سه داستان جدید القاکنندهی اضطراب دربارهی موفقیت:
1. ثروتمنداناند که مفیدند، نه فقرا
برنارد ماندویل در رسالهی اقتصادی خود در سال 1723 میگوید: «آن مقام درباری هوسران که برای تجملاتش هیچ محدودیتی قرار نمیدهد، آن زن بدکار دمدمی مزاج که هر هفته مد جدیدی اختراع میکند... آنکه بیشترین زحمت را به هزاران نفر از همسایگانش میدهد و ریاکارانهترین محصولات را تولید میکند، چه درست باشد چه غلط، بهترین دوست جامعه است. پارچه فروشان، پردهدوزان، خیاطان و بسیاری دیگر در کمتر از شش ماه میمردند، اگر غرور و تجملات ناگهان از کشور ریشهکن شوند.»
هیوم در مقالهی «درباره تجملات» ادعا کرد که ابتکارهاست که ثروت را تولید میکند، نه کار یدی کارگران: «در یک کشور... جایی که تقاضایی برای کالاهای غیرضروری نیست، مردم در رخوت فرو میروند، همهی لذات زندگی را از دست میدهند و برای ملت بیفایده میشوند؛ ملتی که دیگر نمیتواند ناوگان یا ارتشهایش را ایجاد یا حمایت کند.»
آدام اسمیت در «نظریهی عواطف اخلاقی» میگوید: «ثروتمندان باوجود خودخواهی و درندهخویی طبیعیشان، اگرچه تنها به فکر آسایش خودشاناند، محصول تمام پیشرفتهایشان را با فقرا تقسیم میکنند. بنابراین بدون اینکه چنین قصدی داشته باشند و بدون اینکه بدانند، بهنفع جامعه عمل میکنند و اسباب رشد گونهها را فراهم میآورند.»
2. موقعیت با اخلاقیات ارتباط دارد
توماس کارلایل از اصلاحطلبان قرن نوزدهم، نوشته است: «اروپا به اشرافیگری واقعی نیاز دارد؛ فقط این اشرافیگری باید اشرافیگری استعدادها باشد. نمیتوان از اشرافیگریهای غلط حمایت کرد.» چیزی که وی تصور میکرد، نظامی بود که هنوز اسمی برای آن انتخاب نکرده بودند: شایستهسالاری.
اگرچه روند پیشرفت بهسمت نظام شایستهسالاری خالص کند و گاهی بینظم بود و هنوز هم کامل نشده است، از اواسط قرن نوزدهم بهخصوص در ایالات متحده و بریتانیا، این روند کمکم روی درک مردم از فضایل فقرا و ثروتمندان تاثیر میگذاشت. ایمان به رابطهی بین شایستگی و موفقیت دنیایی که بیشتر و بیشتر اتکاپذیر میشد، به نوبهی خود پول را با ویژگی اخلاقی جدیدی پیوند داد. زمانی که ثروت هنوز باتوجهبه تبار خونی و رابطه دستبهدست میشد، کسی ثروت را نشانهی چیزی جز بهدنیاآمدن در خانوادهای درست نمیدانست. اما در دنیایی شایستهسالار که شغلهای معتبر و با درآمد بالا در آن تنها از راه هوش و توانایی ذاتی در دسترس بودند، کمکم بهنظر میرسید پول نشانهی خوبی برای شخصیت است. بهنظر میرسید نهتنها ثروتمندان ثروتمندترند، احتمالا بهتر هم هستند.
بالاخره عنصر عدالت وارد توزیع پاداشها شده بوده. اما بیتردید در این داستان نیمهی تاریکی هم برای افراد موقعیت پایین وجود داشت. اگر افراد موفق شایستهی موفقیت بودند، مسلما افراد شکستخورده هم شایستهی شکست بودهاند. در زمانهای شایستهسالار به نظر میرسید عنصر عدالت به همان مقدار که وارد توزیع ثروت شده بود، وارد توزیع فقر هم میشد. موقعیت پایین دیگر صرفا تاسفآور نبود، بلکه افراد لیاقت آنرا داشتند.
3. فقرا گناهکار و فاسدند و فقرشان نتیجهی حماقت خودشان است
داروینیست اجتماعی انگلیسی، هربرت اسپنسر در کتاب آمار اجتماعی(1851) خود میگوید زیستشناسی مخالف صدقه است: «بهنظر سخت میرسد که بیوهها و یتیمان باید بهتنهایی برای مرگ و زندگی خود بجنگند. باوجوداین، وقتی، نه مجزا، بلکه مرتبط با سود جهانی در نظر گرفته شوند، این مرگومیر ناگوار کاملا خیرخواهانه بهنظر میرسد؛ درست مانند همان خیرخواهیای که کودکان دارای پدر و مادر بیمار را زودهنگام به گور میسپارد. با نظم طبیعی چیزها، جامعه همیشه اعضای ناسالم، کندذهن، عقبمانده، مردد و بیایمانش را بیرون میاندازد. اگر آنها به اندازه کافی برای زندگی کامل باشند، زنده میمانند و این چیز خوبی است که میتوانند زندگی کنند. اگر به اندازه کافی برای زندگی کامل نیستند، میمیرند و بهترین گزینه برایشان این است که بمیرند.»