[ یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 12:49 ] [ من ]  | 

مصطفی مستور توی یک مصاحبه‌ای که چند وقت پیش از دیدم این حرفا رو زد:
ناامیدی خیلی چیز خوبیه
تا وقتی که به ته خط نرسی و ناامید نشی، یک امید دیگه‌ای در تو پدید نمیاد
وقتی امید دارید باعث می‌شه بیهوده در جایی دنبال چیزی بگردید که نیست
چاره‌ای جز ناامیدی نداریم
وقتی با بن‌بست‌ها مواجه می‌شیم در نتیجه می‌گیم بیخیال باید برم دنبال یک بزرگراه و اون بزرگراه رو پیدا می‌کنیم

چیزی که باعث می‌شه بعد از یک ناامیدی به امید تازه‌ای دست پیدا کنیم اینه: میل به زندگی!

برچسب ها :

مصطفی مستور

،

ناامیدی

[ پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 12:14 ] [ من ]  | 

من دیروز قرار بود بیام و چیز دیگه‌ای بنویسم ولی آمار وبلاگ نظرمو به خودش جلب کرد. توی شرایطی که من از فروردین 1402 به بعد، ماهانه به‌صورت میانگین حداکثر 1 پست گذاشتم و بازدید روزانه وبلاگ به‌طور معمول بین 100 تا 150 نفر بوده، بازدید در تاریخ 7 آذر به 424 نفر رسیده. این موضوع باعث شد به فکر بیوفتم و یه‌سری آپدیت توی بعضی از پست‌ها انجام بدم تا شاید تاثیر مثبتی از نگاه گوگل داشته باشه. نتیجه این‌که بازدید 8 آذر وبلاگ هم 427 نفر بود. نتیجه این‌که انگیزه گرفتم تا امروز هم یه سری بلاگ‌پست دیگه رو آپدیت کنم و طبق پیش‌بینی آمارگیر وبگذر، بازدید امروز وبلاگ به بالای 500 نفر می‌رسه.

برام جالبه که بدونم این افزایش آمار به‌صورت جرقه‌ای بوده یا قراره ادامه داشته باشه.

[ چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:44 ] [ من ]  | 

شاهین نجفی - اونقدر قلبم قبره كه راز تو توش دفن

اونقدر قلبم قبره كه راز تو توش دفن
نفس حبس و ترس ممتد هست پس

تو تنهايياتو بذار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو تنهايياتو بذار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من

شاهین نجفی - تو شاهد شب و تب و تاب منى

تو شاهد شب و تب و تاب منى
تو شب نارفيقى تو مهتاب منى
تو شاهد شب و تب و تاب منى
تو شب نارفيقى تو مهتاب منى

اونقدر قلبم قبره
اونقدر قلبم قبره كه راز تو توش دفن
نفس حبس و ترس ممتد هست پس

شاهین نجفی - تو تنهايياتو بذار رو دوش من

تو تنهايياتو بذار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو تنهايياتو بذار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو گوش من

شاهین نجفی - كدوم ليلی مثل تو مجنون بود

كدوم ليلی مثل تو مجنون بود
مجنون تويى ، تويى علت وجود
تو اون كوهى كه باد به تو تكيه كرد
با اسم تو تفسير شده واژه ی مرد
قد قامت صلاة اگه رو لبمه
به حرمت حضور تو بى واهمه
بى واهمه

تو تنهايياتو بذار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو تنهايياتو بذار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من


پ ن: این آهنگ شاهین نجفی یه لایه جدید شخصیتیش رو نشون می‌ده. ورژنی که بعد از کلی داد و بیداد و فرار از واقعیت‌ها، به یه آرامشی رسیده. معجزه‌ی عشق کسی مثل شاهین نجفی رو هم آروم کنه! واقعا جالبه!

