من جایی نداشتم بروم و کاری هم نداشتم که برای آن پترزبورگ را ترک کنم. حاضر بودم که همراه هر یک از این گاری ها بروم، با هر یک از این آقایان محترم و خوش سر و پز سوار کالسکه بشوم و شهر را ترک کنم اما هیکس، مطلقا هیچکس عوتم نمی کرد؛ انگاری همه فراموشم کرده بودندف مثل این بود که همه شان مرا حقیقتا بیگانه می شمردند.
من عادت حرف زدن با خانم ها را از دست داده ام، یعنی هیچوقت هم این عادت را نداشته ام. من خیلی تنهایم... حتی نمی دانم چطور باید با خانم ها حرف زدو مثلا همین حالا هیچ نمی دانم که حرف نسنجیده ای زده ام یا نه.