من فقط دلم میخواست توی تاریکی در بغلش بخوابم و به صدای بارون گوش بدم. الان هر دومون داریم بارون به این خوبی رو تلف میکنیم.
اولین بار بود که زشتیهای دنیا، دنیای واقعی، دنیای دیگران بر او بیاثر بود. «از این وحشتناکتر نمیشه که آدم احساس کند که تمام وجودش به زیر شکمش مبدل شده. جس داناهیو، ببین در بیست و یک سالگی کارت به کجا کشیده.»
لنی پاپ را دوست داشت. او خیلی از کسانی را که هرگز ندیده بود دوست داشت. بهترین آدمها همانها بودند که او هرگز ندیده بود.
پیتی گریلی پر خوانندهترین نویسنده بود برای کتابش به نام کوکایین که در آن داستان بیوهزن تسلاناپذیر اما گیجی را میسرود که خاکستر معشوقش را در کوزهای روی میز تحریرش گذاشتهبود و نامههای عاشقانهاش را به معشوق جدید با خاکستر دلدادهی درگذشته خشک میکرد. امروز این داستان را به شیوهی دیگری روایت میکنند: زن خاکستر معشوق را به خانه میآورد و آن را در یک ساعت شنی میریزد و میگوید: «خیال کردی راحت شدی؟ حالا با من پیر شو.»
- خب، چه جور کاری هست؟
+ قاچاق طلا و اسعار از فرانسه به سوییس. در فرانسه یک چیزی هست به نام کنترل آرزو و فرار سرمایهها. سرمایهها خیلی طرفدار دکارتن. «فکر میکنم. پس باید فرار کنم.»
ارکستر آهنگ Ich Kuesse Ihre Hand Madam (خانم عزیز، دستتان را میبوسم) را مینواخت.
این توهم خطای دید است. البته منظورم اختلاف دیدگاه است. شب به قلهی شایدگ صعود میکنید و ستارهها را تماشا میکنید و لذت میبرید. خود را به چیزی یا به کسی نزدیک احساس میکنید. اما از ستاره خبری نیست. فقط کارت پستالهاییست که معلوم نیست از کجا رسیدهاست. نوری که شما میبینید میلیونها سال پیش این ستارهها را گذاشته و آمدهاست. اینها پیشرفت علم است. ولی در آن بالا هیچچیز نیست. اینها هم چیزهایی است که در دل شما میگذرد. علم تپانچهی عجیبی است. با همهجور چیز میشود آن را پر کرد و درقدرق کلک هر چیز قشنگی که هست کند.
پ ن: توصیفش از علم که یه تپانچهس و میتونه کلک هر چیز قشنگی رو بکنه واقعا جالبه! به بعضی مسائل واقعا نمیشه از دریچهی علم نگاه کرد. البته در همین زمینه پیج تنیدگی یه پست گذاشته بود که اگر پیدا کنم اینجا مینویسمش و خالی از لطف نیست.