آهنگ اونقدر قلبم قبره که راز تو توش دفن - شاهین نجفی

آهنگ با 2 تا هندوانه زیر بغل - شاهین نجفی

آهنگ رانندگی در مستی هی مست می کنم مث یه بطری شراب - شاهین نجفی

آهنگ دنیا به درک رفت - شاهین نجفی

آهنگ و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود - شاهین نجفی

آهنگ که من همه ی عمر دنبال معنی زندگی بودم - او و دوستاش

برچسب ها :

شاهین نجفی

،

تو تنهاییاتو بذار

،

اونقدر قلبم قبره

،

صدای تو لالایی میشه

[ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 10:54 ] [ من ]  | 

واکنش زلاتان ایبراهیموویچ به هدیه لبرون جیمز

زلاتان ایبراهیموویچ با غرور باور نکردنی و اعتماد به نفسی که شبیه‌ش رو تا به حال ندیدم، باعث میشه به این نکته فکر کنم که اگر من هم چنین اعتماد به نفسی داشتم چه کارایی رو می‌تونستم انجام بدم! زمانی که زلاتان به تیم لس‌آنجلس گلکسی آمریکا رفت، لبرون جیمز یکی از فوق ستاره‌های NBA لباس خودش رو برای زلاتان می‌فرسته و زلاتان هم در یک حرکت غیرمنتظره اون پیراهن رو امضا می‌کنه و برای لبرون جیمز پس می‌فرسته!!! این حجم از غرور و اعتماد به نفس زلاتان توی تک تک مصاحبه‌ها و رفتارهاش قابل مشاهده بود. چند مورد از جمله‌های زلاتان رو اینجا می‌نویسم به یادگار بمونه:

من خودم رو به لس‌انجلس گلکسی هدیه دادم

از وقتی که اومدم دور و برم شلوغه. البته تقصیر خودمه. هرکسی مثل من بازی کنه اینطوری دوسش دارن.

وقتی شما من را می‌خرید، یک فراری خریده‌اید. اگر شما فراری می‌خرید، یک سوخت ویژه در باک می‌ریزید و پا را روی گاز می‌گذارید. گواردیولا من را با گازوئیل پر کرد؛ او باید فیات می‌خرید!

روحیه من ضد گلوله‌س بنابراین هر ورزشی رو دنبال می‌کردم در همین جایگاهی قرار می‌گرفتم که الان هستم.

نظر زلاتان ایبراهیموویچ در مورد غرور و اعتماد به نفس

از نظر مردم من مغرورم اما من اعتماد به نفس دارم. من به خودم باور دارم. وقتی می‌خوام یه کاری رو انجام بدم من یه شیرم

من هدف (Vision) دارم. اعتماد به نفس دارم و خودم رو باور دارم. مردم بهش میگن غرور، من بهش میگم اعتماد به نفس

نظر زلاتان ایبراهیموویچ در مورد بالا رفتن سنش

من مثل شراب هستم. هرچه سنم بالا برود با کیفیت‌تر می‌شوم

من خیلی آدم خوش‌اخلاقی‌ام اما وقتی لباس مسابقه رو بپوشم اتفاقای بدی میوفته و سر و کله‌ی شیر پیدا میشه

نظر زلاتان ایبراهیموویچ در مورد باور

همیشه به خودت و کاری که می‌کنی باور داشته باش. این مهم‌ترین چیزه. به کاری که می‌کنی ادامه بده. روحیه‌ت رو حفظ کن

شما منو نمی‌شناسید. در تمام زندگیم مجبور بودم بجنگم! قراره سخت باشه. قراره دردناک باشه. اما تسلیم شدن هرگز یک گزینه نیست! هرگز از دستور ذهنت که میگه متوقف شو پیروی نکن

نظر زلاتان ایبراهیموویچ در مورد برنده شدن

من خودمم و میدونم که دارم چیکار می‌کنم!
احساس می‌کردم باید 10 برابر بیشتر تلاش کنم تا دیده بشم
اگر برنده نشید هیچ اعتباری برای زحماتتون نخواهید داشت!

