گاهی توضیح دادنش سخت است که چرا تعدادی از مردها ناگهان آن کاری را انجام میدهند که انجام میدهند. تعدادی از آنها این کار را انجام میدهند، چون میدانند دیر یا زود باید آن را انجام دهند. و در مورد بعضی مردها عکس آن صدق میکند؛ وقتی متوجه میشوند که باید این کار را مدتها قبل انجام میدادند. تمام آدمها نسبت به زمان خوشبین هستند. همهی ما فکر میکنیم هنوز به اندازه کافی زمان داریم تا با دیگران یکسری کارها را انجام دهیم و به آنها چیزهایی را که میخواهیم و باید، بگوییم.
فکر میکردم وقت بیشتری داشته باشم، برای... همه چیز.
«رونه نیم از روز رو اصلا نمیدونه کجاست، تحقیقات نشون داد که... »
«خودم میدونم!» آنیتا حرف مرد را قطع میکند.
مرد سفیدپوش میپرسد «ولی کی باید ازش مراقبت کنه، آنیتا؟»
آنیتا میگوید «خودم ازش مراقبت میکنم.» چشمانش به سیاهی یک گرداب شده است.
مرد سفیدپوش متوجه سایههایی میشود که پشت سرش جمع میشوند.
اُوِه میگوید «و من.»
پروانه میگوید «و من.»
پاتریک، جیمی، آندرس، آدریان و میرساد هم همزمان میگویند «و من.»