درِ گاراژ گفت «اون جون مردی رو که روی ریلهای قطار سقوط کرده بود، نجات داد.»
پروانه پرسید «مطمئنید این همون اُوِه است؟»
اُوِه به گربه میگوید «اونها رونه رو با خودشون نمیبرند. دوست دارند این کار رو بکنند، ولی رسیدگی به این پروندهها سالها طول میکشه.»
شاید دارد این موضوع را همزمان به سونیا هم میگوید. شاید هم به خودش. دقیقا نمیداند.
هر مردی باید بداند برای چه چیزی مبارزه میکند.
اُوِه پزشک را از در بیرون کرد، البته از دری که بسته بود.
همهجا با مانعی به اسم «مردان سفیدپوش» برخورد میکرد که بسیار قاطع و جدی بودند و اعتمادبهنفس کامل داشتند و با آنها نمیشد مبارزه کرد. آنها نهفقط کشور را طرف خودشان داشتند که اصلا خود کشور بودند.