[ دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ ] [ 23:27 ] [ من ]  | 
امروز 30 اسفند سال کبیسه و نحس 95 بود که فقط 80 ثانیه مونده به ساعت 2 بعد از ظهر لحظه ی تحویل سال بود! امسال حتی لحظه ی تحویل سال هم مثل همیشه نبود که همه خونه ی مادربزرگ جمع باشن و ...! سال تحویل امسال بنا به مرگ و میرهایی که داشتم و امسال سال اولی بود که بینمون نیستن قرار شد توی مسجد باشیم که واقعا درک نکردم و نمی کنم این موضوع رو اما بعدش به سر خاک ها رفتیم و یه ذره سبک شدیم! گاهی هم اینجوریه و سال تحویل با اشک برای اونایی که باید میبودن و نیستن انجام میشه متاسفانه!
امسال شدت بی حوصلگی من به حدی بود که حتی یه پیام تبریک ساده هم برای دوستام نفرستادم به جز 4 5 نفر انگشت شمار! نکته جالبش اینجا بود که خیلی ها هم برای من پیام تبریک نفرستادن کما اینکه چند نفر که انتظار نداشتم هم بهم تبریک گفتن و حس خوبی بود هرچند به خیلی از همونایی که تبریک گفتن هم جواب ندادم ولی یادم میمونه برای بعد! در واقع تنها یک پیام بود که واقعا خوشحالم کرد و اونم اس ام اس بالا بلندی بود که محمدعلی برام فرستاد که واقعا حس کردم براش مهم بود پیام دادن و من هم بهش زنگ زدم چند لحظه قبل از تحویل سال! واقعا پیام تبریک توی تلگرام و این چرت و پرتا رو که همه بلدن ولی تو این روزا اگر اس ام اس به کسی بدی هنره به نظرم!
و اما اینکه پویان هم بهم زنگ زد و تبریک گفت در نوع خودش جالب و خوشحال کننده بود هرچند گله هم کرد که چرا یه خبری ازم نمی گیری و حتی یه پیام تبریک ساده هم نگفتی و ... ولی خب در جوابش گفتم که به دل نگیر این روزا واقعا سراغ از هیچکس نمی گیرم و حوصله ی هیچکس رو ندارم و خب قانع شد!!
به هر حال 96 هم شروع میریم که ببینیم چطور قراره پیش بره!

[ یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 17:26 ] [ من ]  | 
امروز به شدت به سالی که گذشت و تنها 3 روز ازش باقی مونده فکر می کردم! به سالی که اگر بخوام مجموعه ی اتفاقاتی که توش افتاد رو در نظر بگیرم یک رنگ قهوه ای سوخته ی حال بهم زن ازش درمیاد! شاید طی چند سال اخیر امسال بدترین سالی بود که گذشت! نمیخوام مثل ملت توی اینستا و تلگرام و اینور اونور فاز بردارم که آهای 95 این رسمش نبود که حسن جوهرچی بمیره و فلان بازیگر بمیره و پلاسکو بریزه و ...! آره در سطح کشور هم اتفاقای بد افتاد اما این حرفا بیشتر به درد پیامایی میخوره که 4 تا بیکار قراره توی گروه ها و کانال ها و پیج هاشون بذارن و مثلا ابراز همدردی و ... بکنن و ته دلشون بگن وای من چه آدم با فرهنگ و جامعه دوستیَم!!
برای من امسال از دیدگاه شخصی کاملا افتضاح بود! باورم نمیشه اینهمه اتفاق بد میتونه افتاده باشه طی این مدت و وقتی که بهش فکر می کنم به نظرم میاد از یه جایی به بعد به این اتفاقا عادت کردیم و پوستمون واقعا کلفت شده وگرنه تحمل همه ی این چیزا واقعا عجیبه!!!
سالی که با مراسم عروسی دوستت شروع بشه اما پدر محترم دوستت آدم ها رو جلوی روت به 2 دسته تقسیم میکنه و میدونی که توی ذهنش تو رو جز دسته ی دوم و طبیعتا داغون قضیه قرارت میده!
سالی که مجبور میشی بعد از کلی فکر کردن به این تیجه برسی که از صفر شروع کنی از صفر صفر!
سالی که با آتیش سوزی و یه مرگ دردناک ادامه پیدا میکنه و بی مادر شدن 2 بچه!
سالی که 2 تا از پیرای فامیل فوت کردن!
سالی که مادربزرگ کارش به شیمی درمانی میکشه!
سالی که از همه نظر داغون بود! امسال واقعا سال مزخرفی بود و اگر بخوام از تک تک اتفاقای بدی که افتاده حرف بزنم قطعا دیوونه میشم! تنها خوبی سال 95 اینه که داره تموم میشه فقط همین و همین! نمیدونم 96 قراره خوب باشه یا نه ولی همینکه 95 تموم میشه هم تا حدی راضی کنندست توی این شرایط!

[ شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 17:25 ] [ من ]  | 

چـرا تو جلوه ساز ایـن بهـار من نمی شوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید
بهار من گذشته شاید

شکوفه جمال تو شکفته در خیال من
چـرا نمیکنی نظـر به زردی جمـال من

بهار من گذشته شاید
بهار من گذشته شاید

تـو را چـه حـاجـت نـشـانـه ی من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهـتر آن که نشـنوی تـرانه من

نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی
نه رهگـذاری که از تو آرد گهی به سوی من پیامی

بهار من گذشته شاید
بهار من گذشته شاید

غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه من
چو نشـنوی فـغان عاشـقانه من

خـدا تو را از من نگـیرد ندیدم از تو گر چه خیری
به یاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری

بهار من گذشته شاید
بهار من گذشته شاید

شاید هم واقعا بهار من گذشته وگرنه این حجم از بی تفاوتی نسبت به عید نوروز و سال جدید در نوع خودش میتونه قابل توجه باشه! چرا هرچی آدم بزرگتر میشه لذت های دنیا رنگ می بازن؟ چرا چیزایی که قبلا ما رو سر ذوق میاورد الان هیچ حس خاصی بهمون میده؟ واقعا ما را چه شده است؟؟ یه چیزایی فکر میکنم تو دلامون بوده که مرده! این روزا همش دارم فکر میکنم که خب فرض کن سال هم تحویل شد، خب که چی؟! اینم مثل بقیه روزا مثل بقیه لحظه ها! عملا تو یک چرخه ی تکرار قرار گرفتیم که هر بار فقط کمی خسته تر میشیم وگرنه همه چیز هموجوری قراره باشه که قبلا هم بوده شاید هم بدتر حتی!

برچسب ها :

ستار

[ جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 16:30 ] [ من ]  | 
هر روز خدا هزار هزار اتم و مولکول با هم واکنش میدن، ترکیب میشن، تجزیه میشن و آب از آب تکون نمیخوره! اما هر بار که من میخوام به تو برسم، هیچ کاتالیزگری یاری نمیکنه! من حتی از تو توقع یک پیوند یونی ناقابل یا یک پیوند کووالانسی قوی با انرژی پیوند زیاد و طول پیوند کم نداشتم و ندارم! اگر دست من باشه حتی به یک پیوند کووالانسی کوئوردینانسی(داتیو) ساده هم راضیم! دیگه بیشتر از این؟ تو باش اونوقت تمام دوست داشتن، تمام زنگ زدن، تمام کادو دادن، تمام دیوونه شدن، تمام دلتنگی و حتی تمام گاز بی اثر شدن نسبت به بقیه با من!!! تو فقط باش لطفا
اما نیستی و حواست نبود که من از چوب هم سوختنی ترم و راحت حتی توی دمای -273 سانتی گراد هم اگر تو نباشی شعله می گیرم! شعله گرفتم اما خوب نسوختم واسه همینم مونواکسید کربن شدم ولی به جای خفه کردن دیگران هر روز خودم رو خفه می کنم! اما هنوز نمی فهمم که دلیل این گوشه گیری ها چیه چون مونواکسید کربن که گاز نجیب نبود!
بیخیال بهتره برم یه کم شیمی بخونم چون کاملا مشخصه هنوزم از پایه با شیمی مشکل دارم! کاش توی شیمی یاد میدادن معادلات توی دل و مغز رو هم چطور میشه موازنه کرد!!!

برچسب ها :

شیمی

[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 15:53 ] [ من ]  | 

لبخـند بـزن به مهـتاب، نگــو تاریکه
از بوی بارون پیداست، بهار نزدیکه
خاطـراتمون تـازه میشـه، سـالی یـک بار
جای اون که رفته رو همیشه، خالی بذار

مثل هـر ســال تا همیشـه
با تو عیدم باز خاطره میشه
مثل هـر ســال تا همیشـه
با تو عیدم باز خاطره میشه

واست آرزو دارم، بهترینا رو
با یاد تو میسازم، خاطره ها رو

زنــدگی بــا یــادت تــازه تــر میشـــه، تـو بـهـارم باش
8اُمین سین این سفره سادگی میشه، تو به یادم باش


مثل هـر ســال تا همیشـه
با تو عیدم باز خاطره میشه
مثل هـر ســال تا همیشـه
با تو عیدم باز خاطره میشه

بهار داره بازم نزدیک میشه! چیزی نمونده دیگه! یه سال دیگه هم قرار بدون تو تحویل بشه انگار! اوایل فکر می کردم اگه نباشی سال تحویل نمیشه ولی خب بهم ثابت شد که اشتباه می کنم اما همیشه این مسئله وجود داره که این سال ها بدون تو خوب تحویل نمیشن! نمیدونم چرا ولی هرچی فکر می کنم بیشتر به این نتیجه میرسم که از وقتی نیستی اتفاقای خوبی برام نیوفته! خاطراتمون سالی یک بار تازه نمیشه، بلکه دست کم هر عروب جمعه یک بار تازه میشه تازه اگر نخوام بگم هرشب!! مثل هر سال تا همیشه میدونم این عید هم مثل قبلی ها خاطره داره اما یه حسرتایی هم ته دلم میذاره از جنس دلتنگی! و هنوز برام سواله که آدم تا کی باید جای اونی که رفته رو خالی بذاره؟؟ تا کی باید صبر کنه؟ واقعا تا همیشه باید جاش رو خالی گذاشت یا داری شوخی میکنی سیروان عزیز؟! اصلا باید صبر کنه یا نه؟! هنوزم نمیدونم!

برچسب ها :

سیروان خسروی

[ دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 15:39 ] [ من ]  | 
رفتن به مشهد اتفاق جالب و در عین حال میشه گفت عجیبی بود! نمیدونم چه مرضی توی وجودمون بود که تصمیم گرفتیم بلیط معمولی(قطار اتوبوسی) بخریم واسه این سفر به یاد ماندنی 1 روزه!! طبق معمول لحظه ای که قطار سوت حرکت رو زد وارد ایستگاه راه آهن شدیم و چند ثانیه قبل از بسته شدن درهای قطار تونستیم با هر بدبختی که بود سوار بشیم! اما داستان از جایی جالب شد که به واگن مورد نظر رفتیم و دیدیم که شماره های صندلی ای که مال ما بود قبلا پر شده!! بنا به احترام سن و سال کسایی که جای ما نشسته بودن چند صندلی اونورتر نشستیم تا موقعی که مامور چک کردن بلیط اومد بهش بگیم جامون رو درست کنه و سر جامون بشینیم! مامور محترم هم زمانی که رسید در جواب حرف من گفت که صندلی که با صندلی فرق نمیکنه همینجا بشین!!! به همین راحتی دو نفر آدمی که با هم بلیط گرفتیم و مثلا قرار بود تمام مسیر کنار هم بشینیم مجبور شدیم دو جای مختلف بشینیم!
از بخت خوش، کسایی که کنارمون هم نشسته بودن آدمای به شدت خوشحالی بودن و اصلا علاقه ای به خوابیدن نشون نمیدادن و خوشبختانه اصلا درک نمی کردن که من حوصله ی حرف ها و شوخی هاشون رو ندارم و به هیچ شکلی نمیتونستم بهشون بفهمونم که دوستان عزیز بنده به هیچ عنوان علاقه ای ندارم تا با هیچکدوم از شما آشنا یا هم صحبت بشم!!
گاهی واقعا آدم حس میکنه یه جایی قرار داره که اصلا بهش تعلق نداره و من بین اون افراد کاملا همین حس رو داشتم! این مسئله واسه ی من درس عبرتی شد که دیگه هیچوقت سوار قطار اتوبوسی نشم!

[ یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 23:33 ] [ من ]  | 

خواب دیدم من و دعوت کردی
نجاتم دادی من و از دلسردی
شنیدی التماس گریه هامو
تو دیدی مشکلات پیش پامو

من تنها شدم و از دنیا
دلگیر و نا امیدم اما
اومدم تا ببینی خستگیمو
وا کنی گره های زندگیمو

به چشمم تا از تو معجزه نبینم نمیرم
من انقدر اینجا به انتظار می شینم تا بمیرم
شاید نگاهی ام به من کنی حاجت بگیرم

وقتی که به ضریحت نزدیکم
می گیره دلم آروم کم کم
غریبم تو تنها آشنامی
شنوای شکست بی صدامی

باور کن تو فقط می تونی
بشی تسکین گریه های خونی
شبیه کفتراتم زیر بارون
من و با دست خالی برنگردون

به چشم تا از تو معجزه نبینم نمیرم
من انقدر اینجا به انتظار می شینم تا بمیرم
شاید نگاهی ام به من کنی حاجت بگیرم

یه دفعه سفر مشهد هم جور میشه و زیارت اول صبحی توی شرایطی که اصلا برنامه ای واسه مشهد رفتن نداشتم! شاید طلبیدن همین باشه هرچند به همین طلبیدن و نطلبیدن هم دیگه بدبینم! اینقدر دلم پر بود که نمیدونستم اون لحظه به امام رضا چی بگم و چی بخوام! بی اراده زدم زیر گریه و چند لحظه دلم آروم شد اما آخرم با این حرف از جام بلند شدم که بریم، فایده نداره، امام رضا هم جواب نمیده!!!

