زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگیمون رو همزمان از سر میگذرویم. توی یه خط صاف. اما در واقع تصویر کامل زندگیمون این نیست، چون زندگی نه فقط کارهایی رو که انجام میدیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمیدیم شامل میشه و هر لحظهی زندگیمون برای خودش یه جور تغییره.
بهش فکر کنین. به اینکه چطور زندگیمون رو به عنوان... یه انسان مشخص شروع میکنیم. مثل دونهی درختی که توی زمین کاشته میشه و بعد ... رشد میکنیم... رشد میکنیم... اولش فقط یه تنهی درختیم...
اما بعد اون درخت، درختی که در واقع زندگی ماست، شاخهدار میشه. به تمام اون شاخههایی فکر کنین که در ارتفاعهای مختلف از تنهی درخت بیرون میآن و رشد میکنن. بعد هم تمام شاخههای قبلی رشد میکنن و گاهی در جهتهای مخالف پیش میرن. اون شاخهها هم دوباره و دوباره شاخه میدن. حالا به انتهای اون شاخهها فکر کنین، که همهشون از یکجا آغاز به رشد کردن. زندگی هم مثل همینه، اما در مقیاس بزرگتر. در هر ثانیهی عمرمون شاخههای جدید رشد میکنن. از دید ما، از دید همه، تمام این اتفاقها مثل یه زنجیرهی پیوستهست. تمام شاخهها فقط یکبار سفر زندگی رو از سر گذروندهن، اما در هر صورت شاخههای دیگهای هم هستن. امروز فقط یکی نیست. امروزهای دیگهای هم هست. اگر در زمانهای گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگیهای دیگهای رو تجربه میکردین. اون زندگیها وجود دارن. این درخت زندگیه. مذاهب و اساطیر مختلفی دربارهی درخت زندگی صحبت کردن. توی بودیسم، یهودیت و مسیحیت بهش اشاره شده. خیلی از فیلسوفان و نویسندگان از استعارهی درخت استفاده کردن. برای سیلویا پلات هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگیای که میتونست تجربه کنه تمام این زندگیها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمیتونست همهی انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. فکر کردن به تمام زندگیهایی که تجربه نمیکنیم میتونه دیوونهمون کنه. برای مثال من توی بیشتر زندگیهام اینجا روی صحنه نایستادهم و دربارهی موفقیت سخنرانی نمیکنم... توی بیشتر زندگیهام اصلا توی المپیک مدالی برنده نشدم. میدونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولا مثل اینه که همهچیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم تلاش کنیم، نمیتونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...
تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردنه.