[ جمعه بیست و سوم دی ۱۴۰۱ ] [ 12:22 ] [ من ]  | 

سه داستان مفید قدیمی درباره‌ی شکست:

1. فقرا مسئول شرایط‌شان نیستند و مفیدترین اعضای جامعه‌اند
ایلفریک راهب بزرگ اِنشَم، در کتاب مناظره می‌گوید دهقانان با فاصله‌ی زیادی مهم‌ترین اعضای جامعه‌اند، چرا که اگرچه دیگران می‌توانند بدون وجود اشراف یا روحانیون زنده بمانند، هیچ‌کس بدون غذایی که دهقانان تامین می‌کنند، زنده نمی‌ماند.

2. موقعیت سطح پایین هیچ ارتباطی به اخلاقیات ندارد.
کتاب عهد جدید نشان می‌دهد نه ثروت و نه فقر نشانه‌ی دقیقی برای ارزش اخلاقی فرد نیستند.عیسای مسیح جزو فقرا محسوب می‌شد و هر معادله‌ی ساده‌ای را بین بر حق‌بودن و ثروت بر هم می‌زد.

3. ثروتمندان گناهکار و فاسدند و ثروت‌شان را با دزدی از فقرا به دست آورده‌اند.
ژان ژاک روسو در کتاب «بحثی در باب ریشه‌ی نابرابری(1754)» می‌گوید: «اولین کسی که قسمتی از زمین را حصار کشید، در ذهن به خودش گفت این مال من است و افرادی را پیدا کرد که آن‌قدر ساده باشند که حرفش را باور کنند، بنیان‌گذارِ حقیقی جامعه مدنی است. چه جنایت ها، جنگ‌ها، قتل‌ها، چه بدبختی‌ها و وحشت‌ها از سر نسل بشر برداشته می‌شد، اگر کسی نرده‌ها را بیرون می‌کشید و خندق‌ها را پر می‌کرد و خطاببه رفقایش فریاد می‌زد: به این فریبکار گوش ندهید. اگر فراموش کنید میوه‌های زمین متعلق به همه است و زمین مال هیچ‌کس نیست، واقعا شکست می‌خورید!»

ازنظر مارکس در نظام سرمایه‌داری حرکتی ذاتا استثمارگر وجود دارد، چراکه کارفرمایان همیشه سعی می‌کنند کارگران را با حقوقی کم‌تر از درآمدی که خودشان از فروش محصولات به‌دست می‌آوردند، استخدام کنند و بعد هم این اختلاف هزینه را به‌صورت «سود» به جیب بزنند. چنین سودی همیشه در روزنامه‌های سرمایه‌داری به منزله‌ی پاداش کارفرما به‌خاطر «خطرپذیری» و «سرمایه‌گذاری»اش تحسین می‌شد؛ اما مارکس اصرار داشت که این کلمات تنها عباراتی زیبا برای دزدی‌اند.

مارکس در جلد اول کتاب «سرمایه» از زبان یک کارگر، بورژواها را خطاب قرار می‌دهد: «ممکن است شما شهروندی نمونه باشید، شاید یکی از اعضای جامعه‌ی مخالفِ خشونت علیه حیوانات باشید و به چکمه‌های‌تان هم عطر تقدس زده باشید، اما شما موجودی هستید که در سینه‌های‌تان قلبی وجود ندارد.»

مانیفست کمونیست(1848): «بگذارید طبقه‌ی حاکم از انقلاب کمونیست بر خود بلرزند. طبقه‌ی کارگر به‌جز غل‌وزنجیرشان چیزی برای ازدست‌دادن ندارند. پاداش پیروزی آن‌ها تمامِ دنیاست. کارگران تمام کشورها، متحد شوید!»

وقتی به یک کارگر می‌گفتند چیزی که به سرش آمده است، از دیوصفتی کارفرمایش و فساد همه‌گیر نظام اقتصادی است، حس قوی از برتری اخلاقی به او می‌داد و شرمی را که ممکن بود به‌خاطر شرایط ضعیفش احساس کند، کم می‌کرد.

برچسب ها :

کتاب

،

اضطراب موقعیت

،

کارل مارکس

،

ژان ژاک روسو

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای