[ جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 10:49 ] [ من ]  | 

قدیما زندگی شخصی نویسنده ها از نوشته هاشون جالب تر بود. امروزه روز نه زندگی هاشون جذابه نه نوشته هاشون.

فقط یک بار زندگی می کنیم. مگه نه؟ البته جز ایلعازر! بدبخت عوضی مجبور شد دوباره بمیرد. ولی من نیک بلان بودم. فقط یک بار قرار بود سوار چرخ و فلک بشوم. زندگی مال پر دل و جرات هاست.

لعنتی. مرگ همه جا حاضر بود. انسان، پرنده، چرنده، خرنده، جونده، حشرات، ماهی ها. هیچ کدام شانسی ندارند. از حالا آخر بازی معلوم است.

چیزی که می‌توانم به شما بگویم این است که میلیاردها زن روی زمین زندگی می‌کنند. درسته؟ بعضی‌هایشان خوب‌اند. خیلی‌هایشان زیادی خوب‌اند. ولی گاه‌گداری طبیعت تمام حقه‌هاش را به‌کار می‌بندد تا زنی ویژه بسازد، زنی باورنکردنی، منظورم این است که نگاهش می‌کنی ولی نمی‌توانی باور کنی. همه‌ی حرکاتش مثل موج زیباست و بی‌نقص. مثل جیوه، مثل مار. مچ پایش را می‌بینی، بازویش یا زانویش را. تمامشان در کلیّتی بی‌نقص و باشکوه به‌هم آمیخته‌اند. با چشمانی خندان و زیبا، دهانی خوش‌حالت و لب‌هایی که انگار هرلحظه منتظرند تا به خنده بر درماندگی‌ات باز شود. این‌جور زن‌ها می‌دانند که چطور باید لباس پوشید. موهایشان هوا را به‌آتش می‌کشد.

پدرم به من گفته بود که احتمالا همیشه شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده مادرزاد بود. کار از بیخ ایراد داشت.

از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمیدم که اوضاع همه چیز در دنیا رو به راه است.

مجبور بودیم که بخوریم. بخوریم و باز هم بخوریم. همه مان نفرت انگیز بودیم. سرنوشت همه ما همین بود که کارهای حقیر کثیف مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم.

تصمیم گرفتم تا ظهر توی رختخواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم.

تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود، هر کسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند.(مناسب این روزهای قرنطینه ی کرونایی!)

صبر کردیم و صبر کردیم. همه مان. آیا دکتر نمی‌دانست یکی از چیزهایی که آدم را دیوانه می‌کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند، انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می‌ماندند و اگر پولی در کار نبود، سراغ صف‌های درازتر می‌رفتند. صبر می‌کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می‌کردی تا بیدار شوی. انتظار می‌کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق‌گرفتن می‌شدی. منتظر باران می‌شدی و بعد هم صبر می‌کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می‌شدی و وقتی سیر می‌شدی باز هم صبر می‌کردی تا نوبت دوباره به خوردن برسد. توی مطبِ روان‌پزشک با بقیه‌ی روانی‌ها انتظار می‌کشیدی و‌ نمی‌دانستی آیا تو هم جز آنها هستی یا نه.

مشکلات و رنج تنها چیزهایی هستند که یک مرد را زنده نگه می‌دارد. یا شاید هم اجتناب کردن از مشکلات و رنج خودش کاری تمام وقت است.

هنوز نمرده بودم. ولی داشتم به سرعت می گندیدم. کی توی این وضعیت نبود؟

برچسب ها :

کتاب

،

عامه پسند

،

چارلز بوکوفسکی

،

پیمان خاکسار

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای