[ جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 1:12 ] [ من ]  | 

امروز حس و حال عجیبی بود. دیشب هم وقتی متوجه شدم چه تغییراتی رخ داده حتی قبل از اینکه به رسم احترام و البته خودشیرینی مثل دیگران پیام تبریک واسه م ع بفرستم توی گروه، زنگ زدم به ح م از خودش بپرسم واقعا این اتفاق افتاده یا نه؟ وقتی گفت آره بهش گفتم من شخصا خیلی ناراحت شدم. یادم میاد واسه عید که مراسم یهویی پیش اومد، وقتی ازش خواستم اکی داد تا صندلی‌ها رو -هرچند اصلا قانونی نبود- با وانت بیارم خونه و بعد مراسم برگردونم و جلوی همه قیافه بگیرم که هیچ‌کدوم نمی‌تونستین همچین کاری رو -علی‌الخصوص توی تعطیلات- اکی کنین اونم به صورت مجانی! یادم میاد بارها منو با خیلیا مقایسه می‌کرد می‌گفت تو از همشون باسوادتری و کلی هندونه زیر بغلم می‌ذاشت. یادم میاد تو روزایی که قرارداد رفاهی تموم شده بود، بهترین سوئیت با ویوی رو به دریا هماهنگ کرد که شاید تا 10 سال دیگه هم نتونم اون سوئیت رو بگیرم!
امروز که داشت می‌رفت قبل از رفتن یه حرف خیلی تلخ زد. رو کرد گفت از من به شما نصیحت واسه خودتون کار کنین کنار کار اصلی‌تون. خودتونو وقف سیستم نکنین. بعد یه عمر که بازنشسته بشین مثل دستمال کاغذی می‌ندازنتون دور و شرمنده‌ی خودتون و زن و بچه‌تون می‌شین! گفت من یه جوری کار کردم که احساس پشیمونی نکنم.
از این حرف می‌شه تفسیرهای مختلفی کرد که شاید تفسیرهای خوبی هم نباشه اما حرف کسیه که ناامید می‌شه و انتظار نداره بعد از کلی مفید بودن راحت کنار گذاشته بشه.

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای