- لنی، هیچوقت به من نگو دوستت دارم. این یک حرف رو به من نزن.
+ نترس. کلمهها تلههای عجیبی هستن. آدم خودش حرف میزنه اما کلمهها مال یکی دیگهس.
- میدونی، حتی یه نظریهای هست که میگه ما نمیتونیم ادعا کنیم که خودمون فکر میکنیم. ظاهرا فکر کرده میشیم.
دیگر یک کتاب جدی هم پیدا نمیشد که جرات کند عواطف انسانی را به صورتی غیر از احساسات فروشی و اشعار عاشقانه بیان کند. هیجان جز به مقیاس جهانی مجاز نبود. شخص جز در «شخص بیشرف» اجازهی تظاهر نداشت. زندگی خصوصی به صورت یک جور استمناء تلقی میشد. مسائل واقعی مسائل میلیونها بود، یعنی مسائل طبقه یا ملت یا نژاد. «من» به صورت اهانتی به ملت درآمده بود و جز در انتقاد از خود مورد استعمالی نداشت. «ملت» تنها لباسی بود که از مد نمیافتاد و بزرگترین نیروی فکری بشریت بعد از بیست انقلاب همچنان خریت بود، منتها آن هم مثل باقی چیزها ابعادی کیهانی اختیار کرده بود. آیا واقعا توانسته بودند همان بهار خاموشی را که کشیش میگفت از ما بسازند؟ یک بهار بیست سالگی بی حتی یک ترانهی عاشقانه، بی تپش قلب، یک مردمکشی هولناک که تنها به شرطی ممکن است که تعداد به دو میلیارد رسیده باشد؟ چطور میشد دنیا و طبقات و نژادها و مردم را از حالت بتی بیرون کشید و فورا به خودپرستی و ارتجاع و فاشیسم متهم نشد؟ آیا «من» دیگری جز به صورت بیغیرت مطلق وجود ندارد؟ آیا تنها «من» مجاز همان است که مثل شاشگاهها مورد استفادهی همگانی باشد؟
پ ن 1: این پاراگراف شاید با حال و احوال این روزهامون نزدیک باشه. این برچسب زدنهایی که راحت خیلی ها «بیشرف» خطاب میشن یا «وسطباز» و این هم صرفا به خاطر اینه که موضع تند مورد نظرمون رو از سمت سلبریتی یا شخصیت محبوبمون ندیدیم فارغ از اینکه اون آدم هم باید نسبت به حرفی که میزنه و کاری که میکنه هزینه بده در عین حال که ما با انتظاراتمون از دیگران هیچ هزینهای نمیدیم. البته که خیلیها توی این مدت حتی مهمترین هزینه یا جونشون رو هم دادن. اما از طرفی اینکه هر کاری رو عادی سازی شرایط اسم بذاریم میتونه بیانصافی باشه. این وسط مهمه که «من» هم فراموش نشه.
پ ن 2: تو این وضعیت حرف زدن از مسائل شخصی خیلی بی اهمیت به نظر میاد اما به قول جاهد ظریف اوغلو: «روزهای خوبی نبود، اما من در همان روزهای سخت هم تو را دوست داشتم.»