[ شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 18:15 ] [ من ]  | 

درِ گاراژ گفت «اون جون مردی رو که روی ریل‌های قطار سقوط کرده بود، نجات داد.»
پروانه پرسید «مطمئنید این همون اُوِه است؟»

اُوِه به گربه می‌گوید «اون‌ها رونه رو با خودشون نمی‌برند. دوست دارند این کار رو بکنند، ولی رسیدگی به این پرونده‌ها سال‌ها طول می‌کشه.»
شاید دارد این موضوع را همزمان به سونیا هم می‌گوید. شاید هم به خودش. دقیقا نمی‌داند.

هر مردی باید بداند برای چه چیزی مبارزه می‌کند.

اُوِه پزشک را از در بیرون کرد، البته از دری که بسته بود.

همه‌جا با مانعی به اسم «مردان سفیدپوش» برخورد می‌کرد که بسیار قاطع و جدی بودند و اعتمادبه‌نفس کامل داشتند و با آن‌ها نمی‌شد مبارزه کرد. آن‌ها نه‌فقط کشور را طرف خودشان داشتند که اصلا خود کشور بودند.

برچسب ها :

کتاب

،

فردریک بکمن

،

مردی به نام اوه

،

مردی به نام اُوِه

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای