وقتی یه مدت نمینویسی و صرفا به گذاشتن پستهایی از کتابهایی که طی چند وقت اخیر خوندی اکتفا میکنی، دوباره نوشتن کار سادهای نیست. موضوع برای نوشتن زیاده و همین زیاد بودن موضوعات، انتخاب رو هم سختتر میکنه و از طرفی چطور نوشتن هم مطرحه. اما این چیزی که میخوام بنویسم به نظرم به شدت موضوع مهمیه. ما «در محاصرهی احمقها» قرار گرفتیم و این یکی از بزرگترین بدبختیهاست! هرچقدر تلاش میکنم کم و کمتر با آدمها در مورد موضوعات مختلف بحث کنم اما بعضی مواقع واقعا سکوت کردن جایز نیست. در قبال احمقی که برمیگرده برای قطع شدن و ملی شدن اینترنت میگه که هرچی میکشیم از دست مهسا امینیه!!! در قبال کسی که برای اعدام پسری که فقط یه خیابون رو بند آورده بود میگه که حقشه و میتونست بشینه توی خونهش و الان سالم باشه! در قبال کسی که هرچقدر از گرونی و مشکلات مالی میگی تهش میگه که همهجا همینه! و ...
متاسفانه اطراف ما پره از امثال چنین احمقهایی. خیلی وقته که تلاش میکنم حتیالامکان از صحبت با بقیه خودداری کنم و با کتاب خوندن، مغزم رو از دست این عجایب خلقت نجات بدم. ولی اینکه آدم همیشه بتونه خودش رو کنترل کنه و واکنش نشون نده واقعا کار طاقت فرساییه. هنوز هم گاهی احساس میکنم با صحبت میشه نظر اینا رو عوض کرد اما هرچی میگذره فقط باعث عصبانیتم میشه و به جایی میرسه که از خودم میپرسم واقعا چرا من با این آدم وارد بحث شدم؟؟ یه چیزی که این روزا مد شده و میگن اینه که باید باب گفتوگو رو باز کنیم و بتونیم با همدیگه وارد دیالوگ بشیم اما یه پیششرط خیلی مهم رو فراموش میکنن و اون هم اینکه طرف مقابل باید چیزی به اسم «عقل» توی وجود خودش داشته باشه! مثل اینه که بخوایم با طالبان در مورد اینکه تحصیل دخترها رو ممنوع کرده و به زنها اجازه نداده از این به بعد برن سر کار، بحث منطقی کنیم!!! خب اینا اگر چیزی به اسم «منطق» سرشون میشد که این حرفها رو نمیزدن!!!
یه جملهای خیلی وایرال شد توی این مدت که میگفتن هرکی میخواست بفهمه تا حالا فهمیده و اگر کسی نفهمیده، نفعش توی نفهمیدن بوده. اما در کمال تعجب ما با احمقهایی هم طرفیم که هیچ نفعی هم نمیبرن اما باز هم نمیفهمن!!! اینا واقعا عصبی کنندهن