فرقه ها از تنهایی بیرونمان می آورند و تنهاترمان می کنند.
مارکس: هرآنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود.
زندگی پیچیده تر از آن است که بشود آن را در یک نفر یا یک گروه خلاصه کرد.
کلیشه های خاتمه دهنده ی بحث بر طبق کتاب "فرقه گرا" که عباراتی است که تاکید بر مثبت اندیشی دارند: "به برنامه اعتماد کنید."، "بیداری بزرگ تر از همه ی این هاست." و "خودتان تحقیق کنید."
دنبال چیزی باش که حس خوبی می دهد.
همبستگی های گروهی حکم داربستی را دارد که بر اساس آن، زندگی مان را بنا می کنیم. زبان ماده ی ساخت این داربست است، ماده ای که دنیای واقعی ما را هم شکل می دهد.
افراد باید تشخیص دهند زبان این قدرت را دارد که آدم ها را به انجام دادن کاری وادار کند، باید عباراتی را زیر سوال ببرند که نمی گذارند تحلیل کنیم و باید به مغالطه هایی شک کنند که، عامدانه هیجان شدیدی ایجاد می کنند.
هیچ تعریف واحد، عینی، سریع و متقنی برای فرقه وجود نداشته و ندارد. فرقه گرایی یک طیف است و هیچ کدام از ما کاملا از آن مصون نیستیم. فقط باید مطمئن شوید گروهی که در آن عضو هستید از قدرت و هویتتان سو استفاده نمی کند.
فکر کردن به احتمالات زندگی و دیگران می تواند ویرانگر باشد.
برگشتن به شکم مادر، جایی که دیگر نیاز نیست فکر کنید و خودتان را کنترل کنید.
هدف این است که کاری کنید افرادِ شما احساس کنند انگار همه ی پاسخ ها را دارند، در حالی که بقیه دنیا نه تنها احمق اند، بلکه پست تر هم هستند. تا حدی به همین دلیل است که فرقه ها از ابتدا ژارگون[زبان ویژه] خودشان را دارند: سرواژه های مرموز، وردهای محرمانه و حتی برچسب های ساده.
کلیشه های اندیشه خفه کن در گفت و گوهای روزمره ما شایع هستند: "همینی که هست"، "حتما حکمتی داشته"، "کار خدا بی حکمت نیست"، "خیلی بهش فکر نکن"، "حقیقت امری ساختگی ست"، "هیچ یک از این مسائل در سطح کیهانی اهمیتی ندارد" و "من پذیرای واقعیات متکثر هستم" همگی مثال های رایج آن هستند.
این شعارهای موجز به این دلیل تاثیرگذار هستند که ناهماهنگی شناختی(اختلاف ناخوشایندی که فرد هنگام برخورد هم زمان با دو باور متضاد تجربه می کند) را کاهش می دهند.
فکر کردن کار است، مخصوصا فکر کردن درباره ی چیزهایی که نمی خواهید به آن ها فکر کنید. مجبور نبودن یک تسکین است.