یکی از احمقانهترین فرمولهای روانشناخت جدید این است که میگویند: «علت میخواری معتادان این است که نمیتوانند خود را با واقعیات سازگار کنند.» ولی آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بیدرد الدنگ است.
کسی که سزاوار نام انسان باشد همیشه احساس ندامت میکند و این خود محکی برای شناختن انسانهاست.
این ننگ نیست که ادم مجبور باشه برای سیر کردن شکمش کار بکنه؟ جدا جنایته. دور و برتون رو تماشا کنین. من خیلی تماشا کردم. اینها همه نتیجهی کاره. منظورم اینه که وقتی آدم فقط برای خوردن و باقی قضایا کار کرد دیگه در بند خودش نیست. همینقدر که شکمش سیر شد راضیه. هرکاری جلوش بذارن میکنه. با این دنیایی که ما داریم نمیشه دنیایی غیر از همینی که هست ساخت. برای همینه که من مسائلم رو اینجوری حل میکنم، با آزادی از قید تعلق. این تنها چیزی است که اختراع کردن و مطمئنه.
چشمان لنی سبز سبز بود، شاید به مادرش رفته بود، گرچه به ظاهرش نمیآمد که مادری به خود دیده باشد. مادرها عجیب گریزپا هستند. نسلشان دارد از میان میرود. به زودی دیگر جز در افسانهها اثری از آنها پیدا نیست.
جادهای را که از میان صحرای سبز میرفت پیش گرفت. هوا خیلی خوب بود. «نکنه پسره همجنسخواه باشه. اینجور موجودات روز به روز زیادتر میشن. وای نه این فقط از مردونگیشه. یا بگیم حجب مردونه. بعضی کار رو به جایی میرسونن که مینشینن و زانوهاشون رو به هم فشار میدن و منتظر میشن که قدم اول رو دختر برداره. این حتما از مادرسالاری چیزی به گوشش خورده. ولی آخر منتظر چیه؟ یعنی منتظره دستشو بگیرم بذارم ...؟