بهروز یاسمی شاعری که هربار اسمش میاد شعر عاشقانهی بینظیرش توی سرم تکرار میشه که میگفت:
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هرشب به تو میاندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همین باغ بلور
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری
به همان زل زدن از فاصلهی دور به هم
یعنی آن شیوهی فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایهی سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجهی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شدهاست
اول اسم کسی ورد زبانم شدهاست
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنهی دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده از سادگیاش
میشود یکشبه پی برد به دلدادگیاش
...
شعر آخر این شاعر اهل ایلام چیزیه که باعث شد اون هم به سرنوشت جادی دچار بشه. میگه که:
پیش از این من ترانه میگفتم
غزل عاشقانه میگفتم
خلوتی داشتم برای خودم
درد خود بودم و دوای خودم
غرق افسانهی خودم بودم
سخت دیوانهی خودم بودم
تا شما ...