[ پنجشنبه سوم تیر ۱۴۰۰ ] [ 12:26 ] [ من ]  | 

22 یا 23 سالم که بود یعنی 10 سال پیش اینطورا، عضو گوگل پلاس بودم. یه شبکه اجتماعی بود مثل فیس بوک اینا. یه مرد آمریکایی بود به اسم وینس این عکسای خیلی باحالی میذاشت، منم همیشه زیر عکساش کامنت میذاشتم. ما آروم آروم شروع کردیم حرف زدن. مردی تقریبا 60 ساله، قد بالای 2 متر، خیلی آمریکایی و هیچی راجع به ایران نمیدونست. از اینا که هر روز میره نمیدونم فلانقدر کیلومتر دوچرخه سواری میکنه و به واسطه کارش هر دفعه یه ور دنیا بود. تو همون سن من از ایران خارج شدم و منم افتادم تو مسیر زندگی خودم و این یه بار برای من یه داستان از تو کما رفتنش گفت که خیلی تجربه عجیبی بود که سه ماه تو کما بوده و ما خیلی بهم نزدیک شدیم. سال های سال هرچی میشد ما با هم حرف میزدیم ولی هیچوقت همو ندیده بودیم. بعد تکنولوژی پیشرفته تر شد، ویدئوکال میکردیم، دختراشو میشناسم، خانواده منو میشناسه در جریان بالا پایینای روابط احساسی منه، دوست دختراشو میشناسم. امشب بهم زنگ زد که نادیا من فکر میکنم اگه یه روزی دیگه این دور و بر نبودم(یعنی اگه مردم) تنها پشیمونیم اینه که تو رو ندیدم. بعدم گفت یه وصیت نامه تنظیم کردم اگه از من خبری نشد برات سال ها نوشتم و سپردم برسونن به دستت. من خیلی قلبی شدم ولی می خواستم بگم گاهی یه روابطی شکل می گیره که اصن ربطی به فایده شون، فاصله شون، تعریف نشده بودنشون، اسم نداشتنشون نداره. این روابط قراره که بمونه، اصن تلاش زیادی هم نمیخواد. من هنوز نمیدونم آیا یه روز وینس رو می بینم یا نه ولی میدونم خیلی خوش شانسم که چنین رابظه ای رو تجربه کردم. گاهی فکر می کنم وینس روح همزاد منه که از اون سر کره خاکی منو پیدا کرده... خلاصه اینکه دوستایی که بخوان بمونن راهشو پیدا می کنن، وقت و فاصله و پارتنر و اینا بهانه ست.

پ ن: اینو یکی از همین دوستای یافت شده در بلاگفا فرستاده بود

برچسب ها :

دوست

،

فاصله

،

پارتنر

،

رابطه

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای