عزی شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و فاتحهی دوستیشان خوانده شد. دیوار زبان وقتی کشیده میشود که دو نفر به یک زبان حرف میزنند. آن وقت دیگر مطلقا نمیتوانند حرف هم را بفهمند.
باگ مورون میگوید تمدن ما تمدن دستخر پلاستیکی است. هیچ چیزش صادقانه نیست. همهچیز مصنوعی است و نقش بازی میکند. اتومبیل، کمونیسم، میهنپرستی، مائو، کاسترو، اینها همه ذکر مصنوعیاند.
ستانکو زاویچ میگفت تنها چیزی که مهم است این است که در ازدیاد نفوس شرکت نکنی. آدم حکم پول را دارد. هرچقدر مقدارش بیشتر، ارزشش کمتر. دنیا گرفتار تورم جوانان است. احمقانه است. جمعیت کور است. مثل موج میشکند و آدم را زیر خود له میکند.
گلویش پیش یک ستاره سینما گیر کرده بود. زیباترین دختر کشورش، از آن زیباهایی که زمین را میجنبانند. رابطهی عاشقانهشان به قدری شاعرانه بود که پسره فرار کرده بود. نامههای عاشقانه مفصلی به دختر مینوشت. دختره هم با نامههایی خیس از اشک به او جواب میداد. دختره از آن طرف با همه میخوابید و ستانکو هم از این طرف. اما واقعا توانسته بودند عشقشان را نجات دهند و آن را در محل امنی انگاری در حرمی حفظ کنند.