برچسب ها :

زلاتان ایبراهیموویچ

،

زلاتان

،

ایبرا

[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 13:46 ] [ من ]  | 

چند روزه به این جمله کنفوسیوس فکر می‌کنم که می‌گه «به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید، یک شمع روشن کنید.» و سعی می‌کنم نوع نگاهم رو تغییر بدم و امیدوار باشم. در همین راستا یه کارای مثبتی هم کردم. با این‌حال این کشور واقعا پتانسیل بالایی توی عصبانی کردن آدما داره! همین الان قیمت‌های جدید ماشین‌ها رو دیدم که کوییک رفته بالای 320 میلیون تومن. تیگو 8 حدودا 2 میلیارد و 400، تیگو 7 حدود 1 میلیارد و 450، آریزو 5 حدود 1 میلیارد، X22 از 630 میلیون به بالا، شاهین 540 میلیون و همین دیگه! تا همین‌جا کافیه! تو این مملکت فقط باید کار کنی تا زنده بمونی و ببینی چطور ساده‌ترین چیزها برات تبدیل به حسرت می‌شه!
چند شب پیش با یکی تلفنی حرف می‌زدم و می‌گفت چند روز دیگه از ایران می‌ره. بهش گفتم هم برات ناراحتم که داری می‌ری و هم خوشحالم چون مطمئنم خیلی تلاش کردی. کاش این‌جا جایی بود که می‌تونستم بهت بگم نرو! بگم «بمان و پس بگیر»! ولی خب خداحافظی کردیم و میره. مثل خیلی‌های دیگه‌ای که رفتن. مثل آتوسا پورکاشیان و میترا حجازی‌پور که با پرچم آمریکا و فرانسه مقابل همدیگه مسابقه دادن.

کامنت‌ها رو تایید نمی‌کنم ولی بگین واقعا به آینده امیدی دارین؟ اگر شرایط رفتن رو داشتین، بازم ایران می‌موندین؟

[ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 12:34 ] [ من ]  | 

خودم رو با خوندن خلاصه‌ی کتاب‌هایی مثل «خرده عادت‌ها» و «عادت‌های اتمی» از جیمز کلییر و حتی کتاب‌هایی مثل «مثبت فکر نکنید» از گابریله اوتینگن، «بهانه‌ها را رها کنیم» از وین دایر و «برنامه‌ریزی به روش بولت ژورنال» از رایدر کارول و چندین کتاب مشابه خفه کردم اما نتیجه چی؟ مطلقا هیچی! آخرین باری که نسبت به خودم حس تنبل بودن نداشتم و از صبح با تمام انرژی تا شب متمرکز بودم و کار می‌کردم برمی‌گرده به 10 سال پیش! دقیقا اردیبهشت 92 بود که توی شرکت بازاریابی شبکه‌ای بادران گستران پرزنت و ورودی شدم. توی همچین روزایی از صبح تا شب درگیر آموزش و پرزنت و فالو و ... بودم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم سیستم گولد کوئست که توی بادران و تمام شرکت‌های بازاریابی شبکه‌ای آموزش داده می‌شد چقدر قدرتمند و برنامه‌ریزی شده بود. حتی امروز بهتر متوجه می‌شم که پلن درآمدی کوئست چقدر قوی و عادلانه بود: یکی چپ یکی راست 250 دلار! و سیستم آموزشی چی بود که اینقدر خوب آدم رو توجیه می‌کرد که باید به اون شدت و با اون تمرکز کاری کنی؟ یه آموزش اولیه به اسم 5 برگ که مهم‌ترین بخشش همون برگ 5 ام یعنی مفهوم تصاعد بود و نشون می‌داد رسیدن به درآمدهای بالا با داشتن یک سازمان بزرگ کاملا شدنیه. در ادامه آموزش 9 سنگ بنا بود که راه اجرایی کردن اون تصاعد رو خیلی ساده نشون می‌داد. حالا هرچقدر تلاش می‌کنم برای خودم انگیزه ایجاد کنم تا بتونم روزهامو با برنامه پیش ببرم، روی کارهام متمرکز بمونم و بازدهی خوبی داشته باشم فایده‌ای نداره. دارم سعی می‌کنم به آدمی که 10 سال پیش بودم نزدیک بشم و کارهای این روزا رو با همون انرژی پیش ببرم. اون موقع می‌گفتیم یه نتورکر در طول روز یا داره نتورک کار می‌کنه یا به نتورک فکر می‌کنه اما هنوز نتونستم نسبت به هیچ کار دیگه‌ای چنین ذهنیت قوی‌ای داشته باشم.
توی ذهنم هست که برای رسیدن از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب طی 5 سال آینده، تولید محتوا و ایجاد سایت می‌تونه یک مسیر مطمئن باشه اما انگار هنوز باور ندارم. هنوزم با کوچیک‌ترین اتفاق حواسم پرت می‌شه و خیلی وقت‌ها به خودم میام می‌بینم چند ساعته مشغول به کارای بیخودی‌ام در صورتی که کارای اصلی‌م عقب افتاده.

نظر آرتور شوپنهاور در مورد اراده:

در نتیجه‌ی نقدِ خودم به این کتاب خوندن‌های بی‌حاصل، امیدوارم بتونم این جمله آرتور شوپنهاور رو سرلوحه قرار بدم که گفته «وقتی اراده جایگزین دانش شود، نتیجه‌اش سرسختی است.»
پ ن: شوپنهاور اراده را "یک میل مفرط کور مقاومت‌ناپذیر" توصیف می‌کند که بنیان واقعیت را تشکیل می‌دهد و اشیا در جهان همچون تصور تنها تصویر ذهنی از این اراده هستند. او باور دارد که جهانی که ما تجربه می‌کنیم، تنها یک تصویر است که از طریق حواس ما جمع‌آوری شده است.

برچسب ها :

آرتور شوپنهاور

،

جیمز کلییر

،

گابریله اوتینگن

،

وین دایر

[ دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 19:56 ] [ من ]  | 

20 خرداد روز خاصی بود. روزای قبلش همراه با استرس زیادی گذشت اما نتیجه خوب بود. خیلی راضی‌کننده بود واقعا و بهتر از چیزی شد که خودم تصور می‌کردم.

[ چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 8:27 ] [ من ]  | 

آدم هرچقدر هم همه‌چیزش اکی باشه، اگر حس پذیرفته‌شدن، دوست‌داشتنی بودن، مهم بودن و ... رو از سمت خانواده دریافت نکنه، برای همیشه یه حفره‌ی بزرگ توی وجودش می‌مونه. شاید حتی یه موضوع ساده‌ای مثل فرق گذاشتن بین بچه‌ها باشه. شاید سال‌ها از این موضوع فرار کنی یا سعی کنی باهاش کنار بیای ولی یه روز دردش تمام زندگیت رو می‌گیره.
و سوال بزرگی توی مغرت می‌چرخه که «دقیقا باید چه غلطی می‌کردم تا اینجوری نشه؟»
چقدر بدبختیم که سقف آرزوهامون شده رفع نیاز سوم هرم مازلو! هرچند که خدا رو شکر همون نیاز اول و دوم هم رفع نشده.

[ سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 17:6 ] [ من ]  | 

همه‌چیز خوب بود. همه‌چیز داشت طبق برنامه پیش می‌رفت. اینقدر خوب که با خودم می‌گفتم واو انگار توی یک کتاب داستانیم. همه‌چیز عالی بود، تا دیشب! سر یک سوتی مسخره که فقط با دست گرفتن یه تقویم حل می‌شد، گند زده شد توی این قصه‌ی پریان! شاید برنامه‌ها یک ماه عقب بیوفته -اگر تو این فاصله چیزای دیگه‌ای نشه که کلا از ریشه داستان رو خراب کنه- یا این‌که مجدد هماهنگی بشه واسه شنبه. فعلا که خودش جواب پیام منو نمی‌ده.
چه روز مزخرفی!

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 11:15 ] [ من ]  | 

نظر آرتور شوپنهاور در مورد زندگی:

Life swings like a pendulum backward and forward between pain and boredom.
زندگی مانند یک آونگ بین درد و بی‌حوصلگی به عقب و جلو می‌چرخد.


و خب من الان در نقطه‌ی درد به سر می‌برم. سه‌شنبه شب بود که بعد از حرف‌های مشاور، موضوعاتی مثل درآمد مطرح شد و به جاهایی رسید که اصلا دوست نداشتم. با گذشت چند روز هنوز هم نتونستم از صحبتایی که شده بگذرم و آروم بشم. هربار هم موضوعی پیش میاد که اینجوری فکرم رو بهم می‌ریزه، مثل یه آدم مریض بدنم بی‌حال می‌شه و رمق هیچ‌کاری ندارم. همین الان یه جوری دارم تایپ می‌کنم انگار مشغول بیل زدنم.
از صبح چندبار تلاش کردم چشامو ببندم و مدیتیشن کنم. سعی کردم با فکر کردن به موضوع ذهنم رو آروم کنم ولی چندان نتیجه‌بخش نبود. عوضش چند دقیقه پیش یه آمپول ب-کمپلکس زدم که به نظر میاد داره یه اثراتی می‌ذاره.

برچسب ها :

در باب حکمت زندگی

،

آرتور شوپنهاور

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 8:14 ] [ من ]

پرسید حست همین الان چیه؟ زود بگو
نمی‌دونست چه حس متناقض عجیبی رو دارم تجربه می‌کنم. یا شاید هم می‌دونست. گفت طبیعیه تو این روز آدم یه افسردگی و ناراحتی خاصی رو حس کنه. با خنده گفتم آره بهش می‌گن افسردگی بعد از زایمان! و خب آره خوشحال بودم ولی یه خوشحالی ناراحت کننده. آدم حس می‌کنه وارد سراشیبی زندگی شده.
هرچقدر هم آدم تظاهر کنه به این‌که اصلا اهمیتی نمی‌ده، باید اعتراف کنم قشنگه که دیگران بودنت رو جشن بگیرن

[ جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 13:41 ] [ من ]  | 

یکی از جمله‌های جالبی که توی چند وقت اخیر خوندم و نمی‌دونم از کی هست این بوده: «تا راه رفتن را شروع نکنی، مسیر پیدا نمی‌شود.»
زیادی ساده به نظر میاد اما مفهوم عمیقی پشت خودش داره. شبیه این صحبت رو توی یکی از کلیپ‌های جردن پیترسون هم دیدم. از نظر جردن پیترسون اگر نمی‌دونی باید چه کاری بکنی، کافیه شروع بکنی به یه کاری کردن، فارغ از این‌که اون کار چی هست. به مرور می‌فهمی که اون کار چیزی هست که باید ادامه بدی یا نه و در طی این مسیر، آدم می‌تونه اون هدف و مسیر مورد نظر خودش رو پیدا کنه. طبیعتا این یه پروسه‌ی زمان‌بره و هیچ‌کس خوشش نمیاد. من دوست ندارم چند سال برم دانشگاه، درس بخونم، مدرک بگیرم و تازه بعدش بفهمم این اون مسیر من نیست! ما دوست داریم مسیر زندگی مشخص باشه و بدونیم الان که شروع می‌کنیم آخرش به کجا می‌رسه اما واقعیت اینه که هیچ قطعیتی وجود نداره. دنیایی که توی اون تغییرات به این سرعت داره رخ می‌ده، اهداف 5 ساله قابل تعریف نیستن و مسیرها دائما قراره تغییر کنن. با در نظر گرفتن تمام چیزهایی که گفتم، طی چند ماه اخیر مسیرهای جدیدی رو شروع کردم و از روندی که داره طی می‌شه راضیم. از یادگیری سئو شروع کردم، با طراحی سایت وردپرسی ادامه دادم، یه چنل یوتیوب رو استارت زدم و در نهایت به تولید محتوای تجاری رو آوردم. شاید هیچ‌کدوم از این موارد به نتیجه‌ی فوق‌العاده‌ای منتهی نشه اما من راه رفتن رو شروع کردم و قطعا مسیر پیدا می‌شود.

برچسب ها :

Jordan Peterson

،

جردن پترسون

،

جردن پیترسون

،

مسیر

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای