همهچیز تقصیر سونیاست؛ این سونیا بود که با او ازدواج کرد، حالا اُوِه نمیداند چهطور باید موفق شود در نبود نوک دماغ سونیا بین گردن و شانهاش به خواب برود، این کل ماجراست.
مردن آنقدر هم اهمیت ندارد که نتوان آن را یک ساعت به تاخیر انداخت.
«خب پسرتون می تونه بیاد کمکتون کنه.»
«یوهان؟ آخ چی میگی... اون آمریکا زندگی میکنه، میدونی که. خودش به اندازه کافی گرفتاری داره.»
آنیتا طوری میگوید «آمریکا» انگار این پسر خودخواه ساکن بهشت برین شده است.
حتی مردانی مثل اُوِه هم خوشحال میشوند از اینکه کسی را داشته باشند که مجبور نباشند با او حرف بزنند.
این روزها ماشین فقط یک وسیلهی حملونقل است، و مسیر ؛ فقط یک فاصلهی دردسرساز بین دو نقطه.