سفری که در آن کامیابی نباشد بیفایده است.
ابنعربی
حیف این فرش! حیف این دقایق! حیف جوانی من! حیف پیریام! حیف اکنون!
شیخ اکبر، به دلیل فاصلهی بسیارش از زمین و نزدیکی غریبش به آسمان، هر روز سبکتر میشد. این را میدیدم و گاه حس میکردم که بر هوا راه میرود.
او بیگانه و غریب بود و مدام در سفر... ماندن، مضطربش میکرد و با رفتن، به آرامش میرسید... آرامش ناپایدار... آرامشی که بدل به اضطراب میشد...
با من بیا... که این خانه گسترده است و صاحب خانه بخشنده.