چند قسمت از سرفصل "درباره یِ کشیشان" کتاب "چنین گفت زرتشت" از فردریش ویلهلم نیچه" با ترجمه ی آقای "داریوش آشوری" که میخونیم:
دردی ست در دل ام بهرِ این کشیشان! از اینان ناخوشنود ام. امّا از زمانی که در میانِ آدمیان به سر می برم این کم ترین ناخوشنودیِ من است.
من نیز با ایشان رنج بُرده ام و رنج می بَرَم. اینان در چشمِ من بندیان اند و داغ خوردگان. همان که "نجات بخش" می نامند اش ایشان را در بند افکنده است:
در بندِ ارزش هایِ دروغین و کلام های پوچ! ای کاش کسی ایشان را از چنگِ "نجات بخشِ" شان نجات می بخشید!
آدمی را ارزش هایِ دروغین و کلام هایِ پوچ هولناک ترین هیولاست!
وای، بنگرید کلبه هایی را که این کشیشان بهر خود بنا کرده اند! غارهایِ عطرآگینِ شان را "کلیسا" می نامند!
وای ازین نورِ دروغین، این هوایِ دَمناک! اینجا، جایی ست که روان را امانِ پریدن به اوج خویش نیست.
این غارها و پلّکان توبه را چه کسانی بهرِ خویش آفریدند؟
آیا نه آنانی که می خواستند روی پنهان کنند و از آسمانِ پاک شرمسار بودند؟
اینان "خدا" نامیدند آن چه را که با ایشان در ستیز بود و مایه یِ آزارِشان بود. و به راستی، خدا پرستی شان چه پهلوانانه بود!
اینان برایِ عشق ورزیدن به خدایِ خود راهی به جز صلیب کشیدنِ انسان نمی شناختند!
زیستن به نزدیکِ ایشان زیستن به نزدیکِ آن آبگیرهایِ سیاهی ست که از میانِ شان غوک آوازی حُزن آلود و خوش سر داده است.
امّا می باید برایم آوازهایِ خوش تری بخوانند تا من به "نجات بخشِ" شان ایمان آورم! مریدان اش می باید در نظر ام نجات یافته تر از این آیند!
پر شور و غوغا گلّه ی خود را بر کوره راهِ خود می راندند. انگار جز یک کوره راه به سویِ آینده در کار نیست! به راستی، این شبانان خود هنوز از شمارِ گوسپندان بودند!
بر راهِ شان نشانه هایی خونین می نگاشتند و نادانی شان ایشان را آموزانده بود که خون گواهِ حقیقت است.
اما خون بدترین گواهِ حقیقت است. خون با زهرآلود کردنِ پاک ترین آموزه ها آن ها را به سودا و نفرتِ دل بدل می کند.
گیرم کسی در راهِ آموزه هایش از آتش بگذرد. این چه چیز را گواه است؟ به راستی، همان به که آموزه هامان از دلِ آتشِ مان برآیند.
دلِ دَم کرده و سَرِ سرد: آن جا که این دو به هم رسند طوفان بر می خیزد، یعنی "نجات بخش".
تاکنون اَبَرانسانی در میان نبوده است.