برچسب ها :

نیما علامه

[ چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 1:2 ] [ من ]  | 

Δεν είμαστε το ίδιο
Εγώ είπα δεν θα φύγω
Ακόμα και στο λίγο αντέχει η καρδιά
Δεν είμαι σαν κι εσένα
Αυτό είναι το θέμα
Εσύ είσαι φτιαγμένος από άλλα υλικά

Δεν προσπάθησες
Στα δύσκολα να μπεις για μένα
Βασική μας διαφορά
Εγώ δεν έφυγα
Αυτή είναι η διαφορά μας
Στα άδεια τα δωμάτια μας
Μένει ακόμα η καρδιά
Εγώ δεν ξέχασα
Αυτή είναι η διαφορά μας
Δεν φτιάχνει η ζημιά μας
Μα το πάλεψα σκληρά
Εγώ προσπάθησα
Αυτή είναι η διαφορά

Δεν είμαστε το ίδιο
Δεν τρέχω να ξεφύγω
Πως νιώθω δεν στο κρύβω
Κι ας μην σε νοιάζει πια
Δεν είμαι σαν κι εσένα
Τα χέρια μου δεμένα
Γι' αυτό και καταλήγω
Με άδεια αγκαλιά

Δεν προσπάθησες
Στα δύσκολα να μπεις για μένα
Βασική μας διαφορά
Εγώ δεν έφυγα
Αυτή είναι η διαφορά μας
Στα άδεια τα δωμάτια μας
Μένει ακόμα η καρδιά
Εγώ δεν ξέχασα
Αυτή είναι η διαφορά μας
Δεν φτιάχνει η ζημιά μας
Μα το πάλεψα σκληρά
Εγώ προσπάθησα
Αυτή είναι η διαφορά

 

We're not the same
I said I won't leave
Even when you give me almost nothing, my heart can keep going
I'm nothing like you
That's the issue
You're made of other ingredients

You did not try
To come into the troublesome times for me
That's a basic difference
I did not leave
That's our difference
In our empty rooms
The heart still lives
I did not forget
That's our difference
Our damage is not fixable
But I tried hard
I did try
That's the difference

We're not the same
I don't try to get away
I don't hide the way I feel
Even if you don't care anymore
I'm nothing like you
My hands are tied
That's why I keep ending up
With an empty hug

You did not try
To come into the troublesome times for me
That's a basic difference
I did not leave
That's our difference
In our empty rooms
The heart still lives
I did not forget
That's our difference
Our damage is not fixable
But I tried hard
I did try
That's the difference

برچسب ها :

Despina Vandy

[ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 23:47 ] [ من ]  | 
چند نکته جالب از فیلم جالب arrival:

زبان بنیاد و شالوده ی تمدن است
چسبی ست که مردم را در کنار هم نگه می دارد
و اولین سلاحیست که در نبرد مورد استفاده قرار می گیرد

-در سال 1770 کشتی ناخدا جیمز کوک در ساحل استرالیا به گل نشست و اون یک گروه رو به داخل کشور برد و در اونجا با مردم بومی آشنا شدن! یکی از اعضای گروه به حیوون هایی که دور و برشون می پریدن و بچه هاشونو تو کیسه هاشون میذاشتن اشاره کرد و از بومی ها پرسید اونا چی هستن؟ مردم بومی هم گفتن: کانگورو! تازه خیلی وقت بعد فهمیدن که "کانگورو" یعنی "نمی فهمم"
-داستان خوبی بود!
-ممنون ولی واقعی نبود!

اگه آدم کاملا خودشو در یه زبان خارجی غرق کنه اونوقت میتونه عملکرد مغزشو تغییر بده! ---> نظریه ی ساپیر-وورف


این فیلم به شکل جالبی فکرمو درگیر کرد تا بازم اشتیاق یاد گرفتن زبان های دیگه برام زنده بشه! در حال حاضر انگلیسیم تا حد قابل قبولی خوب شده و پیشرفت راضی کننده ای در زمینه ی دایره واژگان و همچنین listining داشتم هرچند که هنوز در زمینه speaking قطعا مشکل دارم و باید کار کنم! طی چند وقت اخیر بنا به شرایط پیش اومده مجبور شدم که عربی رو -هرچند اصلا خوشم نمیاد- به شکل خوبی یاد بگیرم و واسه اینکار چه بهونه ای بهتر از حافظ جان که میگه:
اگرچه عرض هنر نزد یار بی ادبی ست
زبان خموش و لیکن دهان پر از عربی ست
اعتراف می کنم که اوایل خوندن عربی عذاب آور بود ولی الان فکر می کنم خیلی راحت عربی رو می فهمم و راحت جمله ها رو میتونم ترجمه کنم با ریشه یابی کلمات هرچند همچنان هنوز با قواعد و استثنائات قواعد عربی مشکل دارم ولی باز هم پیشرفت خوبیه!! الان که بهتر فکر میکنم برای کامل فهمیدن شعرای حافظ هم عربی دونستن لازمه چون حافظ کتابش رو هم با عربی شروع کرده: الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها ... متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها!
خبر خوب اینه که دوباره دارم به همون آدمی تبدیل میشم که واسه یاد گرفتن زبون ها و لهجه های مختلف هیجان داشت! همونی که به خاطر آهنگ ارمان ارمان گروه کوات گویش کردی کرمانجی رو تا حد زیادی یاد گرفت و آهنگای کوات رو کامل می فهمید! همونکه خواست تمام الفبای کره ای رو یاد بگیره تا بتونه اسمشو به زبون کره ای بنویسه! دوباره دارم تبدیل به همون آدمی میشم که 1 ترم رفت زبان فرانسه فقط و فقط به خاطر آهنگ فرانسوی که خوشش اومده بود و دوست داشت بتونه از روی متن فرانسوی با آهنگ همراهی کنه و بخونه! در حال حاضر اما فعلا اولویت همین زبان شیرین فارسی و انگلیسی در کنار عربی هست و دوست دارم تابستون بتونم زبان فرانسه رو تا حد زیادی دوباره یاد بگیرم! چه انگیزه ای بهتر از اینکه آهنگ ها با زبون ها مختلف رو بتونم با شنیدن بفهمم چی داره میگه؟!!!
آهنگی که متنشو میذارم به زبون یونانیه و ترجمه انگلیسیشو هم میذارم! خدا رو چه دیدی شاید یه روز تونستم از روی متن یونانی آهنگ هم بخونم!!

[ دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 10:50 ] [ من ]  | 

ای خدا, ای خدا, ای خدا

همه چی واسم غریبه، همه چی رنگ فریبه
ای امـید ناامــیدا، بـرســون هـر چی نسـیبه

ای خدا، ای خدا، ای خدا

دیگه نیـست صـبر و قـراری، آخ چـه روز و روزگاری
مگه ما رو دوست نداری؟ ای خدا کجای کاری؟!!

ای خدا، ای خدا، ای خدا

ای خدا قسم به عشقو، به همین حال پریشون
بـه وفـای عاشـقون و، به صـفای چـشـم گریـون

دیگه طاقتم تمومه، دیگه فرصتی نمونده واسه ی عشقو عبادت

ای خـدا قسـم بـه رازم، که ازت نـبـوده پنـهـون
به تموم اشک چشمام، به همین شام غریبون

دیگه طاقتم تمومه، دیگه فرصتی نمونده، واسه ی عشقو عبادت

دیگه نیـست صـبر و قـراری، آخ چـه روز و روزگاری
مگه ما رو دوست نداری؟ ای خدا کجای کاری؟!!

ای خدا، ای خدا، ای خدا

روزگارمون خزون شد
عشقمون فدای عشق دیگرون شد
ما که هستیم و نمردیم
پس چرا عشقو به دیگرون سپردیم؟

ما که با زمونه ساختیم، بد و خوبش و شناختیم
ای خدا برنـده باشیم، ما که زنـدگی رو باخـتیم

ای خدا، ای خدا، ای خدا

نور به قبرت بباره هایده با این آهنگایی که خوندی! یعنی دقیقا حس و حال آدمو میاری جلوی چشاش با آهنگات! و واقعا ای خدا مگه ما رو دوست نداری؟؟!! مگه چه هیزم تری بهت فروختیم آخه؟!! خدایا واقعا کجای کاری؟!!! این راحت حرف زدن با خدا رو شاید اون روزی یاد گرفتم که از مولانا خوندم: "هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه میخواد دل تنگت بگو!" و از اون موقع به بعد هروقت هرچی دلم خواست چه توی دلم و چه با زبونم به خدا می گفتم و میگم! شکواییه که حتما نباید اولش با چاکرت مخلصتم و بنده ی بدبخت بیچاره ی توام و ... شروع بشه!! میشه خیلی راحت تر هم حرف بزنه آدم! خودش گفته "ادعونی استجب لکم" پس مهم همون حرف زدنه مهم همون صدا زدنه حتی اگه به زبون گلایه باشه!

برچسب ها :

خانم هایده

[ دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 0:47 ] [ من ]  | 
در اینکه گاهی من زیادی دارم به المان های اطراف خودم واکنش نشون میدم شکی نیست اما مسئله اینجاست که هرطور فکر می کنم امکان نداره آدم نتونه عصبی بشه طی همچین شرایطی!!! من نمیتونم با این شرایط مسخره عصبی نباشم! من نمیتونم بین این آدمای احمقِ به ظاهر با فرهنگ به اعصابم مسلط بمونم!
به لطف و مرحمت شدید و اکید باری تعالی، پس از چندین فراموشی و خاموشی در زمینه ی وقایع تلخ و اتفاقات غیرقابل تحمل، در آخرین اقدام عملی به منظور قهوه ای کردن اعصاب و مجازات برای گناهان نکرده ی ما که بخش کوچکی از نوادگان آدم و حوا هستیم متاسفانه، مادربزرگ گرام به سرطان مبتلا می باشد :| :| :| :| :| :| :|
اصلا نه توان و اعصاب نوشتن از این موضوع رو دارم و نه میخوام که اینکارو بکنم در حال حاضر! :|
موضوع جالب و قابل توجه اینه که کلی زور زدیم و زور زدن که مادربزرگه نفهمه مریضه و حالش خوب نیست و همش بهش روحیه میدیم که آره بهتر شدی، رنگ و روت بهتر شده و ... حالا باز یه مشت احمق ِ نفهمِ دهاتیِ بی شعورِ... از هر گوشه کناری که بوده خبردار شدن جریان چیه دارن میان مثلا عیادت اونم چه عیادتی!!! میگن مهمون حبیب خداست و احترامش واجبه و همین ملاحظه کاریا دست و بال آدمو میبنده و این توانایی رو از آدم میگیره که بتونی هرچی از دهنت درمیاد بگی و آخرم با مشت و لگد از خونه پرتش کنی بیرون! من نمی فهمم که چرا کسی که سالی 1 بار هم نمی دیده مادربزرگمو، حالا پا میشه میاد عیادت و واسه سلام کردن دست به گردن مادربزرگم میندازه و میزنه زیر گریه و بعدم وسط حرفاش هی میگه چقدر لاغر شدین و رنگتون زرد شده و ...! یکی نیست بهش بگه دِ آخه آدم زبون نفهم کجا دیدی کسی موقع عیادت بره دست به گردن مریض بندازه و بزنه زبر گریه؟؟؟ مگه رفتی مراسم ختم که گریه می کنی؟؟ :| بعدم مگه به شما یاد ندادن عیادت مریض رفتی بهش روحیه بدی؟؟؟ یعنی چی که میگی لاغر شدی و زرد شدی و کوفت شدی و زهرمار شدی؟؟؟ :| علاوه بر همه ی اینا کی اصلا شما رو دعوت کرد که بیای عیادت؟؟؟ ما 10 سالی 1 بار شما رو میدیدیم الان همون 1 بار هم ترجیح میدم نبینیم!!
واقعا نمیفهمم! این سطح از نفهمی نوبره! :| خدایا تو رو جون هرکی دوست داری یا یه عقلی به این احمقا بده یا اینکه اگه خدایی نکرده ما توی کلمون عقلی هست ازمون بگیر چون واقعا سخته تحمل این شرایط! واقعا سخته!!!

[ یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 23:11 ] [ من ]  | 

زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه ؟
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه ؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه ؟
آتــش دوزخ اگــر قــصد تــو و مـا بکـند
تو که خشکی چه به من، منکه تر هستم به تو چه؟

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید

من همان مجنون مست یاغیم
روز و شب محتاج جام باقیم
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید

در خرقه پنهان می کنم، می را و کتمان می کنم، ترک ایمان می کنم
هی بشکنم پیمان و هی، تجدید پیمان می کنم، ترک ایمان می کنم

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید

پندم ای زاهد مده، با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم؟
آی مردم، آی مردم ... پنبه در گوشم کنید
از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

دُردی کشم ، دُردی کشم
بار رفیقان میکشم ، دُردی کشم
پر میکشم همچون همای
در آتشم، در آتشم، در آتشم! ای وای و خاموشم کنید
از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم ؟
آی مردم، آی مردم ... پنبه در گوشم کنید

من همان مجنون مست یاغیم
روز و شب محتاج جام باقیم
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید

شانسم نداشتیم یه جا به دنیا بیایم که هم خودمون اهل دل بزرگ بشیم و هم اینکه دست و بالمون باز باشه و راحت بشه بساط رو جور کرد تا از باده مدهوش بشیم و دردی گش از آب دربیام آخر کار هم بشیم 7 خط و چیزی ته پیاله نذاریم! شاید اگر اینطور بود میشد از پند و نصیحت های عالم و آدم ملول نشد!!!

برچسب ها :

همای

[ شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 11:25 ] [ من ]  | 
چند روزه دارم به اتفاقای این 2 3 سال فکر می کنم! البته نه همه ی اتفاقایی که افتاده بلکه فقط یه موضوع خاص!! واقعا که چی فکر می کردیم و چی شد!! بازاریابی شبکه ای راهی برای رسیدن به رویا و آرزوهایی که از هیچ راه دیگه ای نمیتونید بهش برسید اون هم با 2 تا 4 سال کار کردن به صورت فول تایم!! اون موقع ها هنوز تب بازاریابی شبکه ای مملکت رو نگرفته بود و تازه چند ماه بیشتر نمیشد که وزارت خونه به یه سری شرکت مجوز 2 ساله داده بود برای استارت بازاریابی شبکه ای توی ایران تا شاید با این کار هم که شده جلوی امثال کوئست رو بگیره و توی ایران نتونن ادامه بدن! اون موقع هرکسی رو پرزنت می کردی و میخواستی زیرمجموعه بگیری از دستت فرار می کرد و دیگه جواب گوشیشو نمیداد و اگه توی خیابون تو رو میدید راهشو کج میکرد که مجبور نشه باهات برخورد کنه فقط و فقط به این دلیل که همه فکر می کردن همون شرکتای هرمی سابق هستن که مجوز ندارن و اگر آدم وارد سیستم بشه تا چند روز بعدش قراره از زمین آسمون پلیسا بریزن و دستگیرش کنن!!!
حتی خیلی ها هم مسخره می کردن که آره تو خام این شرکتای هرمی شدی در صورتی که من خودم نمیدونم کی توی فامیلمون هست که یکی از آشناهاش توی وزارت اطلاعاته و گفتن که چند وقت دیگه تمام این شرکتا رو جمع می کنن!! خیلی های دیگه هم که با این فاز مسخره کردن که پس کو اون درآمد میلیونی و میاردی و ماشین رویایی و خونه ی ویلایی که قرار بود از این شرکته بهش برسی جناب نتورکر؟!!
حالا بیا و به اینا بفهمون که بابا شرکته که مجوز داره اینم سیستم درآمدی که همه چیزش کاملا مشخص و منطقیه و یک دو دوتا چهارتای سادست و واقعا درآمد بالا اتفاق میوفته اگه کارایی که میخوای رو بکنی!
2 سال جون کندن توی یه شهر نسبتا کوچیک که تا تقی به توقی بخوره فرداش همه خبر دارن ازش، تحمل مخالفت ها و تیکه های خانواده، مسخره شدن توسط تمام دوستا و فامیل، فشار عصبی به خاطر چند ماه تعلیق شرکت از طرف وزارت خونه، کلی سگ دو زدن واسه گرفتن یه نمایندگی ساده فقط واسه اینکه بتونی دهن خیلی ها رو ببندی که بابا مجوز داریم و خیلی چیزای دیگه! همه ی این اتفاق ها افتاد و اما آخر هم بیخیال نتورک شدم در صورتی که بیشتر از 2 سال زندگیمو گذاشتم واسه این کار!
یادمه روزایی که بالای 1000 نفر آدم زیرمجموعه داشتم که از یه جا به بعدش رو حتی یه بار هم ندیده بودمشون چون داشتن پخش میشدن توی شهرای مختلف!!
هرچی که بود خیلی چیزا رو ازم گرفت، خیلی مشکلات برام ایجاد کرد اما یه چیزایی هم یاد گرفتم که هیچ جای دیگه شاید یاد نمی گرفتمشون! مجبور شدم با یه سری چیزا مقابله کنم که خب طبیعیه آدمو قوی تر میکنه! چیزی که آدمو نکشه قوی ترش میکنه دیگه مگه نه؟؟
بعد از مدت ها نتورک کار کردن اما یه چیزی رو هم فهمیدم اونم اینکه آدم برای موفق شدن توی نتورک مارکتینگ باید خیلی چیزا رو زیر پا بذاره، شاید حتی وجدانش رو، شاید حتی خیلی از آدم ها که توی سیستم فقط یه زیرمجموعه حساب میشن با مبلغی خرید که درصدی پورسانت به بالاسری میرسونه، و چیزای دیگه ای که اصلا حوصله ی گفتن و نوشتن ازش ندارم وگرنه همینایی هم که گفتم خودش مثنوی ازش درمیاد اگر بخوام توضیح بدم!
از اون روزا اما یه سری رویا و آرزوی ناتموم مونده که خیلی شب ها خوابو حروم میکنه! رویاهایی که هنوزم یک رسیدن بهشون بدهکارم اما از راهی غیر از نتورک مارکتینگ با این شیوه ای که داره توی ایران کار میشه!

برچسب ها :

نتورک مارکتینک

[ جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 23:10 ] [ من ]  | 

شاهین نجفی - با دو تا هندوانه زیر بغل

با دو تا هندوانه زیر بغل، با همین جان لاغر و زردم
فکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مردم
مرد بیزار خسته از بیداد

از همه سمت نیزه می بارید، به خودم آمدم تنم خارید
گفتم از شهر دست بردارید، شب شد و سینه را سپر کردم
مثل یک کوه سخت از فولاد

شاهین نجفی - خواستم مثل آسمان باشم

خواستم مثل آسمان باشم، منجی شهر نیمه جان باشم
آشیان پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم
نعره برداشتم که ماه آمد، مرد جنگاور سپاه آمد
چگوارای بی کلاه آمد، گرچه یک بی چراغ شبگردم

شاهین نجفی - همچنان با زبان شعر و غزل مثل گنده لات محل

همچنان با زبان شعر و غزل، همچنان مثل گنده لات محل
همچنان هندوانه زیر بغل، شور این غصه را درآوردم
با دهانی جریده از فریاد

یک طرف اجتماع ترسوها، یک طرف دوستان و چاقوها
رو به رویم سپاه پر رو ها، باید از راه رفته برگردم
راستی هندوانه ها افتاد

شاهین نجفی - چگوارای بی کلاه آمد

خواستم مثل آسمان باشم، منجی شهر نیمه جان باشم
آشیان پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم
نعره برداشتم که ماه آمد، مرد جنگاور سپاه آمد
چگوارای بی کلاه آمد، گرچه یک بی چراغ شبگردم

این آهنگ شاهین نجفی دقیقا همینه که چی فکر می کردیم و چی شد!! البته ناگفته نماند که هنوز هم میخوام منجی این شهر نیمه جون باشم! هنوزم میخوام خیلی کارا بکنم اما کمی زور زدن لازم داره، کمی سعی کردن بیشتر میخواد، کمی تحمل کردن شرایط رو می طلبه و ... ؛ دقیقا چیزایی که این روزا به شدت کم شده توی وجودم و ناامیدی داره جاش رو می گیره دوباره!

آهنگ اونقدر قلبم قبره که راز تو توش دفن - شاهین نجفی

آهنگ با 2 تا هندوانه زیر بغل - شاهین نجفی

آهنگ رانندگی در مستی هی مست می کنم مث یه بطری شراب - شاهین نجفی

آهنگ دنیا به درک رفت - شاهین نجفی

آهنگ و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود - شاهین نجفی

آهنگ که من همه ی عمر دنبال معنی زندگی بودم - او و دوستاش

برچسب ها :

شاهین نجفی

،

با دو تا هندوانه

،

خواستم مثل آسمان باشم

،

چگوارای بی کلاه

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 14:36 ] [ من ]  | 
یه سبک زندگی هم هست به این شکل که میشینن دور هم با هم سبزی پاک می کنن و همینطور دُرّ و جواهر از دهانشون جاری میشه به این شکل که:
-دختر شمسی خانم رو دیدین راستی؟ دختر بدی نیست ولی ...
-پسر ملوک خانم کوچه پشتی هم که لابد دیدینش با اون مدل موهاش ...
-عروس فلانی ...
-داماد بهمانی ...
و همینطور ادامه پیدا میکنه و آخر به جمع بندی دقیقی میرسن که بعله دور و زمونه ی بدی شده و جوونا ال و بل شدن و همه اینا واسه بی توجهی به اسلام و نماز و ایناست!!
یه روز قطعا از کوره در میرم وقتی همچین شرایطی میشه و برمیگردم میگم شما نماز و روزه رو بذار کنار، به جاش فقط تو کار مردم فضولی نکن، به دیگران تهمت نزن، غیبت نکن، اینقدر راحت ملت رو قضاوت نکن و ... بنده حکم میدم و امضا میکنم که اگه بهشتی در کار باشه جای شما محفوظ بمونه! گناه نماز نخوندت و روزه ی نگرفتت گردن من، فقط شما زبونت رو نگه دار لطفا!

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 14:26 ] [ من ]  | 
دیشب حاج آقا داشت از زندگی مشترک و نکات لازم از دیدگاه اسلام و این چیزا می گفت! در این حین داستان از حضرت فاطمه و امام علی تعریف کرد که من گشتم توی نت پیداش کردم که مظمونش به شکل زیره:

"سلمان فارسي حكايت نمايد: روزي حضرت فاطمه زهراء(س) بر پدرش، رسول خدا(ص) وارد شد. وقتي رسول خدا چشمش بر چهره فاطمه افتاد، او را گريان و غمگين ديد، به همين جهت علت را جويا شد؟
حضرت زهراء(س) در پاسخ پدر اظهار داشت: اي رسول خدا! روز گذشته بين من و همسرم، علي بن ابي طالب(ع) جرياني اتفاق افتاد كه با يكديگر ضمن صحبت، شوخي و مزاح مي‌كرديم و من جمله اي را به عنوان شوخي به شوهرم گفتم، كه موجب ناراحتي او شد.
و چون احساس كردم كه همسرم ناراحت است، از سخن خويش غمگين و پشيمان گشتم و از او خواهش كردم تا از من راضي و خوشحال گردد. و او نيز عذر مرا پذيرفت و شادمان شد و با خنده روئي با من مواجه گشت و احساس كردم كه از من راضي مي‌باشد. ولي اكنون از خداي خود وحشت دارم كه مبادا از من خشمگين و ناراضي باشد.
رسول خدا(ص) با شنيدن چنين مطالبي اظهار نمود: اي دخترم! همانا رضايت و خوشنودي شوهر همانند رضايت و خوشنودي خداوند متعال خواهد بود و غضب و ناراحتي شوهر سبب نارضايتي و ناراحتي خدا مي‌گردد. و سپس افزود: هر زني كه خداوند را همچون حضرت مريم عبادت و ستايش كند. وليكن شوهرش از او ناراضي باشد، عبادات و اعمال او مقبول درگاه خدا قرار نمي‌گيرد.
اي دخترم! بدان كه بهترين اعمال، فرمان برداري و تبعيت از شوهر است، البته در مواردي كه خلاف اسلام و قرآن نباشد بعد از آن، بهترين كارها براي زن ريسندگي است، يعني كارهاي سبك و فردي، به دور از نامحرمان را انجام دهد. اي دخترم! هر زني كه زحمات و مشقات خانه داري را تحمل كند و خانه داري نمايد و براي رفاه و آسايش اعضاء خانواده اش تلاش نمايد، همانا او اهل بهشت خواهد بود."

چیزی که حاج آقا گفت توی یه سری جزئیات تغیر داشت ولی خب اصل داستان همینه که اینجا نوشتم! در حین شنیدن ان داستان فقط یک سوال ذهن منو درگیر کرد اونم اینکه طبق چیزی که نقل می کنید حضرت فاطمه یه چیزی گفتن که امام علی ناراحت شدن! پس دو حالت بیشتر نداره اونم اینکه یا حرف حضرت فاطمه اشتباه بوده که باعث ناراحتی امام علی شده که بعد حضرت فاطمه رو بخشیدن و یا اینکه امام علی بی مورد از حرف حضرت فاطمه ناراحت شدن!! پس بدون شک یک نفر این وسط اشتباه کرده دیگه! حالا سوال اینه که مگه انسان معصوم هم اشتباه میکنه؟!!! اینو دیگه باید از همون حاج آقایی که نقل می کرد می پرسیدم

[ چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 13:56 ] [ من ]  | 

وقتی که لبخندت فقط یه تصویره
چیزی نمیبینی چیزی نمی فهمی گریت نمی گیره
دیگه نمی شناسی هوای بیرونو
خیس میشی اما اصلا نمی فهمی معنی بارونو

جنس نگاه تو غریب و مبهمه
ترس جدا شدن میون ما کمه
کنارمی ولی دوری یه عالمه
بی حرکت شدی، مثل مجسمه

خودتو یه لحظه بذار جای من
بشین! گوش کن یکم به حرفای من
همین! کافیه که بفهمی اینو
عمق تنهایی من غمگینو

خودتو یه لحظه بدار جای من
ببین! چی اومده سر رویاهای من
از این! زندگی مونده یه نقاشی
سخته با یه مجسمه تنها شی

جنس نگاه تو غریب و مبهمه
ترس جدا شدن میون ما کمه
کنارمی ولی دوری یه عالمه
بی حرکت شدی، مثل مجسمه

اینم خودش یه مریضیه که جای اینکه تو خودتو بذاری جای من، همیشه فقط من خودمو جای تو میذارم و از نگاه تو به همه چیز نگاه میکنم و آخرم بهت حق میدم!

برچسب ها :

مهدی یراحی

[ سه شنبه دهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 10:26 ] [ من ]  | 
من از اونایی بودم که بر خلاف خیلی ها، تا قبل از 18 سالگی تمایلی به رانندگی نشون نمی دادم و با خودم اتمام حجت کرده بودم تا زمانی که گواهینامه نگرفتم، رانندگی نکنم!
به همین دلیل ساده تا قبل از اینکه سر کلاسای آموزشی رانندگی شرکت کنم، پشت فرمون ننشسته بودم و جای گاز و کلاج رو هم شاید نمی دونستم! هرچند که اون شخص محترمی که بهم آموزش میداد هیچوقت حرفمو باور نکرد و تاکید داشت من از قبل راننده بودم!!
شاید طی 2 جلسه بود که کامل یاد گرفته بودم همه چیز رو اما مسئول آموزش خیلی بهم میگفت که عجله داری! همیشه بهم میگفت مشخصه توی کارات عجولی وگرنه وقتی من تازه میخوام بهت بگم چجوری دنده 1 رو بکن 2 و 2 رو بکن 3، خودت سریع پاتو نمیذاری روی گاز و تا دنده 5 رو بری اونم توی شهر و تازه با ماشین آموزش رانندگی! راست میگفت بنده خدا من حوصله ی موندن و انتظار کشیدن ندارم، دوست دارم زود همه چیز بیاد و بگذره و بره و بدونم چی میشه! واسه همینم بود 10 جلسه آموزش رانندگی رو با 2 جلشه تمومش کردم رفت!
اما الان که فکر می کنم می بینم به اون 8 جلسه ی دیگه هم نیاز داشتم! نیاز داشتم که بهم یاد بده عجله نکنم، نیاز داشتم بهم یاد بده تند نرم و از همه مهم تر نیاز داشتم بهم یاد بده فاصله ی مطمئنه رو رعایت کنم! آره آره فاصله از همه مهم تره چون اگر فاصله رو در نظر داشته باشی، حتی اگه تند هم بری بازم اتفاقی نمی افته!! ولی من یاد نگرفتم! هیچوقت یاد نگرفتم!
کاش این چیزا فقط در مورد رانندگی بود، اما نیست! بدتر از همه همینه که یاد نگرفتم فاصله ام با آدما رو درست تنظیم کنم! با بعضی ها باید فاصله رو کم و کمتر کرد و روز به روز بهش نزدیک تر شد، بعضی ها همین الان توی فاصله ای هستن که باید باشن یعنی حتی 1 ذره هم دور یا نزدیک نباید بشن و بعضی ها رو هم باید فقط از خودمون دور کنیم تا همه چیز خوب بشه! اما من هیچوقت اینو یاد نگرفتم و کسی هم به من اینو یاد نداد! تنها چیزی که من بلد بودم عجله داشتن، تند رفتن و نزدیک شدن بود!! هرکی که میومد توی زندگیم می بردمش و می برمش تا آسمون ولی همین آدم چند وقت دیگه میشه بلای جون!! واسه همینه که همیشه حس می کنم تقصیر خودمه! وقتی با 100% توانت و حتی بیشتر از حد توانت واسه یه نفر انرژی میذاری، خواه یا ناخواه یه سری توقعاتی هم برات ایجاد میشه و شاید چیزای خیلی زیاد و عجیبی هم نباشه ولی جالبه که همینو هم گاهی ازت دریغ می کنن! و اینجای داستانه که بیشتر از اینکه از طرف مقابل ناراحت بشی، از خودت عصبانی میشی که واقعا چرا به کسی که برای من شاید حتی هیچ اهمیتی قائل نیست، اینقدر اهمیت میدم؟!!!
ته ته تهش به این میرسه که خود کرده را واقعا تدبیر نیست!!!
این بار هم تموم شد اما شاید بهترین راه حل برای حفظ فاصله ی مطمئن با آدما اینه که اصلا از همه فاصله بگیری و توی منطقه ی امن خودت، با خودت زندگی کنی!! به قول ریچارد باخ که اصلا نمیدونم کی هست:
"یک عمر برای پیدا کردن کسی که درکت کند و تو را همانگونه که هستی بپذیرد انتظار می کشی و عاقبت می فهمی که، او از همان اول خودت بوده ای!!"

[ دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 11:47 ] [ من ]  | 
به افتخار انتخاب فیلم "فروشنده" به عنوان اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان سال 2017 که باز هم ساخته ی آقای اصغر فرهادی هست، این دیالوگ رو از فیلمش می نویسم چون بد نیست بمونه اینجا یادگار:

موضوع در مورد داستان گاو از نوشته های دکتر غلامحسین ساعدی هست که داریوش مهرجویی فیلم گاو رو بر همون مبنا ساخته
-آقا اجازه؟ آدم چطور تبدیل به گاو میشه؟
-به مرور!!

راست میگه واقعا! هرچند که بعضی ها کلا ژنتیکی از استارت، گاو به دنیا اومدن ولی خب بعضی ها هم به مرور یواش یواش گاو میشن!! ناگفته نماند که این فیلمو به اندازه ی "درباره الی" و "جدایی نادر از سیمین" دوست نداشتم و به نظرم میتونست خیلی بهتر ساخته بشه یا فیلمنامه قوی تره داشته باشه و مهم تر از همه اینکه باور داشتم و دارم که فیلم "ابد و یک روز" به مراتب فیلم بهتری بود و لیاقتش رو داشت که بره و اسکار بگیره، اما به هرحال اصغر فرهادی با فیلم خوبش، با بازیگرای خوبش و با اعتبار قوی ای که داره تونست دوباره اسکار بگیره!
اما بزرگترین کاری که اصغر فرهادی کرد و این اسکار رو برای همه ی دنیا فراموش نشدنی خواهد کرد این بود که انوشه انصاری و پرفسور فیروز نادری رو به جای خودش به مراسم اسکار فرستاد! فیروز نادری که از شاغلین در ناسا هست گفته: "ما به این مراسم اومدیم که در اعتراض به قانون ترامپ بگوییم که از آن بالا(فضا) هیچ مرزی وجود ندارد!!"

[ یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 23:50 ] [ من ]  | 

بیا بازم‌ مثل‌ قدیم‌، با همدیگه‌ بریم‌ شمال‌
دلم‌ گرفــته‌ راضیم‌، به‌ این‌ خیالای‌ محال‌!!
منو ببر تا آخر، جـــادّه‌ی‌ چالـــوس‌ ببرم‌
تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ خیس‌ اتوبوس‌ ببرم‌
تا جای‌ پات‌ رو ماسه‌ی‌ داغ‌ متل‌قو ببرم‌
تا آخریــن‌ دلهره ی‌ نگاه‌ آهـــو ببرم‌
منو ببر تا گم‌ شدن‌ تو اون‌ چشای‌ بیقرار
تا ساختن‌ قصر شنی‌ رو ساحل‌ دریاکنار

دلم‌ پره بیا بازم‌، با همدیگه‌ بریم‌ سفر
جای‌ ما اونجا خالیه‌! منو ببر، منو ببر
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شمال‌، منتظر عبور ماست
نمیدونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداست

یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که ، چشمای ما دریا رو دید
نور چراغ‌ زنبوری‌ ، رستوران‌ اسب‌ سفید !
یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما ، میون‌ موجای‌ بلا
خاطره‌های‌ مشترک‌ ، وقت‌ سفر تو جنگلا

دلم‌ پره بیا بازم‌، با همدیگه‌ بریم‌ سفر
جای‌ ما اونجا خالیه‌! منو ببر، منو ببر
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شمال‌، منتظر عبور ماست
نمیدونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداست

شمال شمال شمال! گاهی آدم دنبال بهونس تا دلش برای همه چیزایی که نبوده و نیست تنگ بشه! اما چه میشه کرد؟! هیچ کاری نمیشه کرد! هیچ عکس العملی نمیشه در مقابل خواب های پریشون و نیمه کاره داشت! نمیشه واکنشی نسبت به افکار داشت اونم فکر روزایی که الان به باد رفته و تنها راهش این میشه که چشماتو هی می بندی و دوباره باز می کنی تا شاید خواب باشی، تا شاید سری بعدی که چشماتو باز میکنی کنارت باشه یا حداقل عطرش دوباره یادت بیاد! چشماتو باز می کنی و می بندی تا شاید دوباره دست تو دستات بذاره نه فقط برای یه سفر کوتاه به شمال، که برای یه سفر تا آخر دنیا، یه سفر به مقصد جهان!!

دلم پره از همه چی، میخوام بیام بازم شمال
بدون تو سخته برام، بدون تو اینهمه سال!!!

برچسب ها :

رضا یزدانی

[ شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 22:56 ] [ من ]  | 
واقعا دنیای جالبیه! خبر اخراج کلودیو رانیری از لسترسیتی هنوزم باورم نشده چون بیشتر به یک شوخی شبیهه تا واقعیت!! کسی که سال پیش، قبل از شروع فصل تیمش از مدعی های اصلی سقوط به دسته ی پایین تر محسوب میشد، به شکل معجزه آسایی قهرمان لیگ جزیره شد اما حالا در کمال ناباوری از سمت مربی گری اخراج شده!!
قبل از شروع فصل پیش احتمال قهرمانی لسترسیتی در سخت ترین لیگ دنیا 1 به 5000 بود یعنی تقریبا میشه گفت 0 درصد و شاید خود رانیری هم باور نمی کرد که آخر سال تیمش قهرمان جزیره بشه ولی این اتفاق افتاد اون هم با 10 اختلاف امتیاز نسبت به تیم دوم یعنی آرسنال!!! قهرمان شدن لسترسیتی اینقدر عجیب و هیجان انگیز بود که حتی منی که دیوونه وار عاشق آرسنال بودم هم ترجیح میدادم آرسنال قهرمان نشه و لسترسیتی قهرمان بشه چون همچین اتفاقی شاید هر 1000 سال هم تکرار نشه!!!
تا قبل از سال پیش، کسایی مثل من هم که فوتبال رو به صورت نسبتا جدی دنبال می کنن به احتمال زیاد اسمی از کسپر اشمایکل، ریاض محرز، جیمی واردی، انگولو کانته، درینک واتر و بقیه ی بازیکنای لسترسیتی نشنیده بودن اما رانیری کاری کرد که این اسم ها توی تاریخ فوتبال موندگار بشن به واقع! اما حالا فقط بعد از 9 ماه از اون قهرمانی تاریخی، رانیری اخراج شده و این واقعا خنده داره! خنده داره چون تازه 2 ماه پیش از طرف فیفا به خاطر شاهکارش توی تئاتر رویاها، به عنوان مربی سال دنیا انتخاب شد!!
حس من یه چیزی شبیه اظهار نظر ژوره مورینیو در این مورده: "قهرمان انگلیس و مربی سال فیفا اخراج شد. فوتبال مدرن اینگونه است. کلودیو لبخند بزن دوست من. هیچکس نمی‌تواند تاریخی را که تو نوشتی از بین ببرد." حتی شاید ژوزه بهتر بود که می گفت "دنیای مدرن اینگونه است!" و واقعا هم دنیای بی رحمیه! واقعا آدمای افتضاحی داریم میشیم که اینقدر زود فراموش می کنیم! دنیایی که منطق توش حرف اول و آخر رو بزنه واقعا دنیای بی روح و تلخی میشه چون ما ربات نیستیم که فقط 0 و 1 و درست و غلط و سیاه و سفید ببینیم همه چیز رو!
اظهار نظر یورگن کلوپ هم جالب بود واقعا: "سورپرایز شدم! در این چند وقت شاهد تصمیمات و اتفاقات عجیبی بوده ایم، مثل بروکسیت(جدایی انگلیس از اتحادیه اروپا!!!)، انتخاب ترامپ به عنوان رئیس جمهور آمریکا(!!!) و حالا هم اخراج کلودیو رانیری از لسترسیتی(!!!)"

[ جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 22:28 ] [ من ]  | 
امروز کاملا تصادفی فهمیدم که تولد استاد ابتهاج بوده از شاعرهای معاصری که همیشه شعرهاشو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت! حیف بود امروز بگذره و شعری از امیرهوشنگ ابتهاج به یادگار توی وبلاگم نمونه!

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو؟
کو انکه جاودانه مرا می دهد فریب؟
بنمها کجاست او!

این آهنگ فوق العاده با صدای سارا نائینی هم قطعا قشنگ و دوست داشتنیه چون شعرش مال امیر هوشنگ ابتهاجه:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

حالا که حرفش شد حیفه اینو نگم که شاید چشم جهانی نگران من و تو نباشه ولی چشم خودم که نگران هست! و خیالت راحت باشه که هیچ جا زمزمه ی عشق نهان من و تو نیست چون نذاشتم فاش هیچکس بشه!

برچسب ها :

سارا نائینی

،

امیرهوشنگ ابتهاج

[ پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 22:56 ] [ من ]  | 

علی عظیمی و محسن نامجو - آدم بدون غم نمیشه

آدم بدون غم، نمیشه
راه بی پیچ‌و‌خم، نمیشه
آرزوی کم، نداریم
آرزو که کم، نمیشه

علی عظیمی و محسن نامجو - خستم از کلام قصار

خستم از کلامِ، قصار و راویانی
که قصد می‌کنند در شفای حال من

علی عظیمی و محسن نامجو - تاریکم فردا سراغ من بیا

تاریکم
فردا سراغ من، بیا
یک روزِ، زیبا سراغ من، بیا

علی عظیمی و محسن نامجو - به پرتگاه غم رسیده گام‌های من

امروز از هم گسستم اگه
بال و پر شکستم و
به پرتگاه غم رسیده گام‌های من
چو غرق خاطراتم و
غریق بی نجاتم و
بی خواب و زابراهم و طوفان حال من

تاریکم
فردا سراغ من، بیا
یک روزِ، زیبا سراغ من، بیا

علی عظیمی و محسن نامجو - تاریکم با لشکر غم می جنگم

با لشکرِ غم، می‌جنگم
با لشکرِ غم، می‌جنگم

علی عظیمی و محسن نامجو - دست میزنم پا میزنم دل رو به دریا میزنم

دست میزنم پا میزنم
دل رو به دریا میزنم
گاهی به پس گاهی به پیش
گاهی هم درجا میزنم

علی عظیمی و محسن نامجو - آرزوی کم نداریم آرزو که کم

آدم بدون غم، نمیشه
راه بی پیچ‌و‌خم، نمیشه
آرزوی کم، نداریم
آرزوی کم...

علی عظیمی و محسن نامجو - یک روز زیبا سراغ من بیا

تاریکم
فردا سراغ من، بیا،
با روی، زیبا سراغِ من، بیا

تاریکم
با لشکر غم، میجنگم
با لشکر غم، میجنگم

اما تاریکم و توی این تاریکی دوست ندارم کسی سراغ من بیاد! دوست دارم مثل محسن نامجو خودم تنهایی با لشکر غم بجنگم! اینقدر بجنگم و بجنگم و بجنگم که از تاریکی دربیام! پس لطفا تا زمانی که به روشنایی نیومدم سراغ من نیا حتی با روی زیبا! این دست و پا زدن بالاخره که جواب میده برای من مگه نه؟؟ این از هم گسستگی ها یه روز زیبا با روی نگار آخر می شود به قول حافظ جان و دقیقا از همین پرتگاه غم از همین لبه ی پرتگاه می پرم و اوج می گیرم!

برچسب ها :

محسن نامجو

،

علی عظیمی

[ دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 23:1 ] [ من ]  | 

?And did you get what you wanted from this life, even so
.I did
?And what did you want
.To call myself beloved, to feel myself beloved on the earth

(Raymond Carver - Late Fragment)

مشخصات
اینجا نه می نویسم واسه اینکه کسی بخونه
و نه اصلا برام مهمه که کسی بخونه و یا بدونه
اینجا منم که برای خودم می نویسم
پیوندها

B L O G F A . C O M
: Design
نون خامه ای