با صدایی آرام به او میگوید «خوب گوش کن. تو دو بچه به دنیا آوردی و بهزودی سومیش رو هم تف می کنی بیرون. تو از یک کشور بیگانه اومدی اینجا و تو کشورت احتمالا شاهد شلوغی و جنگ بودی. تو یک زبان جدید یاد گرفتی، دوره دیدی، کار میکنی، ستون خانواده رو که از جمعی بی دستوپا تشکیل شده حفظ میکنی. پس گمون نمیکنم چیزی تو این دنیا باشه که ازش بترسی. اینها پدالهای گاز و ترمز و کلاچاند. کلی از احمقترین احمقهای دنیا متوجه شدند که طرز کارشون چهطوره، پس تو هم میتونی بلد شی.»
و بعد پنج کلمه میگوید که پروانه تا آخر عمرش فراموش نخواهد کرد، چون این بزرگترین تمجیدی است که اُوِه از او کرده و خواهد کرد: «تو که کاملا احمق نیستی.»
رونه چند ماه بعد مجبور شد برای اولین بار به بیمارستان برود. او دیگر چمنزن نخرید. اُوِه خودش هم نمیدانست که دشمنیاش با رونه از کی شروع شد، ولی میدانست که در این نقطه به پایان رسی. از آن به بعد رونه برایش تبدیل شد به یک خاطره. رونه حتی همین را هم نداشت.
شاید غم از دست دادن فرزندانی که هیچوقت متولد نشدند، میتوانست آن دو را بههم نزدیک کند، ولی به غم نمیشد اعتماد کرد. اگر آدمها غم را با هم تقسیم نکنند، غم آدمها را تقسیم میکند.
رونه چند بیامو اسپورت خرید که فقط به اندازه دو سرنشین و یک کیف دستی جا داشتند. یقینا افرادی وجود داشتند که معتقد بودند نوع خودرو نشاندهندهی احساسات یک مرد نیست، ولی در این یک مورد اشتباه میکردند.