[ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 9:26 ] [ من ]  | 

می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، یه آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام این‌ها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.

«نورا می‌خواست زنده بماند.»
در کمال ناامیدی متوجه شد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. یاد حرف خانم الم افتاد. خواستن؛ کلمه‌ی جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. جمله قبلی را خط زد و دوباره نوشت.
«نورا تصمیم گرفت زنده بماند.»
هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره تلاش کرد.
«نورا آماده بود زندگی کند.»
باز هم اتفاقی نیفتاد. صرفا نخستین چیزی را نوشت که به دهنش رسید؛ سه کلمه‌ی ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.
«من زنده هستم.»

سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای ناامیدی آغاز می‌شود.»

مسلما نمی‌توانیم از همه جا دیدن کنیم و همه‌ی آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما در هر صورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. عشق و خنده و ترس و درد، ارز رایج تمام دنیا هستند.
فقط کافی است خودمان باشیم و زندگی را تجربه کنیم.

برچسب ها :

کتاب

،

کتابخانه نیمه شب

،

مت هیگ

،

سارتر

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای