دیماه 1401 هستیم و 6 سال از اولین پستی که داخل این وبلاگ گذاشتم میگذره. توی این مدت بیشتر از 1000 پست گذاشتم که شامل تگ «سیاهمشقهای من»، «ترانهگرافی»، «شعر»، «آهنگ»، «دستنوشتههای پراکنده» و البته «بریدهکتاب» میشه. اینجا نوشتن منو تبدیل به نویسنده نکرد اما قطعا کمک کرده که حال بهتری داشته باشم و حکم خوددرمانی داشته. روزایی بوده که فکر میکردم بدترین روزای زندگیمه و حالا که میخونم اصلا یادم نیست موضوع ناراحتی چی بوده! روزایی بوده که فکر میکردم دنیا به آخر رسیده و اوضاع اقتصادی و اجتماعی نمیتونه فلاکتبارتر از این بشه ولی خب امروز میدونم تصور اشتباهی داشتم. امروز در کمال ناامیدی به آیندهی زندگی در ایران با بحران آب، قطع برق توی تابستون، کمبود گاز توی زمستون، قطعی اینترنت و ...، و در شرایطی که بیشتر و جدیتر از همیشه به مهاجرت فکر میکنم -هرچند همچنان درگیر چالش درونیام که این کار رو بکنم یا نه- و برای اولینبار چند کشور رو مد نظر قرار دادم و شروع کردم به تحقیقات اولیه برای رفتن، حرفهای دکتر حسن محدثی جامعهشناس توی ذهنم تکرار میشه که چند روز پیش گفت «اگر قصد مهاجرت یا خودکشی دارید یکی دو سال صبر کنید! ایران شاهد تحولات اجتماعی بزرگی خواهد بود.» و حس امیدواری به من میده!
در کنار تمام اتفاقات بد چند وقت اخیر، زندگی به من ثابت کرد که میشه توی همین روزای سیاه هم حال آدم خوب باشه اگر دنبالش باشیم و اصلا چه وقتی بهتر از این؟ چه زمانی بهتر از همین روزا برای لذت بردن از زندگی و فهمیدن ارزشش؟ برای پیدا کردن کسی که مثل ما دنبال زندگی باشه! چه زمانی بهتر از الان برای اینکه بفهمیم حرفهایی مثل «دنیا دو روزه» و «دنیا که ارزشش رو نداره» چیزی جز مزخرف و حرف مفت نیست؟ سعی میکنم این حرف شان کارول رو زندگی کنم که میگه: «زندگی ما تمرین نمایش نیست، بلکه اینجا صحنهی اصلیه. این تنها اجراییه که داریم.» و البته صحبت نیل دگراس تایسون که میگه: «همین که میدونم یه روزی قراره بمیرم(و همهچیز تموم بشه)، تمرکز مورد نیاز برای زندگی کردن رو بهم میده، ضرورت پیشرفت، الزامی بودن ابراز عشق، همین حالا، نه بعدا!». فکر کنم همه نیاز داریم به این طرز فکر که بدونیم دنیای دیگهای نیست که قراره توش تمام کمبودهای این زندگی رو برامون جبران کنه!