility And A Man... Man Provides, And He Does It Even When He's Not Appreciated Or Respected Or Even Loved, He Simply Bears Up And He Does It.

برچسب ها :

پول

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای