[ پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 10:29 ] [ من ]  | 

او اصلا نمی‌تواند حرف کسانی را بفهمد که می‌گویند منتظر دوران بازنشستگی‌شان هستند. چه‌طور می‌توان یک عمر منتظر دوران اضافی بودن نشست؟

تو که نباشی، هیچ‌چیز سر جاش نیست. اصلا طبیعی نیست که تمام روز رو تو خونه سرگردون باشم، و تو هم تو خونه نباشی. دیگه چیزی برای گفتن ندارم. این‌که نشد زندگی!

دستش را با احتیاط روی سنگ‌قبرش می‌گذارد و آن را به آرامی از یک‌سو به سمت دیگر می‌کشد، انگار دارد گونه‌ی او را نوازش می‌کند.
شش ماه از مرگ همسرش می‌گذرد و اُوِه هنوز هم دو بار در روز در خانه می‌چرخد و به رادیاتورها دست می‌زند، مبادا همسرش درجه را زیاد کرده باشد.

توانایی دیگر ارزش به حساب نمی‌آمد. وقتی آدم می‌توانست همه‌چیز را با پول بخرد، دیگر این چیزها چه ارزشی داشتند؟ اصلا مرد چه ارزشی داشت؟

هیچ‌وقت در کانون توجه قرار نداشت، ولی نادیده هم گرفته نمی‌شد.

بعدش مادر از دنیا رفت و پدر ساکت‌تر از قبل شد. انگار مادر با رفتنش آن چند کلمه‌ای را که پدر با خود می‌کشید، بُرد.

اُوِه پنج سال تمام در راه‌آهن کار کرد. بعد این‌جور شد که او روزی سوار قطار شود و برای اولین بار چشمش به او بیفتد. این اولین‌باری بود که پس از مرگ پدر دوباره خنده بر لبانش ظاهر شد. و بعد زندگی‌اش دیگر مثل سابق نبود.
چون مردم می‌گفتند که اوه دنیا را فقط سیاه‌و‌سفید می‌بیند. و همسرش رنگ بود؛ تمام رنگ‌هایش.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای